تبليغاتX
یلدای رنج

یکشنبه هجدهم دی 1390

جایزه ی ادبی(بهمن وکارون)

  

نخستین دوره جایزه ادبی "بهمن و کارون"، در نیمه دوم بهمن ماه سال جاری در اهواز برگزار می شود.

محسن مرادی دبیر جشنواره جایزه ادبی "بهمن و کارون" در گفتگو با آژانس خبری خوزستان (خوزنا)، با اعلام این خبر، افزود: خوزستان از دیرباز نقش بسزایی در ادبیات کشور داشته و جریان های ادبی بسیاری از این استان به کشور معرفی شده است، اما در حال حاضر هیچ جایزه ی ادبی در این استان برگزار نمی شود. از این رو پس از رایزنی  و برگزاری نشست های هم اندیشی با حضور جمعی از صاحبنظران، بر آن شدیم تا در بهمن ماه امسال، نخستین دوره جایزه سالانه ادبی "بهمن و کارون" را بصورت کشوری و به میزبانی خوزستان برگزار کنیم.

مرادی افزود: جایزه ادبی "بهمن و کارون" صدای هنرمندان مظلومی است که با کمترین امکانات و در سخت ترین شرایط به خلق آثار ادبی و هنری و تداوم روح ایرانی – اسلامی در جامعه پرداخته و به انجام تعهد اجتماعی خود مشغولند. از این رو در کنار نام بلند کارون حیاتبخش که البته این روزها حال و روز خوشی ندارد، یادکردی هم از نام "بهمن علاءالدین" هنرمند فقید خوزستانی خواهد داشت که پیامش دوستی و همگرایی تمام انسانها فراتر از زبان و نژاد و جغرافیا بود و این روزها به نماد مظلومیت هنرمندان خوزستان تبدیل شده است.

وی افزود: تا بوده چنین بوده که هنرمندان در طول حیات خود انواع کم مهری ها و مشکلات را بجان خریده اند ولی پیام خود را به جامعه انتقال داده اند و لااقل پس از مرگ مورد توجه و اکرام جامعه بوده اند. اما گویی در خوزستان قرار است این کمترین ها نیز از هنرمندان دریغ شود؛ که نمونه بارز آن را در نیمه شب 23 آذر با تخریب و تدفین شبانه فرهنگسرا و تالار بهمن علاءالدین در ساحل شرقی کارون مشاهده کردیم؛ عملی که بعنوان شاهدی بر مظلومیت مظاعف هنرمندان خوزستانی در حافظه جمعی ایرانیان خواهد ماند.

محسن مرادی در پایان گفت: شاعران گرامی می توانند آثار خود را از 15/10/90 تا تاریخ 15/11/90 در دو بخش فارسی و گویشی به دبیرخانه جشنواره به نشانی اهواز، خیابان طالقانی، بازار طلافروشان، مجتمع مشهودی، طبقه دوم، واحد 16 و یا به آدرس الکترونیکی ghalamejonoob@yahoo.com ارسال نمایند.

نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 22:52 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم دی 1390

سحرگل

 

                                                  برای سحر گل دختر رنج دیده ی افغان

سحرگل

برهنه پای غلتان

درخلنگ زاروهن

این گونه در زمستان

تنت چگونه بهار خونین شد؟

نامردمان،نامردمان

چه نفرتی بود این

چه نفرتی!

چهارده بهار رنج

چهارده هزارزخم.

سحرگل،

درکدام شوره زار

دست هایت را به گل نشاندی؟

گین گونه زخم می روید ازسر انگشتانت
نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 1:6 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم آبان 1390

منه باد

شو که ایاهه

غم چینو اوها

تش انه وجونم

یه خیالی منه ویرم سراورداره بره

مو منه یو تو اگوی 

پییز خورک ،منه باد

نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 22:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم مرداد 1390

بدرودپرنده ی کوچکم(متن کامل)

 

مردگاری چی  کنار در ایستاد وبه درون حیاط نگاه کرد .اسب نیله ی خرسان1 را که به ستون بسته بود، ور اندازنمود. پي در پي تازيانه ي چرمي سه تسمه اي را كه دردست داشت تكان مي دادوبه شلوارش ضربه مي زد.ميان در مكث كردوبه كپل اسب چشم دوخت سپس.به درون آمد.دوراسب چرخيدخواست به یال های افشان وبلند ش دست بکشد .اسب سر را به اعتراض تگان داد وخود راپس کشید .لبان مرد تکان خورد ند. ومنخرینش

نیز،نفسش را دیدم که مثل توده ای دود در هوای سرد پیچ وتاب خورد وبه آسمان رفت.به چشمان اسب نگاه کردم .دانه های درشت اشک

از گوشه ی چشمانش سرازیر بود.مرد دوباره به اسب نزدیک شد .دست زیر چانه اش برد. تا د ندان هایش را بشمرد. اسب مقاومت  کرد،خودرا پس كشيد.مرددوباره دست دراز كرد.اسب سررادزديد. اما سر انجام تن دادومرددندان هايش راشمرد. دستی به گرد نش کشید.اسب دوباره سر تکان داد وخودرا پس کسشیدوروی دوپا بلند شد،دهان  باز کرد.مرد گامی به عقب گذاشت .ولبانش تکان خوردند.نتوانستم.لب هایش را بخوانم.

  بی اختیار دویدم خود را به ا سب رساندم به گونه هایش دست کشیدم.اسب آرام شد .لب هايش  روي گونه ام نشست. مرد گاریچی بازویم را گرفت وباخشم از اسب دورم کرد.من مقاومت کردم وپابه زمین کوبیدم.دایه دستم را گرفت وکشان کشان به ایوان برد. مردافسار اسب را از ستون باز کرد واسب  را از حیاط  بیرون برد . 

کنار ستون نشستم وکریه کردم .احساس کردم که چیزی مثل پرنده ای کوچک  دردرونم خود را به درودیوار می زند.ومدام از این سو به آن سو می پرد.صدایش مثل چیزی بود که بعدها شناختم.همان چیزی که روی لبهای دایه هنگامی که مادر در بیشه بخواب رفت .دیدم اماآن روز نمی شناختمش ونه میدانستم که چيست.

اصلانمي دانم كه اين ماجراي اسب ازكجا توي ذ هنم جاخوش كرد.هيچ كس از چنين اسبي خبر نداشت.تنها من بودم كه بخشي ازذ هنم را مرد گاريچي واسب سفيدپركرده بودند.روزي كه لب هاي مادر را خواندم .اولين چيزي كه پرسيدم .ماجراي اسب ومرد گاريچي بود.مادر نگاهم كرد.كمي فكركرد. بعد شانه هايش را به نشانه ي تعجب تكان داد.

روي لب هايش خواندم: شايد خواب ديدي

به خواب هايم فكركردم.وآن روز باراني كه تو باريشخند گفتي :با اسب سفيد آمده اي ؟

اما من هرروز غروب غبارچرخ هاي گاري وپرهيبي ازاسب را   مي د يدم كه درخم جاده اي كه به كوهستان مي رفت. گم مي شد.

  پسينگاهي سرگشته در غبار وبوران                پاييزي به جاده ي كوهستاني نگاه مي كردم. جاده تهي بود.نه از اسب خبري بود ونه گاري اي دركار بود.ناگهان موجي از خم كوره را سر برداشت .وپيش آمد .زن ومرد واسب واستر وسگ درهم مي لوليد ند. مادر به جاده نگاه كرد .دويد ودر رابست .دايه كنارش ايستاده بود .لب هايشان تكان مي خورد.وبه جماعتي كه از راه مي رسيدند اشاره مي كرد.باران به نرمي ویک ریز می بارید..

     باران می بارید.لبه ی پنجره خیس بود.دانه های درشت باران روی شیشه  می دویدند.به پنجره وبعد به تو نگاه کردم كه از ميان هياهوي تازه رسيده بيرون آمدي ، .کوله پشتی را رها کردی ونشستی .بعدها نامت را دختر روزهای بارانی گذاشتم. سرتاپات خیس بود.به موها وسپس  پیشا نی دست کشیدی وزیر لب چیزی گفتی که نتوانستم.بخوانم.دوباره به خط هایی که باران روی شیشه می کشید خیره شدم.برق اندروارا روشن کرد.سایه ها بر دیوار رقصیدندومحوشدند.  لرزش هراس آورتندررا  روی اشیا دید م.تو چیزی گفتی.نتوانستم بخوانم. دوباره به لب هایت نگاه کردم.ادادرآوردی.حرفی روی لب هایت خوابيده بود.اما هرچه جان کندم بی فایده بود.

   کتابی را باز کردی. وورق زدی.باگچ روی کتاب خط کشیدم.باتعجب نگاهم کردی.چیزی توی ذهنم تکان خورد. به پنجره خیره شدم.باران پاییزی یک ریز و باهیجان می بارید.دوباره  روی کتابت خط کشیدم.این بار تعجب نکردی،تنها با انگشت تکه های گچ را  گرد کردی ولی خط را به حال خود کذاشتی .

 دوراتا ق چرخی زدم. احساس کردم همان پرنده ی کوچک  در ذ هنمبه پروازدرآمد.بعد ا حساس کردم،دارد با نوک کوچکش  ذ هنم را سوراخ سوراخ کند. آمدم رودررویت ایستادم .این بار درست کنار انگشتت روی کتاب خط کشیدم.لب هایت ترک برداشت.ادادر آوردی خط را پاک نکردی ،کتاب را ورق زدی.دوست داشتی روی صفحه ی بعد هم خط بکشم.این را از نگاهت فهمیدم.دلم می خواست آزارت بدهم .به همین خاطر تورا در انتظار گذاشتم.لحظه ای وانمود کردم که خط می کشم .اما دستم را پس کشیدم .وخودم را توی برهوتی که نمی دانستم، کجاست گم و کور کردم.زمانی دراز میان اشیا گم بودم.زمان را درک نمی کردم.تنها رقص دانه ها ی بارا ن را روی شیشه می دیدم. احساس کردم.ازسوراخ های ذ هنم دانه های باران چکه چکه فرو می ریزند.پرنده ی کوچک  زیر بارن پرواز می کرد.دمی دیگر تصور کردم ، چیزی دارد درآن می روید. وآرام آرام دستانش را در تیرگی های ذ هنم فرو می برد.سال ها بعد که خاطرات آن روز را برایت ­نوشتم.دیدم گفتی:وای خاک بر سرم شد. 

   نفهمیدم که چه، هر چه پافشاری کردم .بی فایده بود.تو جواب ندادی.تنها خندیدی وریشخند کردی وسربه سرم گذاشتی .باهمه ی توانت سعی می کردی تاذهنم را پاکنی اما بیهوده بود. این جمله درذ هنم جا خوش کرد.از آن پس هروقت بیادتو می افتادم.سبز می شدوبرابرم قد می کشیدوپرنده ای راكه دردونم بود. درهاله ای که نمی شناختمش فرومی برد.درآن حالت بحت زده به گوشه ای می خزیدم.بعدصدای پرهای پرنده آشفته ام می کرد.شب های بسیاری رادرچنین برزخی به روزرساندام.

   باران مانند اسبی سرکش ازجا کنده شد.به پنجره نگاه کردم.آن سوي پنجره چادر هايي برپا بود. شعله هاي آتش زير باران مي رقصيد ند. تند جلو آمدم وروی کتاب خط کشیدم.گیر افتادی، درست دمی که انتظارش را نداشتی،سر بلند کردی چیزی شبیه ایش روی لبانت خواندم.اما خط را پاک نکردی.بعد ها گفتی کتاب را به همان گونه نگه داشته ای. کتاب را بستی ودر کیف گذاشتی ورفتی.كنار چادر كولي ها ايستادي.دايه نگذاشت، به دنبالت بيايم.

 زنان كولي زيرباران مي رقصيدند.ودست افشاني مي كردند.آتش شعله ور را دور مي زد ند.بعد ترا ديدم كه دست در دست زنان كولي زير باران جست وخيزي مي كردي.هرگز ترا اين گونه با موهاي افشان نديده بودم.مادر كنارم ايستاده بود .برگشتم به لب هايش نگاه كردم.به تو نگاه مي كرد. روي لب هايش ديدم.دختره ي خل وچل

  تو همچنان بي پروا چل چلي مي كردي.آن سوي جمعيت رقصان پرهيبي از اسب ومرد گاريچي براي لحظه اي دربرابرديدگانم قدکشیدندودرهجوم سايه هاي پريشان گم شدند.هرچه سرك كشيدم، نه از مرد اثري بود ونه از اسب.پاي كوبي تا ساعتي ادامه داشت.،كم كم باران بر آتش چيره شد.وتاریکی سایه اش راپهن کرد.مردان وزنان تازه رسيده درپس چادر های شب گرفته ی خود گم شدند.

   ذهنم انباشته ازاشبا حی غریب بود.به صندوقی درپستویی می مانست.نمی دانستم این ها چطور کنار هم جاگرفته اند.کنار پنجره ایستادم.به درختانی که از دور دست به پنجره نگاه می کردند.خیره شدم .نمی توانستم لب هایشان را بخوانم .عصبانی شدم.خیال کردم چاه تاریکی به عمق هزاران سا ل دردرونم وجوددارد.که انتهایش را نمی بینم.همان دم تو از میان باران گذشتی.ومن به درون چاه هزار ساله خزیدم.پرنده  آن جا بود.واسب سپيد كه بدنش از ضربه هاي تازيانه كبود بود.صبح چشمانم رابازکردم،برگ درختان باران خورده زیرنورصبحگاهی چشمانم راتحریک می کرد.دورازپشم دایه اخانه بیرون آمدم. کنار چادر گولی ها ایستادم وبه دختری که میان چادر نشته بود خیره خیره نگاه کردم.جشمان درشت وسیاهش می درخشیدند.فکرکردم چیزی در آنها شعله وراست.دخترازچادر بیرون آمد،رودررویم ایستاد. جوری لب هایش تکان می خورد که نمی توانستم آن هارابخوانم.به لب هایش خیره شدم وسعی کردم بی فایده بود.عصبی شدم.دوباره به لب هایش چشم دوختم.بعدپس نشستم.دختر جلو امد.لب هایش همچنان تکان می خوردند. پابه زمین گوبیدمودهانباز کردم شاید نعره کشیدم.دختر هراسان شد،رنگ چهره اش دگرگون شد.صدارا دیدم که روی لب هایش کش آوردودوباره وممتد.هراسی ناگفتنی درچشم هایش زبانه کشید.کولی هاسراسینه ازچادرهابیرون آمدند.غوغایی برپاشد. دختر پابه فرار گذاشت.لحظه ای بعد تورا دیدم که دستم را می فشردی وسعی می کردی آرامم کنی .از آن روز به بعد دلم می خواست آن دختر راببینم.اما اوتا مرا می دید پنهان می شد.وهمین بیش از پیش تحریکم می کرد.                                                         

   روزی که مادر دربیشه زارکوچک پشت خانه چشمانش را بر هم نهاد.من صداهارا گم كردم. تنها حرکت بی معنی لب هارا می دیدم .چشم می گرداندم ازکسی به دیکری .نشانه ی  گنگ وشومی  درچهره  ها نقش بسته بود.بی قراری می کردم، پابه زمین می کوبیدم.می خواستم از سد آدم هایی که درانتهای حیاط ایستاده بودندند.بگذرم وبه بیشه بروم.باشتاب از باغچه گذشتم.وبه طرف شمشاد ها دویدم.کنار سد شمشاد ها ایستادم .راهی می جستم تابگذرم.هیچ راهی وجود نداشت .شمشاد ها تن بهم داده بودند. پدر رادیدم که به بیشه رفت.اندامش  مچاله شده بود.چند نفردیگر هم به بیشه دویدند وپشت شمشاد ها ناپدید شدند.سرانجام راهی پیدا کردم. ازشمشاد ها گذشتم. ناگهان دایه دستم را محکم کرفت ونگذاشت تکان بخورم.فریادزدم میدانستم دارم فریاد می زنم.اماصدارا نمی شنیدم.

   پدررادیدم کنار مادرایستاد. بعد نشست.دست روی صورتش کشید .نمیدانسم چرا.

   کسی با شتاب از لابلای شمشادها گذشت.ردیف آدم ها را کنار زدوپارچه ی سفیدی  روی مادر کشید.تو دورتر ایستاده بودی با همان کتابی که رویش خط می کشیدم. دیدم که پرنده ای کوچک با پرهای رنگی از چشمانت پر واز کرد .پرنده را تاخانه دنبال کردم،  خانه میان چمن زار نشته بود. خورشید داشت پشت کنیسه گم می شد.سایه تا بیشه زار کش  آورد.درانتهای بیشه آسمان گرگرفته بود.ازخانه چشم گرداندم.پدر هنوز آن جا ایستاده بود.وبه زمین نگاه می کرد.احساس کردم سایه دارد اورا می بلعد.سدی از آدم ها دربرابر نگاهم قدکشیدوباسایه ی لرزان درخت اغاقیا درهم پیچیدند. دیگر مادر را نمی توانستم ببینم.دایه دستم را گرفت وبسوی خانه کشید.دستم رابه نرده گرفتم ومقاومت کردم.بعد فکر کردم، مادر آن جاست.نرده را رها کردم وبه دنبالش روان شدم.اما مادر آن جا نبود.

   شب باهراس ازراه رسید.شبحی هولناک بر همه ی زندگی سایه انداخته بود.از تاریکی هراس داشتم .سعی می کردم.چشمانم را باز نگاه دارم .تا چشمانم را می بستم.شبح پیدا می شدوذهنم را به هم می ریخت.تمام شب من بودم وشبح وپرنده ومادر که میان بیشه زار خوابیده بود وصدای باد که در بیشه می چرخید.وحفره ی بزرگ چشمانش در پس تاریکی وبیشه زار وبیشه زاروپرنده وپرنده ی تو،

   صبح با برآمدن خورشید ازخواب بیدار شدم.خانه را زیر رو کردم. مادر در خانه نبود.دوباره دایه آمد ،دستم راگرفت ونگذاشت ازجا تکان بخورم.ساعتی بعد مرد ها وزن هایی که می شناختم ونمی شناختم آمدند.خانه پرشد از آدم هایی که لباس سیاه به تن کرده بودند.لب هایشان تکان می خورد.کسانی گریه می کردند.من نمی دانستم چرا.ناگهان همه از خانه بیرون رفتند من ماندم ودایه که شانه هایش می لرزید.در نگاهش اندوهی وجود داشت .که درک نمی کردم. هرچه در حفره ی عمیق چشمانش فرو می رفتم بی فایده بود.ظهر پدر وآن آدم ها آمدند .مادر همراهشان نبود.

     دایه را که می دیدم .بی اختیاربه یاد مادر می افتادم.یادم می آمد که مادر آن روز توی بیشه خوابید. خشمگین می شدم.پابه زمین می کوبیدم.زبانم را گاز می گرفتم.وبا دست به صورتم می زدم.دایه هراسان به طرفم می آمد.دست هایم را می گرفت تا بیش از این به خود آسیب نز نم .جدالی هراس آور بین ما آغاز می شد.  به پاوشکمش لگد می زدم .دستش را گاز می گرفتم.خون ازدست هایش جاری می شد اما رهایم نمی کرد.آنقدر پافشاری می کرد تا سرانجام خسته می شدم.سرم راروی دامنش می گذاشتم. سکسکه می کردم.پرنده ی تو به پرواز در می آمد ،رفته رفته آرام می شدم. سرازدامنش بر می داشتم.خون از لب ولوچه ام جاری بود.باآستین پیراهن ،دهان خون آلودم را پاک می کردم .دایه خشمگین می شد. البته به خاطرآستین پیراهنم  .

     تصویر ویران کر مادر دربیشه دم به دم درذهنم .شکل می کرفت .جلو می آمد. بزرگ می شد ولحظه ای بعد درچاهی که دروجودم سر بر داشته بود فرو می رفت ودیواره های آن را با بوی خویش اندود می کرد . باز مانند کرد باد می پیچید و بالا می آمد ومرا با خود از جا می کند.آن روز ها نمی توانستم  درک کنم چرا مادر دربیشه زار بخواب رفت. تمام آن سال ها هرروز که از خواب بیدار می شدم .تصور می کردم .مادر آن جاست.به بیشه می دویدم.درست همان جایی که مادر خوابیده بود. دراز می شدم.وذهنم را می سابیدم .تاچیزی را محو کنم به نظرم می آمد که دست مالی راباوسواس روی آینه می کشم ، هرچه تلاش می کردم بی فایده بود.لکه ها برجای می ماند و دست ما ل رفته رفته محو می شد.سر انجام آینه همان  .آینه  بود ومن همان ،پشت آینه بیشه زار  و پشت بیشه زار چشمان هرا س آور چیزی که نمی شناختم اما همیشه احساس می کردم، ازهمه به تو نزدیک تر است .یک روز این را به تو فهماندم .

  توگفتی:  تنها هیولایی که درپی من است .تویی

   بلند خندیدی.از آن روز به بعد چیزی دراین مورد .بین ما به میان نیامد.اما من بار ها آن چشمان هراس آور را در دوقدمی تو دیدم.شده بودم آونگی که پیوسته میان توومادر وآن چشمان هراس آور درنوسان بود.در خود راه می رفتم. در کوچه های تیره وتار چاه هزار ساله سر گردان می شدم .ودوباره به خود می رسیدم.خاموشی  وپرنده ای که خاموشی راباپرواز بی وقفه ی خود  می شکست.بعد صدای پای چیزی هراس آورکه در من بودو به د روغ آنرا به آن چشمان هیولایی پشت بیشه زار نسبت می دادم.

   روزی که نیکی با خنجر کوچکش سینه ام رادرید.زمستان بود.برف می بارید.خون فوران زد .روی برف نشتم.دست روی زخم گذاشتم.ومحکم آن را فشردم.دست وبالم خونی شد.راه افتادم .به خانه  رسیدم.تو روی تخت نشته بودی وبا تلفن ور می رفتی.سر تکان دادم.روی لب هایت خواندم:  خوبم خوب تر از همیشه وبلند خندیدی.

 دمی بعدسربلندکردی ،جاخوردی.

- تو چکار کردی؟زخمی شدی؟چکارکردی؟

بطرفم دویدی.روی دستا نت از حال رفتم.اما ذهنم کار می کرد.تصور می کردم ،باید بشتاب از تودور شوم  تاتو ازآسیب آن چشمان هراس آوری که درمن پا گرفته بودومن آن را به هیولای پشت بیشه زار نسبت می دادم،درآمان به مانی . بدنبالم دویدی.برنگشتم که ببینم چه می کنی.میان تاریکی گم شدم.آن جاروی ایوان ایستادی دستانت.را تکان دادی.وباچشم تاریکی را کاویدی.من باسیاهی همرنگ شده بودم.چند دقیقه بعد به بیشه رسیدم.فکر می کردم .مادر هنوز آنجاست.جایی که مادر خوابیده بود دراز شدم ونفس نفس زدم.دستم را روی زخم گذاشتم. هنوز خون می آمد. دستان مادر به دور سینه ام حلقه زد ند،نفسش روی گونه هایم نشست.سرم را در سینه اش فرو بردم.مثل همان روزهایی که در بیشه به خواب نرفته بودوتنهایی اش را با رویا های گریز پا می پوشاند.به کنار پنجره می آمد به ابرها که کاهل وار درآسمان قدم برمی داشتند خیره می شد.دهانش رازیرگوشم می گذاشت ونرمه ی گوشم را آرام آرام دندان می زد.من خوشم می آمد.آرام آرام شانه هایش می لرزید وشاید گریه می کرد.

   مادرم درخت بید لرزانی بودوباهربادی تلخکام می شد.وجودش از هراسی پنهان لب ریز بود.من همیشه این را احساس می کردم اما نمی دانستم چرا.ونمی دانستم چرا هروقت مرابه سینه اش می فشرد این همه اندوهگین است .دستانش را دراز می کردوبااندوه مرا به سینه اش می فشرد.شاید همین احساس باعث شد. بتوانم بعد ها حرف هاراببینم.

وقتی  نیکی خنجر رادر سینه ام فرو کرد.همه ی حرف هایی راکه به زبان آورد دیدم .آزرده شدم اما تلاش کردم که آزرد گی ام را به خشم بد ل نکنم.به همین خاطرایستادم. وباحالتی که کبوتر به باز نگاه می کند. به چشمانش نگاه کردم.شاید برای همین بود که .به چشمانم ذل زد وآرام گفت :ببخش

     من همان جا همه ی خشمم را رها کردم.

 دربیمارستان وقتی چشمانم را گشودم بالای سرم ایستاده بودی. بعد زانوزدی.دست روی سینه ام گذاشتی.دستت خونی شد. دست خون آلودت را به گونه ام  کشیدی.روی لبت خواندم:کی این کار راکرد.؟

     سر تکان دادم .

 گفتی:باشه،آخر می فهمم.

مکثی طولانی کردی سر را میان دستانت گرفتی،روی لبانت خواندم :چه خاکی به سرم کنم؟بعدگفتی: دختر گولیه بود؟

      پرنده را دیدم که در چشمانت محو شد .چشمانم را بستم تاهرچه می گویی نبینم.درخاموشی تنها چیزی که درذهنم به رقص آمد باران بودو همه ی حرف هایی که تا آن روز دیده بودم.بخصوص آن هایی که روی لب های تو خوانده بودم.بعد آن هیولای هراس آور تنوره کشید.هراسان روی گرداندم وبه تو  نگاه نکردم.سعی کردم دختر کولی وخنجرش را پنهان کنم که تودر نگاهم آن هارا نبینی.

      یادم نمی آید چند روز در بیمارستان بودم.اما تو وپرنده ات همیشه آنجا بودید.روزی که قرار بود. از بیمارستان مرخص شوم. بادو مامور پلیس به اتاق آمدی.باحیرت به تو وپلیس ها نگاه کردم.همه ی چیزها یی که لازم بود. در ورقه نوشته بودی. به جز  به قول تونام قاتل وریز ماجرا که من باید می گفتم.هرچه پلیس هاپرسیدند. من  سر تکان دادم .واز نوشتن خودداری کردم.توپافشاری کردی.  آزرده شدم .بعد خشمگین شدم پا به زمین کوبیدم.وبیمارستان راروی سر کذاشتم.پلیس ها حیرت زده نگاه می کردند.باخشم ورقه را از دست مرد پلیس گرفتی وآن را ریزریز کردی.وبه صورتم زدی .سپس با صدای بلند لب هایت باز شد.روی لب هایت خواندم: .ابله.

باشتاب از بیمارستان بیرو ن رفتی.من ماندم .بادومامور،آن ها مرا باخود به پاسگاه بردندو ساعتی بعد رها یم کردند.ازپاسگاه که بیرون آمدم.مرد بی لب با دو چرخه اش کنار خیابان ایستاده بود .دهانش باز بود. نمی دانستم دارد حرف می زند یا می خندد.روی ترک دو چرخه اش پریدم .درخیابان ها پرسه زدیم وبه جلوه گاه  های آراسته ی مغازه ها نگاه کردیم.به خصوص عروسک هایی که تن پوش زنانه به تن داشتند.بعد به محل چادر های کولی هارفتیم دیگر زمانی بود که آن ها رفته بودند.به نیکی اندیشیدم وهراس حیرت آوری که از من داشت.ولحظه ای که درمکانی خلوت به ناگهان رودرروی هم قرار گرفتیم وآن هراس که در چشمانش شعله کشیدوچون ماده پلنگی خشم گین به من حمله کرد.هرگز نتوانستم دلیل هراس وتنفر اورا درک کنم.ازآن پس هرچه کوشیدم که اورا ازذهنم برانم بی فایده بود.وقت وبی وقت ،می آمد درذهنم لنگر می انداخت.روزها وشب های پی درپی بااوکلنجار می رفتم.تاآن که مادرم به کمکم می آمد واورا ازذهنم می راند.من می ماندم باخفته ی مادر دربیشه زار وپرنده ی کوچک،که ذهنم را درمی نوردید.بعد اسب سپیدبایل های افشانش سر برمی داشت وتنش که با ضربات تازیانه کبود بود.

   مرد بی لب زمانی می گذشت که درکناره ی شهر در اسطبل اسب ها زندگی می کرد.شب ها آنجا می خوابید وروز ها بادو جرخه ی هرکولس اش در شهر پرسه می زد.شب به آن جا رفتیم. بوی پهن وعرق تن اسب ها اندروا را پر کرده بود.صدای فرفری را روی لب  اسب ها می دیدم.مرد بی لب اسب هارا نوازش می کرد وآن هارا در آغوش می گرفت.وعاشقانه به آن ها مهر می ورزید.بدنشان راغشو می کشید ویال هایشان را شانه می زدوبرایشان آواز می خواند.صدای اسب هارا تقلید می کرد.اسب ها سر می گرداندن ونگاهش می کردند.سرتکان می دادند وفر فر می کردند. نیمه های شب هر کدام به آخر اسبی خزیدیم. وروی کاه دراز شدیم سکوت بودو سکوت ، صدای فر فر اسب ها را هم دیگر نمی دیدم.تنهااحساس می کردم. چاهی هزار ساله  در ذهنم وجود داشت ، انباشته از توهم وتاریکی …وقرابتی سهمگین با اسب وپرنده وماهی . پرنده بال گشود-همان پرنده که آن روز دربیشه ازچشمان توبه پرواز درآمدوهمه ی این سال ها چون نفس با من بود.وخیال هایم را با پرهای رنگین خود به پرواز در می آورد.- دست  بردم .بالش را نوازش کردم ومنقار کوچکش را میان انگشتانم گرفتم.وبوسیدم وبیاد  آوردم.آن دم دوگانه را درآن سال های ازدست رفته وخودرا که میان خواب مادر وپرنده ی تو گرفتار بودم.پرنده تگان خوردو خودرا رهاکردودر چاه هزار ساله فرورفت.برای نخستن بار چیزی که صدا می خوانند شنیدم وآن صدای پرزدن او بود .دست بردم . د یواره ی چاه را خراشیدم . مثل آدم های آل دیده پس نشستم.وچشم دوختم بر لبان اسبی که سر در آخر کرده بود.وکاه می خورد صدای دندان هایش روی لبانش نقش بسته بود.همیشه فکر می کردم، پرنده ی من روزی در تیرگی این چاه گم خواهد شدوهمین هیولای هراس آور را در درونم به تکاپو درمی آورد.چون می دانستم که چرا همیشه باحالتی اندوه بار یاشاید ترحم انگیز نگاهم می کنی وروی لب هایت نقش می بنددکه چه خاکی به سرم کنم؟

   ازآخور بیرون پریدم وبه دیوار که سایه هارا در آغوش گرفته بودچشم دوختم. مترسکی راکه تن من بود . عریان دیدم ، درچاه تیره ی هزار ساله ی برآمده ازتالاب  خاموشی فرورفتم.میل به زنان به هزار دلیل موجح وناموجح درمن بیدار شد.درغاری که انتهای آن را آتشی شعله ور روشنایی می بخشید.بیادآوردم لب های تورا که زمزمه می کردی :نیلوفروباران در تو بود   خنجروفریادی درمن.  فواره ورویا در توبود. تالاب وسیاهی در من

 بعد نگاهم کردی به گونه هایم دست کشیدی وآرام گفتی :چه خاکی به سرم کنم؟

       مرد بی لب لاغر اندام،کوتا قد وسیا چرده روز وشب با دوجرخه اش دور شهر می گشت ،وانمود می کرد. دارد به کارها سروسامان می دهد. کارهایی که در واقع هیچ  معلوم نبود ،چه هستند وبرای چه باید اجرا شوند.اما واقعیت این بود.که او عادت داشت دور شهر .پرسه بزندوبه هرسوراخی سر بکشدبدون این که به کار کسی کارداشته باشد خسته که می شد. به درون باغچه ی مدرسه می رفت .وعلف های هرز را ویجین می کرد.ورهایشان می کرد تا بپوسند.بعد کنار باغچه دراز می کشید ،ساعت ها به آسمان چشم می دوخت.آن روزازکنار نرده ها می گذشتم.دیدم.میان باغچه دراز شده است وباغیچی سبیل هایش را کوتاه می کند.بی خودی می خندید .خنده اش را می دیدم.حتم داشتم که صدایش درحیاط مدرسه می پیچد.خورشید چشمانم را آزار می داد.درست نمی دیدم.اما چیزی برنگ خون روی لب هایش راه می رفت.باشتاب به درون مدرسه رفتم. داشت با غیچی لب هایش را می چید .هراسان پابزمین کوبیدم ، مدرسه را روی سر گذاشتم. وبه اطراف نگا ه کردم.مرد همچنان لب هایش را می چید .تکه های لبش روی زمین می افتاد.دورخود چرخیدم. تو بسویم دویدی . دست هایت را تکان می  دادی .درک نمی کردم چه می کویی.کوله ات را روی دوش جابجا کردی. من بین تو ومرد ایستاده بودم. روی لب هایت دیدم.باخشم گفتی: چی شده؟

    به کنار رفتم.وبه باغچه نگاه کردم.مرد تمام لب هایش را چیده بود. تو حیرت کردی .بعد همه  ی صورتت دهان شد. چشمانت داشتند ازجا کنده می شدند.دستم را گرفتی وبه سوی دیوار کشاندی.مرد میان باغچه، خون

آلود،بادهان باز  ایستاده بود .نمی دانستم می خندد یا گریه می کند.صدایش را نمی دیدم.چند نفر به آن جا آمدند.تو به باغچه ومرد اشاره کردی.آن ها به باغچه دویدندوغیچی لب چین را از دستش گرفتند.واورا بیرون آوردند .نکاه کردم مرد دیگر لب نداشت.

  دو باره  دستم را گرفتی وبه طرف در کشیدی.مرتب برمی گشتم ونگاه می کردم.سرانجام رهایم کردی.از دری که میان تاریکی وروشنایی شناور بود گذشتی. برگشتم.مرد بی لب کنار باغچه در انتظار ایستاده بود.

    صدای فرفر اسبی خیالم رالت وپار کرد .اسب رو دررویم ایستاده بود دستم را دور گردنش حلقه کردم لب هایم در گودی گردنش نشت.احساس کردم رنگ پرنده ی تو همه ی وجودم را فراگرفت.وهمراه با گرمی گونه های اسب نیله.چیزی را بدرون کشیدم که حاصل پرواز بی وقفه ی او بود.

   

     نیکی چون پرنده ای خشمگین روی لبه ی پنجره نشسته بود.دستانش را تکان می داد. لب هایش زهر آکین بودند.احساس می کردم مثل گنجشگی در چنکالش اسیرم.نمی توانستم .هیچ حرکتی بکنم .درچنبرافسون وخشمش دست وپا می زدم.و کاری نمی کردم .تنها می دیدم ورنج می بردم.درچشمانم حرکاتش آنقدر تندو حیرت آوربود که توفانی ناگهانی هجوم خود را آغاز کند.نمی دانستم این هیاهو برای چیست.بی اختیار نگاهش می کردم واین بیشتر به خشمش  دامن می زد.ناگهان از لبه ینجره پایین پرید .آمد رودررویم ایستاد .من تنها نکاهش می کردم.دستش بالا آمد وخنجرش در سینه ام فروشد.چندثانیه ایستاد .به خونی که اززخم فوران می زد .نگا ه کرد.من همان طور نگاهش می کردم.روی لبانش خواندم: ببخش

 لحظه ای بعد، خنجر را به زمین انداخت دست خون آلودشرابرابر چشمانش گرفت.حیرت زده به آن نگاه کردورفت.

   من ماندم .باچاه هزار ساله ام .که تاریک بود وپراز توهم .وبوته های گیاه  که بردیواره های آن رویید بود .وگل های پراز خار ی که نمی شد. دست پیش ان ها دراز کرد.بعد خودم بودم وتنهایی وسکوت.واشیای خاموش که درزیر نو رملایمی که بدرون می تابیدخم وراست می شدند وبارانی که در ذهنم می بارید.وهمه چیز را مرطوب می کرد.برگشتم وبه آخر نگاه کردم،مرد بی لب روی لبه ی آن نشسته بود.وخمیازه می کشید.جلو رفتم .به دندان هایش خیره شدم.بعد بایک دست لب هایم را گرفتم وبا دست دیگر ادای غیچی را در آوردم.می خواستم بدانم چرا لب هایش را چید.لحظه ای مکث کرد وچشماتش را بست ،روی دندان هایش خواندم .چون به آن ها نیاز نداشتم!.

 دارو دسته ی جنگلی ها باخنجر چوبی خود  به مسافران هجوم می بردند.واموالشان را می روبودند .این تنها چیزی بود که از بازی های کودکانه به خاطر داشتم .اما این بار بازی به گونه ای دیگر بودنمی دانستم چرا  این بلارا سرم آورد ونمی دانستم .چرا گفت ببخش دمی بعد برگشتم ونگاه کردم.برف می بارید.دانه های

 برف برپشت باد می لغزیدند.وبرزمین می نشستند.سفید یاسپید.چه فرق می کند نشانه ها تمام ذهنم را پرکرده اند .مادر هنوز به گفته ی دایه:زیر ملحفه ی  (سپید) خوابیده است. 

   همیشه من از دارو دسته ی جنگلی ها بودم.وتو مسافر، این تنها بازی بود که با دلشادی درآن شرکت می کردم.غروب ها سر محله جمع می شدیم یار گیری می کردیم.وبازی شروع می شد.کاروان با محا فظ ونگهبان راه می افتاد. وچند قدم آن طرف تر وارد بیشه می شد. نا گهان سر کله ی نی سوارانی با شمشیر های  چوبی پیدامی شد. نبرد بین نگهبان هاو جنگلی ها درمی گرفت .این بازی مضحک چنان رنگ واقعی بخو د می گرفت

 .که هراسان می شدم .در یک چشم بر هم زدن دست تورا می گرفتم واز معرکه می گرختیم.همیشه غنیمت من تو بودی .می رفتیم دوراز ماجرا زیر درخت نارون می نشتیم .ساعت ها تا از خانه صدا می زدند .

ناگهان دستت روی سرم می نشست.وآرام روی گونه هایم می لغزید.گرمی نفست را احساس می کردم .سرانجام زیر بغلم را می گرفتی وازجا بلندم می کردی.ودرهنگام بدرود آن پرنده به پرواز در می آمد .

  این بار دستت رابر زخم نهادی وسپس بر گونه هایم نمی توانستم کرمای تنت را حس .کنم .وهسته ی آن را درخود احساس کنم .گویی این بار نه برای من که به خاطر کینه ای پنهان به سراغم آمده ای.چون پرنده در چشمانت پرواز نمی کرد .مدام می پرسیدی او کی بودومدام می پرسیدی :چه خاکی بسرم کنم؟

 

    جمعه روزی در بیشه زار خوابیده بودم وبه آسمان نگاه می کردم .مرد بی لب بالای سرم ایستاد همه ی دهانش دندان بود .وحشت کردم. این اولین باری بود که پس از لب چینی می دیدمش..حرف هایش را نمی فهمیدم لب نداشت که بتوانم کلمات را روی لبش بخوانم.مدام دهانش تکان می خورد.دندان هایش بهم می خوردند.آب دهانش بیرون می ریخت.سعی می کردم.ولی چیزی نمی دیدم.حرکت دندان ها را نمی فهمیدم.همان دم تو آمدی.مرد عقب رفت.دیدم که دشنام دادی.وبادست تهدیدش کردی.مرد همچنان ایستاده بود ونگاه می کرد.د ندان هایش بهم چسبیده بودند.خم شدی ،سنگ کوچکی را برداشتی وبه سویش پرت کردی.اوبه درون بیشه دویدوناپدید شد.

     پس از آن روز می آمد، روبرویم می نشت،حرف می زد.مثل آدم های بحت زده مستقیم به دندان هایش ذل می زدم.سعی می کردم دندان هایش را بخوانم.اما موفق نمی شدم.

باهم به انتهای بیشه می رفتیم.کنار چشمه آب می نوشیدیم وساعتی بعد بر می گشتیم.

مرد بی لب از تو نمی ترسید.اما دوست نداشت

باتو روبرو شود.بعد ها که دندان هایش را خواندم این را دانستم.ولی به تو چیزی نگفتم .تنها پرسیدم که با او چه کارداری؟

       تو گفتی: از آدم های ناقص بدم میاد.

   در خاموشی فرو رفتم .نمی توانستم .لب هایت را بخوانم. پاورچین پاورچین عقب نشستم.و دانستم چه هستم.دستم را فشردی وآهسته گفتی: تو که این طور نیستی.هستی؟

خاموشی بر چهره ام سایه انداخت.نگاهم کردی نکاهت عاشقانه بود.همین باعث شد که همه ی کدورتم بپرد.اما همچنان پس می نشستم وآن دو چشم هراس آور دردرونم سر برمی داشت ونشانه هایش در همه ی ذهنم جا می گرفت وبر رنگ پرنده ی تونقش تیره ی ناخوشایندی می زد،حالا می فهمیدم که چرا مدام تکرار می کردی (جه خا کی به سرم کنم.)

  مردناقص دوست من بود. دوراز چشم توکنار نرده ها پرسه می زدیم.گل های یاس را می چیدیم. شاپرک ها را به دام می انداختیم.از لای نرده ها می کذشتیم .درون شهر می شدیم.خیابان هارا زیر پا می گذاشتیم.وغروب باز می گشتیم.باز تو بودی وزخم وپرنده که در ذهنم می چرخیدید.واز کوچه های بی انتهای آن گذر می کردید.تو وپرنده دور می شدید.من می ماندم با زخم که همه ی ذهنم را پر می کردوسایه ی پرندگانی که پشت به خورشید پرواز می کردند وسایه هایشان از شیشه می گذشتند ودر باراندازخونین پائیزبردرختان فرود می آمدند.لحظه ای بعد لشکری سیاه پوش آسمان را می پوشاند.روی لب های مرد می خواندم :قارقارقاراو می خندید وبه آسمان اشاره می کرد.

  مدت ها بود، می دانستم که تو آش دیگری را هم می زنی .این چیزی بود که دایه می گفت ومن درابتدادرک نمی کردم .

  غروب که می شد، می آمدی کنارم می نشستی وزبان میریختی من غرق در سکوت وحسادت بودم.بدخلقی می کردم .سعی می کردی ذهنم را بخوانی می خواستی بدانی چطور فهمیدم.اما موفق نمی شدی.پیله می کردی.طفره می رفتم.وقتی دیدم رها نمی کنی .به دروغ گفتم :همه ی شهر می دانند.

  جا خوردی باناراحتی گفتی:همه ی شهر یعنی چی؟

  با فرومایگی گفتم: یعنی رسوایی.

آرام بلند شدی کوله را روی دوش انداختی ورفتی.

 جم جمک برگ خزان .

دایه گفت یادت می آید؟

  یادم می آمد .زیر کرسی می نشستم وبا دایه بازی می کردم.مادر می خندید از خنذه هایش خوشم می آمد.دوست داشتم بخندد.

   روی لب های دایه خواندم :چه روزگار خوشی بود. از وقتی مارا تنها گذاشته ،خوشی ها پرکشیدند.

  پر کشیدن خوشی هارا نفهمیدم .سکوت کردم . مادردوباره آ مد .توی بیشه زار خوابیده بود .من تلاش می کردم از دیواره ی درخت چه ها بگذرم. بخود آمدم دیدم دایه گریه می کند.زمان برق آسا گذشته و موریانه وار پیوند ها رادرنوردیده بود. .دگرکونی بود پشت دکر گونی حتا چاه هزار ساله ی من هم دکرگون شده بود.پرنده ی کوچک من هم چیز دیکری شده بود.زیباتر وبامعنی تر از آن چه بود.وآن دوچشم هراس آور نیز هراس آورتر

  ناگهان دایه گفت:او سرش جای دیگری گرم است.

 خیره خیره نگاهش کردم .می دانستم که تورا می گوید.سکوت کردم وبه روی خود نیاوردم .بلند شدم به کنار پنجره رفتم. وبه لب های درختان ذل زدم .که بی وقفه نجوا می کردند.مرد بی لب را دیدم که هراسان از بیشه زار بیرون آمد .رازی در حرکت انگشتانش بود که درک نمی کرد.به سرعت از برابر پشمانم گم شد.بر گشتم  دایه داشت با خودش حرف می زد نتوانستم لب هایش را بخوانم.

   مدت ها بود که می دانستم تو سرت جای دیگری کرم است .مدت ها پیش یک روز مرد بی لب به دنبالم آمد .زاغ سیاه ترا چوب زدیم.آن روز تو را با کسی دیدم که می شناختمش . اما هر گز با او رابطه ی خوبی نداشتم .همیشه به خاطر نا توانیم ریشخندم می کرد.

   چندروز پیش از این ماجرا برای اولین بارتوانستم بگویم: دوستت دارم.

    تو در جواب گفتی از این کلمه بدم میاد .

  اول متوجه نشدم .دوباره به لب هایت نگاه کردم .دیدم که جه می گویی.احساس کردم که نباید این را می گفتم.اما دیر شده بود .سکوت کرد م بعدهم هرچه تو خواستی موضوع را ماست مالی کنی بی فایده بود.

دایه گفت: به خاطر او خودت را آزار نده.

  مگر دست من بود که خودم راآزار ندهم. برای این که حرف را عوض کنم. دست هایم را مشت کردم ورو ی هم گذاشتم. دایه آمد،  کنارم نشست،جم جمک برگ خزان بازی کردیم.درهمان حال پدر آمد. دید داریم بازی می کنیم. خنده اش گرفت.دست وصورتش را شست .آمد نشست واز روی ایوان به بیشه نگاه کرد.چیزی در چهره اش جا بجاشد.احساس کردم .مادر هنوز آن جاست.

  مادر که دربیشه خوابید.من خاموش بودم.درسکوت راه می رفتم .می خوابیدم .عاشق می شدم .نفرت پیدا می کردم.بانکاه لب هارا می بلعیدم.وپریشان می شدم.آنگاه به درختان خیره می شدم که زیر تازیانه ی بادمی رقصیدند.نمی توانستم لب هایشان را بخوانم.اما می دانستم که چیزی شبیه به ناله روی لبانشان نقش می بندد.

  درختان رنگ می باختند. رنگ نارنجی ملایم که کم کم تند می شد.پشت زردی چیزی خوابیده بودهرچه فکر می کردم .نمی فهمیدم. اما احساس می کردم.که با مادر پیوند دارد.پیوندی غم انگیز که  درلایه های پنها ن ذهنم .سر گردان بود.همیشه تصور می کردم پشت زردی دوچشم هراس آور وجود دارد.که زهر درجان گیاه ودرخت می ریزدوبرای همین پرپر می شوند.

  آن روزهاکه تو سرکرم بودی. پاییز کامل شده بود.برای من تنها همان حرف ها ونقل های کذشته را زمزمه می کردی .وسرخوش این طرف وآن طرف پرسه می زدی .تا آن اتفاق آفتاد وهمه چیز رنگ عوض کرد. 

  پرنده ای کوچک همیشه با من است.با پرهای رنگین ،منقار ی کوچک  ودمی هفت رنگ ،به رنگین کمان می ماند.من شده ام قفسش ،صدایش تنها صدایی است که بی واسطه می شنوم.نه نیاز به لب خوانی دارم. نه این که خودرا آزار بدهم.آواز می خواند ودرفضای ذهنم به پرواز در می آید وچاه هزار ساله را زیرورو می کند وبه من می رسد.خودم را باز می یابم .من آن جا هستم باپرنده ،گذشته از طوالی سال ها وحکایت چکونه بودن.امروزهم پرنده با من است.

 صدای چزخ های گاری تداعی چیزی بود.که درذهنم خوابیده بود.بدون آن که گاری راببینم.مردوگاری واسب سفید درذهنم براه افتادند.چندی بعدمردوگاری واسب دراستانه ی قبرستان چهره گشودند.مردکلاه پشمی اش را را روی گوش هاکشیده بود.وباتازیانه ی بلند سه تسمه اش اسب رانهیب می داد. چهره اش همانبود که درذهن داشتم.تنها پیرشده بودولاغربا همان لب خند زهر آلود تحقیر کننده

مرد بی لب کنارم ایستاده بود.من به گاری وتابوت روی آن نگاه می کردم.مردگاریچی باهمان نیشخند همیشگی تازیانه اش را درهوامی چرخاند.صدای غم انگیز چرخ های گاری درفضای ذهنم پیچید.لحظه ای بعد ازگاری پایین پرید.کنار اسب ایستاد.وبه یال سفید اسب دست کشید.حالا می توانستم تابوت را ببینم.تو آنجابودی درون تابوت.

  شب پیش هنگامی که از بیشه زار بیرون آمدم ،مردگاریچی کنار درختان سرو ایستاده بود.تازیانه ی سه تسمه اش را با خونسردی به شلوارش می زدوبه آسمان نگاه می کرد.دریک چشم برهم زدن میان تاریکی ناپدیدشد.تنها درختان سروبودندکه بادروی لب هایشان نجوا می کرد.

  برگشتم. به پشت بیشه زار نگاه کردم.مثل روزی که کولی ها آمدند.ونیکی آمد.آن روزهم برای لحظه ای درمیان غوغای بادوسگ وباران ونجوای که روی لب درختان بود.مردرادیدم.درانتهای دید چشمان قدکشیدو ناگهان گم شد.ازآن پس همیشه خواب اسب را می دیدم که بدنش از ضربات تازیانه کبود بود.فرفرغم انگیزی روی لب هایش کش می آوردودرفضای مه آلود پیش رو گم می شد.امروزهم دوباره اورا می دیدم.به مرد بی لب نگاه کردم.دستانش می لرزید.یک چیزی توی لرزش دستانش بود که نمی فهمیدم.دستانش به هم فشرده می شد. مثل این بودکه گلوی کسی رامی فشارد.به پهلویش زدم.گفتم: مرد گاری چی !

نگاهم کرد.روی لب هایش خواندم :چه مردی؟چه گاری ای؟

  برگشتم بهآستانه ی قبرستان نگاه کردم وبه صندوق های برآمده از زمین ودر ودیوار آن جهنم دره .نه خبری ازمرد بود ونه گاری .تنها صدای چرخ های گاری وضربات تازیانه درذهنم.جابجا می شد.هراسان شدم. دوباره به دستان مرد نگاه کردم.چیزی درذهنم منفجرشد.زمانی برجای ماندم.هیچ صدایی را نمی توانستم بخوانم.تنها دستانی هراسان را می دیدم که در کنارم آرام آرام می لرزیدندوبا لرزش آن ها پرنده ی کوچکم خود را به در ودیوار چاه هزارساله ی ذهنم می کوفت.پرنده میان تاریکی روزنه ای را می جست.بعدآن چشمان هراس آوررا دیدم- که همیشه فکر می کردم از پشت بیشه زارقد می کشد- ازمیان دستان لرزانش سر برآوردند.به چشمان مرد بی لب نگاه کردم.چشمانش رادوزدید.ناگهان صدای پرنده راشنیدم که دیواره ی ذهنم رادرهم می ریخت.پرنده در تیرکی پرواز می کرد.درفضایی که گوچک ترین روزنه ای درآن به چشم نمی خوردومدام فریادمی کشید.همه ی ذهنم پرشد از فریاد های پرنده ،بعد بیشه زار ومادر که درون بیشه بخواب رفته بود وتو که درون بیشه زار کنار مادر آرمیده بودی.

دوباره خاموش شدم.مثل روزی که مادر میان بیشه بخواب رفت همه ی نشانه هایم درچاهی به عمق جهنم فروریخت.حتی لب های درختان را که آن همه دوست داشتم نمی توانستم. بخوانم.پرنده ی کوچکم درفضای تیره ی ذهن گم شد.صدای پرهایش را هم دیگر نمی شنیدم.بدرود پرنده ی کوچکم،بدرود

 

                              18/8/88س                                                                     

نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 19:28 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم خرداد 1390

فرمان روا

 

  دیوانه بدون سایه درجهان سرگردان بود.اوبود وغباری وهم انگیز که جهان را درخود کرفته بود.وخیل آدمیان که درآن تیرگی هراس آور ،روزنه ای را می جستند .روزنه ای که ایشان را درپناه خود گیرد وازتباهی ای که برایشان سایه افکنده بود رهاسازد.ازمیان ایشان کسی دست دردامان سپندار مذ زد وناله کنان گفت:آه مادر، مادرمهربان یاری کن.

   خدای مادرچشمانش راگشود .به خیل بی پناه آدمیان نظر کردوبه استویهات که بی رحمانه ایشان را می بلعیدنیز،پس دستا نش را گشود وآرام گیسوان یخ زده ی زمین را نوازش کرد.زمین لرزید.اندام هیولاوارش به حرکت درآمد.دیوانه باحیرت دید.پری رویی که کیسوان درخشانش چشم را خیره می کرد.درگوشه ی آسمان ظاهر شد.درحالی که برگردونه ای بلورین که چهاراسب تکا ور مینوی آن را می کشید ند نشسته بود.اوبه حماقت آدمیان می خندید.

    دیوانه به سپندار مذ ومرد وماه گردونه نشین نگاه کردوبه استویهات که بخشم به جهان می نگریست.

 ناگهان بورانی هراس آور آغاز شد.یخ اززمین رویید .آدمیان به غار های تنهایی خویش پناه بردند.استویهات درآستانه غارها ایستاد.دهان سیری ناپذیرش سیل وار آدمیان را فرومی برد.

  مرددوباره دست به دامان خدای مادر زدوباصدایی اندوهگین گفت:آه مادرُمادرمهربان یاری کن.

    خدای مادر به جهان نگریست وبه آدمیان وغارهای تنهایی ایشان واستویهات که برایشان چنگ انداخته بود.

    او حلقه ای زرین وشمشیری گوهرنشان  به مرد هدیه کرد.مردشادمان خطاب به آدمیان فریاد زد .من اکنون فرمان روای شما هستم وشمارا رستگار خواهم کرد.

  دیوانه که اکنون سایه اش را درکنار داشت.خیره خیره چشم به شمشیر وحلقه دوخت.تنش لرزید. سایه هم لرزید.رشته های زنجیر ازحلقه روییدندن وآدمیان را که امید رهایی دردل داشتند.دراسارت گرفتند.رود ی سرخ  از دهان شمشیر گوهرنشان جاری شد.

 فرمان روا حلقه را بدست کرد وشمشیر را حمایل بست.وبرایشان که آدمیان اند .چنین نمود که این فرمان روایی هدیه ی ایزدان به اوست ،آدمیان،حلقه ی اسارت درگردن سرفرود آوردند.

این مفهوم رهایی بود.این را سایه گفت.

 

دیوانه بدستان خویش چشم دوخت،سایه خندید .دیوانه دستان خویش را نفرین کرد .سایه باصدای بلند  گفت  :آمین

نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 19:9 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390

نامه به لیبی

 

جناب سرهنگ قذافی ،روزها باچشمانی حیرت زده می نشینم وخبرهارا دنبال می کنم. هیولای مرگ رامی بینم.که بی رحمانه ازدستان شما -که روزی تصور می کردم ،رهایی بخشند.-به پرواز درآمده است .اکنون سراسرلیبی غرق در خون وآتش است . زنان وکودکانی که کشته می شوند .آرزوهایی که آماج بم وخمپاره  اند کارخانه ها وبناهایی که دریک چشم بر هم زدن فرومی ریزند.مادرانی که  جسد فرزند انشان رابا ناله های جگر خراش بدرقه می کنند. وفرزندانی که بی مادرمرگ خود را انتظار می کشند،راستی بانوی اول لیبی درمرگ پسران ونوه هایش چه حالی دارد،هیچ از او پرسیده اید؟متاسفانه این همه حاصل دیکتاتوری شماست

امروز همراه با فریادهای کینه توزانه ی شما مرگ برهمه چیز سایه افکنده است.من برای همه ی این ها اندوهگین هستم .حتی برای کشته شدن پسر هاونوه های شما .حتی برای آواره شدن زن ودختر شما

   آیا قدرت وثروت این همه دلرباست.نشستن بر سریر خون ،خون فرزندان خود وفرزندان لیبی برای شما لذت بخش است؟که  این گونه بر آن پا می فشارید. مرگ عزیزان نیزشمارا به رها کردن آن وا نمی دارد. هرگز به نو ه هایت که اکنون درخاک خفته اند نمی اندیشید ،به هزاران دختر وپسر جوان لیبیایی.چه؟مرگ هدیه ی شما به آن هاست؟این صاصل انقلاب سبز تان بود.مرگ ومرگ ومرگ.

لیبی دارد نابود می شود وشما دودستی که نه صد دستی به قدرت اهریمنی ومرگ آفرین خود چسبیده اید.

ودرسراسر خاک لیبی خاکستر مرگ می پراکنید.راستی در نظر دارید آن چه را هم در طول چهل سال حکومت خود ساخته اید ویران کنید.؟

می دانید درد آورترین بخش ماجرا کجاست؟نیروهای بیگانه شهر ها ومکانهایی را که شما در آن پناه گرفته اید .با بی رحمی در هم می کوبند.ومردم لیبی کف می زنند وشادی می کنند.با آن ها درطول چهل سال حکومت جهنمی خود چه کرده اید؟که این مردم ستم دیده ،بیگانه گان را ناجیان خود می دانند.؟وازایشان با آغوش باز استقبال می کنند.این بود معنی حکومت شعبی شما؟راستی چرا دیکتاتور ها این همه خود خواه وبی رحم هستند .بدرود جناب سرهنگ با این امید که رفتن شما لیبی را به آرامش برسند.

نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 13:29 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390

وقتی صادق خان می نوشت به احترام صادق هدایت

 

   گاه باد می وزید ،گاه نمی وزید. باران می بارید و نمی بارید.کسانی درتداوم تیرگی خویش غرق می شدند وکسانی جان بدر می بردند.اما رجاله ها ازکمر کش قله ها آرام آرام بالا می خزیدندوبا واژگان نفرت آور خود،خورشیدرا در منجلاب دروغ وپلشتی می آلودند.چشمان بی ترحمشان رادرزوایای خانه می گرداندند .تازنده بگوران جور،دمی درفکر رهایی نباشند.

    وقتی صادق خان می نوشت مرده خورها درتراژدی غم بار خویش سرگردان بودند.دستان نحیفشان باناله های فرو خورده ی آبجی خانم ها در هم می پیچید.به امید روزنه ای که هرگز باز نمی شد.درشبستان غم انگیزی که اعلاحضرت قدر قدرت برسفره هسته های آلورا می شمرد وچاپلوس هاورجاله ها به آیین همیشگی خویش پوتین های خون آلود ابر رجاله را لیس می زدندومانند پات- که پشت سر اتومبیل می دوید.- پشت سر او سگ دومی زدند.تا از مرحمت ملوکانه برمسندی بنشینند.

    وقتی صادق خان می نوشت .حاجی مرادچابک تر از همیشه ازسکوی دکان پایین می جست.کمربند نقره اش را سفت می بست.تاشهر بانوراسخت تر، درحلقه ی اسارت خویش مات کند، اسیرفرانسوی خوش ترین دوران زندگی اش را اسارت می دانست.داود گوژپشت همه عمرش تنها بودوخیام درانزوای تاریخی ای که رجاله ها بر او رقم زده بودند .نفس نفس می زد.

وقتی صادق خان می نوشت ،درکافه فردوسی چراغی روشن بود.برگرد آن چراغ سایه های درماند گان زخم دیده ، زند بگور ها ،علویه خانم ها،دربدر ها،آبجی خانم ها،حیوان های ولگرد،  دریک کلام همه ی موجودات آزار دیده وصد ها کس دیگر که خوش بختی از ایشان دریغ شده بوددرهم می لولیدند.

  وقتی صادق خان می نوشت، کسانی  آرزو می کردند که آن جا باشندتا ازپشت عینک های ذربینی خود شاید زخم هایی را ببینندکه مثل خوره روح را آهسته درانزوامی خوردومی تراشد.وقتی صادق خان می نوشت.........

نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 13:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم فروردین 1390

1-ترکه ی انار(خلاصه)

 

ناظم ،وسط  حیاط مدرسه ایستاده بود.خشمگین به من وبرادرم نگاه می کرد.سربزیر انداخته بودم،ازنگاه کردن به او می هراسیدم.زنوهایم می لرزیدند،بی اختیار گریه می کردم. می خواست برادر کوچکم را لت پار کند.

لحظه ای بعد نگاهش را روی صورتم احساس کردم.چیزی دردرون چنگ انداخت.ضعف کردم.بعد صدایش را شنیدم. قلم تراشش را دردستم گذاشت.وبا صدایی هراس آور گفت:برو واز درخت انار یک ترکه ببر،بیار.

  راه افتادم فکر می کردم دارم به جهنم می روم .بدرون باغچه رفتم .دستم می لرزید .اشکهایم برگونه ام می غلتید.میان شاخ وبرگ درخت دست وپا  زدم.سرانجام، نازک ترین ترکه را بریدم.وازباغچه بیرون آمدم. ترکه را بدستش دادم.با دیدن ترکه، خشمگین شد.درحالی که ترکه رابرسرم خورد می کرد. گفت.ترسیدی خودت رابزنم.ترسیدی خودت رابزنم...

  دوباره مجبورم کرد که به باغچه بروم.ویک ترکه ی درست وحسابی ازدرخت ببرم.همچنان که تر که را می بریدم. فکر می کردم، دارم قلب را از سینه بیرون می آورم.ازباغچه بیرون آمدم .ترکه را بدستش دادم . دربرابر چشمان گریانم برادر بیچاره ام راواقعا لت وپار کرد. کودک بیچاره از درد بخودمی پیچید.وناله می کرد.ترکه ی انارپی درپی کف دستش فرود می آمد.دیدم که انگشتانش ورم کردند ودیدم که خون ازنوک انگشتانش جاری شد .قطر های خون به زمین  چکید، ترکه ی انار همچنان بالا وپایین می رفت.امروز پس ازگذشت سالها من هستم وترکه انار وقلم تراش ناظم ودستان خونین برادرم.

2-پسرکولی(خلاصه)

غروب ها بابرادرم وچند کودک دیگر به کناررودخانه- که کولی ها چادرزده بودند -  می رفتیم.روزهای نخست دورادورنگاهشان می کردیم.زن ومرد، کودک وحیوان درهم می لولیدند.ازسگ هایشان هراس داشتیم .کم کم نزدیک شدیم. پسرکی کولی نخست بااحتیاط وسپس دوستانه قدم پیش گذاشت.نان خشک وکمی پنیردردست داشت.لبخند می زد ونگاهمان می کرد.نامش را نمی دانستم، هنوز هم نمی دانم. یکی دوساعت باهم بازی کردیم.نی می زد وآوازمی خواند.صدایش گرم وغم آنگیز بود.حالتی در صدایش بود که نمی توانستم درک کنم.شاید برای همین دوست داشتم .بشنوم وهر غروب به کنار رودخانه می رفتم.تاروزی که ترکه ی آنار را از باغچه چیدم.وقتی که رسیدیم .پسر باشادمانی به پیشوازمان آمد.درنی اش دمید وآوازخواند.بعد نشست وبرایمان داستان تعریف کرد. ناگهان بلند شدم .باچوبی که دردستم بود.ضربه ای به رانش زدم.کودک بی چاره با ناباوری نگاه کرد.چیزی حیرت آور درنگاهش بود.ناگهان دهانش باز شد وناله اش درفضا پیچید.ودرسرم منفجرشد.از آن جا گریختم.با میراثی که برای همیشه با من ماند. هنوز  ناله ی پسرک آزارم می دهد.

   سال ها پس از آن ماجرا، راه افتادم .دربدر به دنبال پسرک، هرجا که فکر می کردم.کولی هاهستند.سرزدم ونشانی پسرک را  دادم .اما کسی چیزی در این باره نمی دانست.واو را نمی شناخت.سرانجام زن جوانی که سماجتم رادیده بود. پرسید چه کارداری توبااو؟اصلاچی می خوای؟

من ماجرا راازسیرتاپیاز برایش  گفتم.زن خندیداز چادر بیرون رفت.لحظه ای بعدبامردی بازگشت.نگاهم کرد وگفت: این همان پسر است.

 به چهره ی مردنگاه کردم .چیزی از آن پسر دراو نبود.احساس کردم. دارند ریشخندم می کنند.غروب هنگام بود.از چادر بیرون زدم.ناله پسرک ذهنم را آزار می داد.

نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 23:42 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم اسفند 1389

پوست کلفت(خلاصه ی متن)

 

   -روزهای 28و29 و30 مرداد1353 دردآورترین روزهای زندگی من بودند .خاطره تلخ آن روزها مانند ماری زهر آگین در جانم از گوشه ای به گوشه ای می خزد وذهنم را پریشان می کند.هروقت بیادآن روزها می افتم .تمام وجودم ازخشم لبریز می شود.بیاد می آورم که چگونه ذهنم فروریخته بود درماندوناتوان به معنی واقعی واژه به جلو خیره شده بودم وبه سربازی  که دراتاق بالای سرم ایستاده بود .ووظیفه اش این بود که نگذارد بخوابم .نگاه می کردم بدون این که درکی از وضعیت موجود داشته باشم.حتا نمی توانستم احساس کنم .که مغزم کار می کند یانه تمام بدنم منکوب ضربات تازیانه شده بود .زخم های پا وسینه ام را می دیدم آما دردی احساس نمی کردم.ته زمانرا می شناختم ونه مکان را تنها سرباز را می دیدم ورنگی بر دیوار که ذهنم توان شناسایی آن را نداشت.بی اختیار پلک هایم روی هم می خوابید.وسرباز که پابه زمین می کوبید.ناگهان از خواب می پریدم چشمانم را می گشودم همه چیز محوبود سرباز دیوار ها وصدای سرباز که برایم نامفهوم بود.

کسانی دررا می گشودند .به اتاق سر می کشیدند.می دیدمشان پرهیبی از آن هادراتفاقات چند روزاخیر درذهنم  در خاکستر  جاگرفته بود اما نمی توانستم دیده هایم را با خاکستر نشین های ذهنم پیوند بدهم.

 نمی دانستم زمان می گذرد یا نه تنها چیزی را که حس می کرد تغییر چهره سرباز نگهبان بود اما درک نمی کردم که جهره اش چند بار تغییر کرد.

همچنان دربرزخ بودم .بعد احساس کردم همان سربازاولی بالای سرم ایستاده است.تنها صدایش را می شنیدم.بعد آب سردی که برسرم ریخته شد .چشمانم رابازکردم .حالا دیگر ذهنم قفل شده بود.تنها بیاد می آوردم که روی زمین پهن شدام .وتاساعاتی بعد چشمانم را باز نکردم.

چشمانم را که باز کردم.گونه ام به زمین چسبیده بود .زمین خیس بود .هرچه آب ریخته بودند چشمانم راباز نکرده بودم. .دردرا احساس کردم همه ی بدنم دردمی کرد.چهرهارابیادآوردم. کسانی که به اتاق سرک کشیده بودند.همان هایی بودن که دراتاق شکنجه دیده بودم.صدای پای سرباز را شنیدم .حالا پوتین هایش  برابر چشمان بود.به پوتین هانگاه کردم واکس زده و تمیزبودند،ترسیدم با پوتین  به صورتم به زند.آرام چشمانم را بستم ومنتظر ماندم.بعد صدای پایش را شنیدم که دور شد.از لابلای پلک هایم نگاه کردم .کنار دیوار ایستاده بود.وبادست به رانش می زد.چشمانم رابستم وهمچنان روی زمین ماندم.سرباز را رها کردم وبیاد آوردم که چه برسرم آورده اند.نفسم بالا نمی آمد .همه ی پیش آمدها به سرعت از جلوی چشمانم گذشتند.آدم ها ،اتاق شکنجهُُ مهندس فنر، وکابل هایی که بی رحمانه کف پایم فرود می آمد.دشنام های پی در پیُُ فریاد وناله هایم دوباره درذهنم پیچید.واز همه مضحک تر کریمی پزشک یاری که پس از شکنجه باتشت وآب گرم به اتاق آمد.بلندم کرد پاهایم را در تشت گذاشت وتشت را پر ازآب کرد. با دیدن پاهایم که به شکلی حیرت آور درآمده بودند .خنده ا ی جنون آمیز وجودم  رالرزاند باصدایی بلند می خندیدم .مردشگفت زده نگاهم می کرد .صدای خنده ام دراتاق شکنجه می چرخید.ناگهان  بر سرم فریاد زد همچنان می خندیدم.سربازی راصدازد. سرباز بدرون آمد هردو متحیر به من نگاه می کردند.کم کم خنده فرونشت واشگ هایم سرازیر شد.سرباز ازاتاق بیرون رفت.مردهمچنان که بتادون در آب می ریخت گفت:واقعا آدم پوست گلفتی هستی این همه کتک خوردی حالا می خندی؟

پوست کلفت، پوست کلفت،چندبارواژه را زیر لب زمزمه کردم .غمگین شدم .گونه ام را به موزائیک فشردم.

وزمانی همچنان ماندم.واژه همچنان درذهنم می چرخید وآزارم می داد.

نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 15:33 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم اسفند 1389

بدرودجناب سرهنگ

 

    نوجوان بودم.دبیرستان می رفتم که سرهنگ جوان  ، قدرت را درلیبی بدست گرفت .من سر از پا نمی شناختم .دراین سوی دنیا ، کسان دیگر را هم می شناختم که مانند من شادمان بودند.آن ها نیز  تصور می کردند .سر هنگ با آن هیاهو ویدوبیضایش نه تنها استعمار را در لیبی ریشه کن می کند.بلکه بساط امپریالیسم را درافریقا برخواهدچید. وپس از برکناری ادریس که نوکر امپریالیسم بود.  مردم لیبی  صاحب ثروتی می شوند که برروی آن کرسنه وبیمار مانند بدویان زندگی درد آوری را می گذراندند.امروزچقدرتاسفم می خورم که درآن دوران هرآدم خواری را تنها با هیاهوی  ضدامپریالیسم بودن این همه ستایش می کردم وخواب وخیالهایم را درباره ی آزادی ،شرافت انسانی ،استقلال ورفاه اجتماعی ،دروجود او می دیدم.

سرهنگ قذافی پس ازبه قدرت رسیدن، چندین هزارکمیته ی شعبی را درسراسر لیبی دایرکرد وآنهارا به جان مردم  انداخت وثروتی را که از راه فروش نفت بدست آمده بود بلعید..ظاهرا امپریالیسم این مردم درمانده وبی دفاع بودند.وما این را نمی فهمیدیم.وبیهوده  تصور می کردیم که مردم لیبی درسایه ی سرهنگ گودتاچی به استقلال وآزادی و رفاه اجتماعی  می رسند .دردورنجشان پایان می پذیرد.وآن ثروت هنگفت قادر خواهد بود ، زندگی ایشان را سر وسامان دهد .واز همه مهم تر آزادی و احترام ،آرمغان سرهنگ به مردم لیبی خواهد بود.مانیز دورا دور ازسعادت ایشان شادمان خواهیم شد.آخر آموخته بودیم که:بنی آدم  اعضای یکدیکرند.

مدت ها بود که لیبی را فراموش کرده بودم .چون بعد هادانستم که تصورات من وامسال من جز رویایی پریشان، چیز دیگری نیست.زیرا درک کرده بودم که استقلال وآزادی دو روی یک سکه اند .نمی توان ونمی توان با دیکتاتوری به این دو دست یافت.

وقتی شنیدم که نیروهای سرهنگ مردمی را که خواهان اندکی آزادی وسهمی ازثروت  کشور خود هستند .بارگبارمسلسل به خاک وخون کشیده اند .تنم لرزید ناگهان به یاد آن روزی افتادم که باشادمانی اخبار رادرباره لیبی وسرهنگ جوان که ناصر رادرآغوش گرفته بود باچه شوق وذوقی پیگیری می کردم.شرم زده چشمانم را بستم .سعی کردم خودرا از زیربار این همه تحقیر که خود برخود روا داشته بودم.رهاسازم.امروز آن رویاهای خاکستر نشین  درسا یه جنبش های مردمی دوباره زنده شده اند.من مطمئن هستم که مردم لیبی دیکتاتور را بزیرخواهند کشید وهرگز فریب کسانی مانند اورا نخواهند خورد.بدرود جناب سرهنگ

 

نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 15:43 |  لینک ثابت   •