یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
دائی
آفتاب مانند كوره اي گر گرفته ذوبمان ميكرد. لباسهايمان خيس بود. دايي لنگ لنگان كنارم راه ميرفت. نفسش آميخته به نالهاي فرو خورده بر ميآمد. قدمها را كند كردم. زير بازويش را گرفتم آمديم تا فلكه لشگرآباد. ميرزا توي فلكه نشسته بود ، چپق ميكشيد. از دور ديد كه داريم ميآييم اما به روي خود نياورد. وقتي رسيديم به سردي چاق سلامتي كرد. با پررويي توي سايه كنارش نشستيم. دايي سرفه ميكرد و خون بالا ميآورد.
ميرزا گفت: انداختيش دنبالت كه چه بشه؟
گفتم: جايي ميخواد كه استراحت كنه؟
ـ ببرش خونت.
ـ زاير نميذاره.
ـ به زاير چه! اتاق اجاره كردي كرايشه ميدي.
ـ ميگه اتاق رو به يه نفر داده.
ـ توي فلكه نميذارن، مأمورا همه رو جمع ميكنن، نميدوني؟
جواب ندادم. فقط نگاهش كردم. چشمانش مثل چشم روبا كهربائي بود. بلند شد،رفت كنار حوض آب و با دست اشاره كرد. رفتم كنارش ايستادم. به ا طراف نگاهي انداخت ، گفت: زود ورش دار برو.
با دست به كوچهي حمام اشاره كرد. چند دانشجو با هيا هو از كوچهي حمام به فلكه سرازير شدند.صدايشان در فضا طنين انداخت «يا مرگ يا آزادي.»
ناگهان فلكهي لشكرآباد مثل كرد بادي در هم پيچيد. تا چشم به هم به زني همه چيز زير رو شد. ولگردها و معتادها به مغازهها حمله كردند و لحظهاي بعد با بستههاي غارت شده به كوچههاي اطراف گريختند.
از كوچهي حمام و كوچهي مقابل آن مأمورها و لباس شخصيها به ميدان آمدند . به هر كس كه ميرسيدند. لت و پارش ميكردند. در يك چشم بر هم زدن ميدان خا لي شد. وقتي به خود آمدم خبري از ميرزا نبود. توي فلكه من بودم و دايي كه سرفه ميكرد. جمعيت توي كوچههاي اطراف پراكنده شده بود، لباس شخصيها توي ميدان جولان ميدادند.
زير بغل دايي را گرفتم، آمديم آرام از كنار مأمورها رد شديم. سر كوچهي حمام ميرزا ايستاده بود . با افسري حرف ميزد: نگاهش كردم پوزهاش مثل پوزهي روباه باريك و دراز بود.
2
وقتي كه پس از سالها دايي را ديدم، غروب بود، افتاب داشت پرپر ميشد. روي سكوي حمام نشسته، لاغر و نحيف، استخوانهاي پشتش بيرون زده و مثل مادر مردهها زانوي غم گرفته بود. ميرزا كنارش بود. ميخواست سر و كيسهاش كند. صدتومان پولش را گرفت و رفت كه براش دارو بياورد.
آن سالها جوان بود و سرحال، هر وقت به خانهيمان ميآمد. دستها را به كمر ميزد لب ايوان ميايستاد و ميگفت: خواهرزاده، ببينم مرغ و خروسيت نمايون شده، نه بابا هنوز جوجه هستي.
بلند ميخنديد و با دست زير چانهام ميزد. ميپريدم توي بغلش، دايي روي هوا ميچرخاندم.
روي سكوي كنار حوض نشستم و نگاه كردم به كمدهاي رختكن و آدمهاي نحيفي كه استخوانهاي پشتشان زده بود بيرون ، نشسته بودند سر به زير و به جلو نگاه ميكردند. محو بودند در چيزي كه نميدانستم چيست.
طاقت نياوردم ، از حمام بيرون زدم آفتاب پرپر شده بود، كنارهاي آسمان سرخ ميزد وکم کم با نور چراغهايي كه تازه روشن شده بود. از چشم ميافتاد. ميخواستم رهايش كنم. چند قدم به طرف ميدان رفتم اما لحظه ای بعدبه طرف حمام برگشتم، داشت از حمام بيرون ميآمد. دست هايش را روي شكمش گذاشته بود ، خميده راه ميرفت.
همراه شديم مثل دو دوك تهي از نخ روي هوا ميلغزيديم. از كوچهي حمام يك راست به خانه آمديم. در را باز كردم ، تو رفتيم. كنار شير آب نشستم، دست و صورتم را شستم. زاير از توي اتاق سرك ميكشيد. بلند شد آمد لب ايوان ايستاد، دست چپش را به كمر زد و با دست راستش تسبيح گرداند. از كنارش كه رد شدم گفت: ِِاي كيه؟
گفتم: دايي س.
ـ و لك ما خونه به خودت داديم نه دايي؟
گفتم: ميدونم زاير ميدونم.
از پلهها بالا رفتيم. اتاق تاريك بود چراغ را روشن كردم . دايي كنار ديوار نشست ، به ديوار تكيه داد و سرفه كرد، چشمانش را بست كنارهاي لبش خوني بود.
3
نيمههاي شب از خواب پريدم دايي به سختي نفس ميكشيد،تك سرفه ميكرد. نالههاي فرو خوردهاش ميان تاريكي و گرما محو ميشد.
از اتاق بيرون آمدم، به حياط نگاه كردم. زاير روي ايوان ايستاده و گوش تيز كرده بود در كوچه هياهو و بيا و برويي بود كه نميدانستم چيست. از پلهها پاين آمدم زاير گفت: ها و لك چه خبره؟
ـ چه ميدونم چه خبره.
پيچيدم توي راهرو در را كه باز كردم. مأموري يقهام را گرفت و بيرون كشيد، كنار ديوار نگاهم داشت. مردي كه سر و صورتش را پوشانده بود. جلو آمد . نگاهم كرد ،زیرلب گفت: ولش كن.
كوچه را بسته بودند و به خانههاي دانشجويي حمله ميكردند و همه را گلهوار به طرف ماشينها ميرا ندند.
مأمور توي راهرو هلم داد و گفت :گمشو.
در را به رويم بست. زاير آمده بود توي حياط گفت: هاولك چه خبره؟
نگاهش كردم ، از پلهها بالا رفتم ، پريدم روي پشت بام همسايه و به كوچه سرك كشيدم .كوچه داشت خلوت ميشد. مأمورها از ته كوچه بر ميگشتند. ميرزا داشت با افسر حرف ميزد. چند دانشجو با زيرپوش و زيرشلوار با چشمان بسته كنار ديوار به صف شده بودند.
يك ماشين پليس دنده عقب به كوچه آمد آنها را سوار كرد و با خود برد.
ميرزا قدم زنان از كوچه بالا آمد، چپق ميكشيد و با خودش حرف ميزد. زير ديوار كه رسيد گفتم: تو بااي مأمورها چه گهي ميخوري؟
سر بلند كرد. چهرهاش تيره بود، سياهي شب روي صورتش نشسته بود. لبهايش تكا ن ميخورد. بدون كلمهاي حرف راهش را كشيد و در كوچه گم شد.
كمي مكث كردم. از ديوار بالا آمدم. لحظهاي بعد در اتاق بودم. به حياط نگاه كردم، زاير از پلههاي ايوان بالا ميرفت.
دايي براي لحظهاي چشمها را باز كرد . نگاهم كرد و چشمانش را بست، كنارش نشستم ، زانوها را بغل زدم، همچنان ماندم تا هوا روشن شد. نور به درون آمد، اتاق رفته رفته روشن شد. مثل اين بود كه هزار سال است، نخوابيدم. خودم را كنار ديوار كشاندم ، همان جا افتادم و به هيچ چيز فكر نكردم هيچ چيز.
وقتي از خواب بيدار شدم آفتاب گر گرفته بود. گرما بيداد ميكرد هوا يك جوري بود كه فكر ميكردم، همه چيز دارد ،بخار ميشود. از پلهها آمدم پايين زاير لب ايوان ايستاده بود. سلام كردم و رد شدم. تو ميدان لشگرآباد ميرزا كنار فرقون نشسته بود ، چپق ميكشيد. از دور ديد كه دارم ميآيم. به روي خود نياورد. رفتم ، كنارش نشستم. گفت: اوقر به خيره؟
گفتم: صد تومنو بده.
ـ كدوم صد تومني؟
-همان كه از دايي گرفتي كه براش دارو بياري.
دستش را دراز كرد ، كف دستش را نشانم داد ، گفت: اگر مو ديدي بكن.
خنديد. و باز خنديد . دود چپق را بصورتم فوت كرد. دود توي چشمام رفت، چشمها یم را مالندم ، بلند شدم. هنوز داشت ميخنديد. صداي خندهاش پشت سرم ماند.
از فلكه بيرون آمدم، مكثي كردم، دوباره برگشتم ، به ميرزا نگاه كردم. داشت چپق ميكشيد و به آن طرف ميدان نگاه ميكرد. چند مأمور يك نفر را دوره كرده بودند. راه افتادم از كنار مأمورها رد شدم.
به دستهاي مرد دستبند زدند. به كوچه حمام داخل شدم. برگشتم و نگاه كردم. ميرزا كنار مأمورها ايستاده بود،با آنها حرف ميزد و به مرد اشاره ميكرد. مأمور خر گردني مرد را كشيد به طرف ماشين مرد مقاومت ميكرد. با مشت توي ملاجش كوبيد مرد وا رفت، پرتش كرد توي ماشين، قدمها را تند كردم ، كوبيدم به طرف خونه زاير دم در ايستاده بود دست چپش را به كمر زده بود و با دست راستش تسبيح ميگرداند.
4
هر وقت زهرا ميآمد. كنار لوله ظرفها را بشويد. زاير روي ايوان ميايستاد تا ظرفها را ميشست و به اتاق برمی گشت.
روز اولي كه آمده بودم، بعد از ظهر از لب ريه به حياط نگاه كردم. زهرا نشسته بود ، داشت ظرف ميشست. آنقدر محو شدم كه زاير را روي ايوا ن نديدم. ناگهان در آمد. «ولك خودت خواهر مادر نداري؟»
بدجوري گير افتاده بودم. يواش به اتاق خزيدم تا فردا بيرون نيامدم . بعدازآن مدتها ميپائيدم كه توي راه به زاير بر نخورم.
با همهي مراقبتهايي كه زاير ميكرد. كار خودم را ميكردم. توي راهرو قايم ميشدم، وقتي زهرا ميآمد. ميپريدم و ميبوسيدمش و از پلهها ميدويدم بالا، بار اول هاج واج وايستاد اما بعدها عادت كرد. ميدانست كه ممكن است، سر و كلهام پيدا شود، آرام آرام قدم برميداشت ، خودش را به چيزي سرگرم ميكرد تا ميرسيدم. گا هي كلك ميزد همين كه ميرسيدم پا ميذاشت بدوو ميرفت. توي راه رو ميماندم و نگا هش ميكردم.
5
دايي كنار اتاق افتاده بود ، ناله ميكرد. زير بغلش را گرفتم ، بلندش كردم، راه افتاديم، آفتاب مثل گلولهاي آتشين توي آسمان شعله ميكشيد. هوا جوري بود كه فكر ميكردم، داریم ذوب می شویم. از پلهها پايين آمديم. زهرا كنار لوله آب نشسته بود ، ظرف ميشست، دوبار دستش را مشت كرد. فهميدم كه چه ميگويد. نگا هي به زاير كه روي ايوان ايستاده بود. انداختم. از در بيرون رفتيم. توي فلكه ميرزا كنار فرقون نشسته بود، چپق ميكشيد. از كنارش رد شديم. به روي خودش نياورد برگشتم ، نگاهش كردم. زير چشمي نگاه ميكرد. وقتي برگشتم وا نمود كرد كه دارد چپقش را خالي ميكند.
توي ساختمان مبارزه با سل آدمها كنار ديوار وا رفته بودند. چند زن و مرد مسلول سرفه ميكردند. ما هم كنار ديوار وا رفتيم و منتظر مانديم تا نوبتمان شد . تو رفتيم. مردي چاق و قد كوتاه، پشت ميز نشسته بود.
مرد به نام صدايم زد. هر چه فكر كردم. نفهميدم كي بود. گفتم: مريضه نگاهي كرد و گفت: چرا حالا؟
برگشت. از كمد پشت سرش كيسهي پلاستيكي، پر دارو برداشت و به دستم داد.
بدون خداحافظي از در بيرون آمديم. باد گرم به صورتمان تازيانه كشيد. در خيابان ازدهام و هيا هوي رقتباري بود. داشتم خفه ميشدم. ميخواستم، داد بزنم اما اين كار را نكردم. آمديم. به فلكه لشكرآباد از كنار دست فروشها و قاچاق فروشها رد شديم. ميرزا كنار فرقون نشسته بود. مأموري آن طرفتر ايستاده بود و با ا و حرف ميزد.
6
زاير روي ايوان بود. زهرا توي اتاق پشت سر زاير سرك ميكشيد، چشمانش برق ميزد. آمدم كنار شير آب نشستم ، سر و صورتم را شستم. آب خنكاي دل چسبي داشت. سرم را زير آب گرفتم ، زير چشمي به زاير نگاه كردم. تسبيح ميگرداند. ميدانستم كه ميخواهد بگويد .ولك ما خونه به خودت داديم. كرايه هم كه چند ماهه ندادي، بلند شدم و به دو از پلهها بالا رفتم مهلت ندادم كه زاير چيزي بگويد.
دايي با نيم رمقي در تن، سرفه ميكرد ، خون بالا ميآورد. آمدم بالاي سرش از كيسهي دارو چند قرص برداشتم. به حلقش ريختم. سرفه ا مان نميداد. سرش را ميان دو دست گرفتم ، آرام روي متكا گذاشتم. متكا غرق خون شد.
بلند شدم چراغ را روشن كردم. زاير دم در ايستاده بود. دست چپش را به كمر زده بود و با دست راستش تسبيح ميگرداند.
رفتم جلوي در توي سينهاش ايستادم. به چشمهايش نگاه كردم. دستش از كمرش رها شد ، از جلو در كنار رفت. بيرون زدم . سر فلكه لشكرآباد ميرزا كنار فرقون نشسته بود. از كنارش گذشتم و رفتم كنار قاچاق فروش ايستادم.
قاچاق فروش گفت: ولك نميبيني آدم فروش داره نگاه ميكنه، برو تو كوچه حموم ميام.
راه افتادم از كنار ميرزا رد شدم. زير چشمي نگاه ميكرد. توي كوچهي حمام ، منتظر ماندم. چند دقيقه بعد قاچاق فروش آمد، زهر ماري را گرفتم و رفتم به طرف كارون، لب رودخانه پاي درختچهاي نشستم ، بطري را سر كشيدم. چراغها روي آب ميرقصيدند. چند پرنده از بالاي سرم گذشتند. كسي آن طرف رودخانه عربي ميخواند. دنيا دور سرم ميچرخيد. بطري را پرت كردم توي آب و همان جا افتادم.
7
آفتاب مثل گلولهاي آتش توي صورتم بود. گر گرفته بودم. بلند شدم كنار رود دراز شدم ، سرم را توي آب فرو كردم. نفسم بند آمد. سر را بيرون آوردم و راه افتادم به طرف فلكه لشكرآباد ميرزا كنار فرقونش نبود. به طرف خونه رفتم. چند نفر دم در بودند. قدمها را تند كردم. ميرزا قرآن به دست از پلهها بالا ميرفت زاير ايستاده بود و چپ چپ نگاهم ميكرد. از ميان جمعيت گذشتم . زهرا با چشماني غم گرفته لب ايوان بود. از پلهها بالا رفتم ميرزا داشت قرآن ميخواند و با دست راستش جيبهاي دايي را ميگشت. وقتي رسيدم. دستش را دزديد. كنار اتاق نشستم ، زا نوها را بغل كردم. چند دقيقه بعد نعشكشها با سر و صدا از پلهها بالا آمدند. زاير و چند نفر ديگر هم به دنبالشان، زاير گفت «لا اله الا الله»
ديگران تكرار كردند. ميرزا قران را بست و بلند گفت : «لا اله الا الله» مردهكشها با كردنهاي دراز و صورتهاي كشيده و دماغهاي نك تيز جلو آمدند، دايي را بلند كردند، انداختند روي مردهكش، رنگش پريده و كنارهاي لبش خونآلود بود. ميرزا دوباره گفت «لا اله الا الله»
مردهكشها، مردهكش را برداشتند . راه افتادند، از در بيرون رفتند زاير، ميرزا و ديگران پشت سر مردهكش ها رفتند. صداي ميرزا شنيده ميشد «لا اله الا الله» صدا در سر م ميپيچيد. چشمانم را بستم ، سرم را به ديوار تكيه دادم . صداي ميرزا بود كه در راهرو طنين انداخت «لا اله الا الله>>
اهوازتابستان59
جمعه بیست و هشتم دی 1386
دایره
پدربزرگ ديگر به خود نبود، محو، تكيده، تنها در دايريي سرگردان بود. مثل شبحي اساطيري در پيوندي ناگسستني با زمانهاي متضاد و پرسشي در چشم كه نزديك بود، بدون پاسخ به ابديت بپيوندد.
غروب بود، غروبي تلخ و گزنده، تلختر از احساس و يستؤرووقتي كه در خيال خود تصور ميكرد ، اناهيد رودرا از جريان انداخته است تا او بتواند از دست دشمنان بگريزد. اما اين فقط تصور ا و بود.
عصرها عصايش را دست ميگرفت. ميآمد و دايره را ميپيمود. دايرهاي كه درخت گردوي جوان مركز آن بود. كنار درخت ميايستاد و به آن نگام ميكرد. طولاني و بهتزده و دوباره دايره را ميپيمود. پيوندي غريب با درخت داشت كه بيانش چندان ساده نيست.
به مادر ميگفتم: پدر بزرگ ميان دايره سرگردان است.
اين احساس من بود. مادر چندان توجهاي به آن نداشت. نگاهم ميكرد و ميگفت: بيچاره پير است.
اما من چيزي را حس ميكردم. چيزي! چيزي درد آور. كه در وجود پدربزرگ زبانه ميكشيد. چون آذر وقتي كه از تازيانه به خشم آمد و زبا نه كشيد و مرد را در دايرهي بوشاسب افكند.
پدربزرگ دايره را ميپيمود خيمده و اندوهگين از برابر چشمانم ميگذشت.
احساس ميكردم كه دارد محو ميشود، اين قدر محو كه در فضاي چشمانم پرهيب او را هم نميتوانستم ببينم.
هر روز كارش همين بود. پيمودن دايره، با گامهاي بيرمق در تداوم دگرگونياي هميشگي و مبتذل، ناگزير بود. ميگشت و ميگذشت و محو ميشد.
تكا ني به خود دادم دوباره پدربزرگ در دايره قد ميكشيد. لخت و سنگين قدم بر ميداشت. پيوندي مر موز ميان من و حس پدربزرگ و جود داشت. آتشي در درون ما شعله ميكشید ميدانستم و ميدانست.
هر روز غروب روي پله مينشينم و نگاهش ميكنم. نميدانم در ا و چه چيزي را ميجويم ا ما چيزي هست، چيزي!
ناگهان رو در رويم ميايستد نگاهم ميكند مكثي طولاني و رنجآور رنجي هميشگي از آن نوعي كه با ما زاده ميشود.
ـ اي پسر
در اعماق چشمهايش چيزي مرموز زبانه ميكشد و ميسوزاند و از نفس مياندازد
ـ يادت ميآيد؟
سكوت ميكنم.
ـ كه ميگفتم اگر ميخواهيم زنده باشيم بايد سزاوا رترين چيزها را انتخاب كنيم.
نگاهش ميكنم هالهي مرطوبي چشمانم را پوشانده است.چشمانم را ميگردانم
ـ چه احمقانه بود. ما اختيار گزينش نداشتيم.
راه ميافتد دايره را ميپيمايد و محو ميشود.
نگاه ميكنم. پلكهايم سنگين شده است. در خويش فرو ميروم باد ميوزد روزها ميگذرند. بياحساس و با نظم به همراه باد تصور ميكنم كه زمان به جز نظم كوبنده چيزي نميشناسد. ميگذرد وتهي ميكند.
صداي پدربزرگ از اعماق زمان با وزش باد تلخ وگزنده فضا را پر ميكند. دوباره بخود ميآيم. پدربزرگ در برابرم ايستاده است. خميده و رنجور محوتر از هميشه، وحشت ميكنم. نگاهم را ميدزدم، باد برگها را ميروبد.
ـ اي پسر
سر بلند ميكنم. ميان پيچش باد قامت پدربزرگ مانند آوندي بيتابي ميكند.
ـ ميداني دو ساقهي ريواس كنار هم روئيدند. باد دو ساقه را در هم پيچاند.گيسوان زن در باد پريشان شد و با مرد در آميخت، در يك دايرهي بسته من همان روز در دايره افتادم، بياختيار گزينش و با اناهيد پيوند خوردم تا رودها را از جريان بيندازد تا رها شوم و تصور ميكردم كه چنين است اما فقط تصور ميكردم.
پدربزرگ خاموش ميشود سنگين و هراس آور. تنها در چشمانش شعلهاي زبانه ميكشد . صدايش دورتر از هميشه خارج از دايرهي مبتذل زمان پيچيده در غبار و هم به گوش ميرسد.
ـ اي پسر، چرا دلبستهي ستارهها هستي؟
خاموش، سر ميگردانم و به آسمان نگاه ميكنم. خيره به ستارهام، بوي آب ميآيد.
ـ اي پسر، ميدانم، اما چرا از ميان همهي ستارها فقط آن يكي؟
گريهام ميگيرد اما نميتوانم، گريه كنم. نگاهم ميكند. برق چشمانش آزارم ميدهد.
ـ اي پسر با چشماني كه چون گويي از سنگ و خاك است گريستن محال است.
بياختيار به چشمانم دست ميبرم، آنها را لمس ميكنم و لمس ميكنم. به خيالم چشمانم از سنگ است. هميشه آسيب از چشم به روح ميرسد و جسم را تباه ميكند،
اي چشم هاي! اي چشم هاي خيانتكار! آن دو شاخهي گز را چگونه پذيرفتيد، چگونه؟
انديشههايم را ميخواند ، ميخندد. تمام بدنش از شدت خنده به لرزه در ميآيد. ميداني چگونه؟ چون حتي در تصور هم نميگذارند كه سزاوار ترينها را برگزينيم
سكوت ميكند. موهش و ملالانگيز، ميرود و محو ميشود.
ديگر پدربزرگ دايره را نميپيمايد. ميان دايره ايستاده است. محوتر از هميشه با قامتي ابر مانند مثل مه، پدربزرگ چيزي شده بود مثل غبار، درست نميتوانستم ببينمش. نميتوانستم لمسش كنم. تنها حس ميكنم كه او ميان دايره ايستاده است. صدايش را ميشنوم.
ـ اگر غير از اين فكر ميكني احمقي.
سربلند ميكنم، چيزي نميبينم پدر بزرگ محو شده است شعلهي چشمانش را نميبينم. من در جاي او ايستادهام با شعلهاي در چشم و بادكه ميپيچد در ساقههاي ريواس و ستارهي ناهيد كه ميدرخشد. دور، دورتر، دورتر از هميشه و صداي چكيدن قطرات آب درزهدان زمين و چيزي در درون كه از كسي به كسي ميرسد. همراه با رازهايي كه به زبان نميآيند.در چشمها شعله ميكشند . ميمانند تا زمين دهن بگشايد وبپوساند.
7 /4/70مشهد.
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
آدمك
او نميدانست كه آدم است يا آدمک، مادرش
اسمش را آدم گذاشته بود اما ديگران صدايش ميزدند
«آدمك».
سالهاي متمادي ميان
«آدم» و «آدمك» سرگردان بود،حالا احساس ميكرد كه كفهي ترازو به سود آدمك پائين
ميرود ، سر انجام باورش شد كه آدمك است نه آدم.
آدمك، جارو را بردار و حياط را جارو
كن. آدمك از سر كوچه نان بخر، آدمك بچهها را در باغ بگردان، آدمك گنجشكها را از
جا ليز بهپران...
آدمك كنار بركه نشسته بود ، بهآسمان
بيرنگ نگاه ميكرد. دستش را در آب فرو برد ، مشتي آب برداشت و بر خاك پاشيد. خاك
آب را بلعيد برگشت وبه تصوير بر آب لرزانش نگاه كرد. مثل اين بود كه باد آدمك
جاليز را ميلرزا ند.اکنون شبيه آدمك
جاليز بود. نه اصلاً خود آدمك بود.
همهي عمر احساس ميكرد كه سر روي
تنش سنگيني ميكند. گردنش
ا ندكي رو به جلو مايل
بود. گويي تحمل سرش را نداشت. به دستانش نگاه كرد و ساقههاي باريكش، به نظرش آمد
كه از چوب تراشيده شدهاند. لاغر و نحيف ميان آستينهاي گشاد گم بودند. آدمك سر جا
ليز نيز اين گونه بود.
بار اول كه آدمك صدايش كردند. به جاليز
رفت ، برابر آدمك ايستاد ، به او خيره شد. باد آستينهاي آدمك را تكان مي داد؛
چشمان ذغاليي بيرمقش را به انتهاي دشت دوخته بود. در عمق چشمانش سردي مرگ پنهان
بود. دستهايش ميلرزيد و صداي مبهمي از حركت آنها در فضا طنين
ميانداخت.
آدم نشست رو در روي آدمك ، به چشمانش كه
خانهي مرگ بود. نگاه كرد و به دستانش و آستينهايش ، و
سكوتش.
آدم از آدمك روي برگرداند ، به دشت
و سكوت غروب هنگامش -كه آرام آرام از دور دست سرك ميكشيد - چشم دوخت. سايهها از
دا منه ی كوه به راه افتادند ، يك راست به سياهي چشم آدمك پيوستند وتنهايي او را
پوشاندند.
او مثل آدمك تنها بود و نگاهش در
پيچ و تابي غمانگيز چيزي را در آدمك ميجست كه آدم بود. فكر كرد نكند از مادر
آدمك زاده شده است و همزاد سايهها و سكوت است. براي لحظهاي به خاطر آورد كه مادرش او را
آدم صدا ميزد.
مشتي آب به صورتش زد خنكاي آب لذتي
خفيف در ا و بيدار كرد. دوباره دست را در آب برد و بيرون آورد. قطرههاي آب از نوك
انگشتانش بر خاك ميچكيد. يادش آمد كه كس ديگري نيز ا و را آدم صدا زده بود.
لحظهاي ترديد كرد شايد اين دومي هم مادرش بوده است؟ كمكم چهرهي دختري كه ميخنديد و راه ميرفت در نگاهش قد كشيد. يادش آمد دختر بود كه او را آدم
صدا ميزد. دختر دو سه سالي از او بزرگتر بود اما او را آدم صدا
ميزد.
آدم دوباره به پردهي سربي بالاي
سرش نگاه كرد و به درختان باغ كه با
وزش باد زمزمه ميكردند. ناگهان يادش آمد كه آدمك جا ليز از هيچ مادري زاده نشده
است ولي ا و مادري داشته است اگر چه اكنون نميتواند، چهرهاش را بياد بياورداما به
ياد ميآورد كه روزي، دختري او را آدم صدا زد ، با صدايش جريان خون در رگهايش تند
شد، قلبش مانند قلب همهي آدمها به لرزه در آمد و چشمانش پر وتبدار به آب و درخت و دشت پيوند خورد.
اگر چه ديگران نميتوانستند اين را بفهمند.
آدم ياد گرفته بود كه طوري عاشق
باشد كه ديگران بوئي نبرند. روزها همچنان كه مشغول كار بود، به بها نهاي ميآمد،
به دختر نگاه ميكرد، بدون اين كه حرفي بزند يا كسي بويي ببرد
ميگذشت.
يك روز دختر رفت و ديگر بازنگشت ، تنها سايهاي از او
در همه جا ماند از آن پس آدم بود و سايه، سايه بود و آدم و چشمان آدم كه در ديگران
او را ميجست و نمييافت و اندوهي كه خود را تحميل ميكرد. چشمان آدم رنگ اندوه
گرفت. گردنش به سينهاش چسبيد ، پشتش قوز در آورد.
دختر رفت ، ديگر كسي آدمك را آدم
صدا نزد.
غروب سايهي سنگينش را بر دشت افكند
آدم از كنار بركه برخاست فريادي در گلويش چمبره زده بود. نفسش به شماره افتاد سنگين
گام بر ميداشت. سايهي دختر پيشاپيش او راه ميرفت. سايه در آدمك جا ليز محو
شد.
آدمك بود وآدمك و سكوتي كه با وزش
باد فرو ميريخت و نالهي علفزار به زخم باد پائيزي، آدمكها بودند و
پائيز،
آدمك به آدمك جاليز
نزديك شد چشم در چشمان بيرمقش دوخت در عمق چشمانش تاريكي و مرگ پنهان بود. دست
برد دست خشكيدهي آدمك راگرفت دست آدمك سرد بود، باد آستينهايش را ميلرزاند،
صداي خش خش دستان خشكيدهاش احساس تلخي در او برميانگيخت، كسي از ميان سالهاي دور صدا ميزد آدم، آدم
صدا را ميشنيد اما ديگر آدم را نميشناخت و صدا را، آدمك را در آغوش گرفت. احساس
كرد كه آدمك در جسمش فرو رفت. باد ميوزيد. با وزش بادهر دو در غلتيدند. آدمكها در
آغوش هم با چشمان باز بخواب رفتند.
سرخس 83 زمستان
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
شب تلخ
شب تلخ
شب بود بيماه،آسمان خاموش بود،يك ستاره در دور دست رخشانتر از هميشه در كناره ي افق ميدرخشيد . بوي آب ميآمد. ماه آبان بود.
پدر بزرگ پريشاني هزار سالهاش را به دوش ميكشيد و دور تختي كه لباسهاي سياوش را روي آن پهن كرده بودند. ميچرخيد.
ـ چه شب تلخي؟ نه سبزي به جاي ميماند نه وهم نه تمنا. وقتي كه نيستي حيات و غير حيات چه فرق ميكند؟
پدر بزرگ زير لب زمزمه ميكرد،رنجمويه اي بيوقفه، فرو خورده و نامفهوم، چشمانش را ميگرداند.پوست شب زير نگا هش گر ميگرفت.گوش خواباندم،شايد بشنوماما بيهوده بود.
نجواي پدر بزرگ با سياهي شب ميآميخت، ميرفتتادوردست تا ستارهاي كه در كنارههاي افق ميدرخشيد با بوي آب يكي ميشد و باز ميگشت نه بصورت نجوا بلكه حسي عجيب و شعلهور كه در چشمهايش زبانه ميكشيد. چشمهاي پدر بزرگ شعلهور بودند. مثل زخمهاي سينه ي سياوش
ـ چه شب تلخي است؟ اي پسر!
پدر بزرگ پيرا هن خون آلود سياوش را برابر چشمانم گرفت، شانههايش ميلرزيد، خيره خيره نگاهم كرد. گونههايش از اشك تر بود.
ـ اي پسر ميان آتش زندگي ميكردهايم. ديدي سياوش چه كرد؟»
خاموش به پيراهن خون آلود سياووش نگاه كردم. آه سياوش، سياوش !حيران بودم. پدر بزرگ مانند شمعي در حلقهي افسوني غمانگيز گرفتارم كرده بود.خرمن هاي آتش سوزان و پر لهيب در برا برم زبانه كشيدند. پوست صورتم ميسوخت. سياوش از ميان شعلههاي آتش بيرون آمد مجروح و خسته، تمام بدنش تباه شده بود. پدر بزرگ جلو رفت، مقابل سياوش ايستاد.
- سياوشم، سياوشم، چه به روز خودت آوردي؟
سياوش از كنار پدر بزرگ گذشت بر بلندي ايستاد. چشمان مهربانش ميدرخشيدند. زخمهاي سينهاش را نشان داد و معصومانه گفت:همه ي اين هابه خاطردلم بود.
پدر بزرگ كه اشك بر گونهاش ميلغزيد با بغضي در گلو گفت:اي پسر،آرزوهاي ماتو رو سوزاند.
پدر بزرگ كنار تختي كه لباسهاي خون الود سياوش را روي آن پهن كرده بودند زانو زد. پيراهن خون آلود را به سينه فشرد و زار زد.
ـ چه شب تلخي؟ اي پسر!
احساسي تلخ و گزنده در وجودم سر بر ميدارد. تلختر از لحظهاي كه مرد دو شاخه گز را از چشمان خود بيرون كشيد و به بن بست رسيد. نه از مرگ كه از چشمها، بر ميگردم و به عقب نگاه ميكنم. سياوش كنار پنجره نشسته است و كتاب ميخواند. فرياد زدم سياوش، سياوش!
تنها نشستهام زير نور ماه همانجايي كه سياوش هميشه مينشست و كتاب ميخواند و طناب دار خود را ميبافت . به انعكاس نور در آب حوض و سبزي درخت كه در تدا وم وزش باد موج بر ميدارد. نگاه ميكنم. طنين گام هاي پدر بزرگ در دل شب مي گسترد به همهي حيات. با آب و خاك و گياه پيوند ميخورد.. او پيراهن خون الود سياوش را دور دنيا ميگرداند.
من همان جا نشستهام كه سياوش مينشست با ارثي كه پدر بزرگ در من بجا نهاده است. تلخ و تنها.
تهران پائیز 75
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
خواب
خواب
دختر وقتي از خواب بيدار شد، پريشان بود اما همچنان در رختخواب ماند. مرد را در خواب ديده بود. دوست نداشت كه خوابش را دوباره مرور كند. پلكها را بست مرد ميان پلكهايش قد كشيد، دست برد، مرد ميان دستانش لغزيد.
دستهايش ميرفت و باز ميآمد. خيال مرد دو نيمه ميشد.
پلكها را گشود ، به سقف خيره ماند. نميدانست كه مرد براي او چه هست؟ تنها رويايي در درون ميآمد و باز ميگشت. دوباره ميآمد. چشمها را بست .مرد آن جا نشسته بود، آرام و تنها اين همهي چيزي بود كه از مرد در ذ هن داشت. آمدن گاه و بيگاه و محو شدن، بدون اين كه حرفي زده شود و اين پريشانش ميكرد.
از جا بلند شد دختران ديگر را ديد كه با هيا هو اين طرف و آن طرف ميرفتند. براي لحظهاي آنچه را كه در خواب ديده بود. فراموش كرد. گيسوانش را شانه زد و خود را در آينه ورانداز كرد خيلي جوان بود.
وقتي ميخواست، از اتاق بيرون برود. دوباره مرد آمد. آرام از پلكهايش گذشت و جايي درون او نشست.
دختر سبك باري خود را فراموش كرد. چيزي وجودش را پر كرد، احساس نوعي وابستگي در درونش نسبت به مرد شكل گرفت .لرزشي مبهم سراپايش را تكان داد مكثي كرد و از اتاق بيرون آمد.گويي ريحان خرمن ميكردند. بوي ريحان همه جا را پر كرده بود. هوا را به درون ريه بلعيد. بو در وجودش خانه كرد. گيجياي لذتبخش به او دست داد. از اين حالت خوشش آمد. مرد دوباره در او بود، آرامش ميكرد، پريشانش ميكرد. همچنان ميرفت و باز ميآمد. خدايا اين ديگر چيست؟
روز تا غروب همچنان گذشت. با رفت و آمد روياي مرد و سبك باري و پريشاني و احساسي در درون كه جوانه ميزد. جوانههايي به لطافت خوابي كه آرام كسي را فرا بگيرد و پردهاي بگشايد از آنچه كه ميخواهد و دوست دارد و آدم كه ميخواهد خود را به آن واگذارد تا هميشه.
غروب مانند ساعقه فرود آمد.گاو كشان بود. كنارهاي آسمان خونين، دختر با نسيم به راه افتاد زمزمهي نسيم گونههايش را ميلرزاند و در گوشش طنين ميانداخت. بعد همهمهي برگها كه يك نواخت و آرام چيزي ميخواندند كه ميشناخت و نميشناخت اما لذت ميبرد و او را ميا نباشت از حسي غريب چيزي كه تا آن روز برايش آشنا نبود.
گاهي دلش لرزيده بود ولي گذرا مثل بادي كه گلي را به لرزاند و بگذرد. تنها خاطرهاي گرد گرفته از آن در اعماق ذهنش بجاي مانده بود كه اگر بياد ميآورد تنها نوعي سبكبار ي گذرا به او دست ميداد.
غروب سايه انداخت شب سرخي خون رنگ را از كنارهاي آسمان برچيد. دختر بود و نسيم و مرد كه همچنان جا خوش كرده بود. احساسي غريب .داشت مثل احساس غنچهاي كه در حال شكفتن است يا گياهي كه جوانه ميزند. زير لب زمزمهاي كرد. چيزي خواند شعري كه مرد گفته بود
بي تو ميمانم
آشفتهي تمنا ها
ميگردي
ميگردانيم
گويي كه:
افتاب گردانم
ايستاد. رو در روي نسيم شعر را همراه نسيم پر داد و به راه افتاد سبك بالتر از هميشه نسيم هم به سبك بالي او نبود.
دختر، كنار باجهي تلفن ايستاد، به آسمان نگاه كرد. آسمان ابري بود. به درون باجه رفت و شماره گرفت، دوباره شماره گرفت. بيفايده.
گوشي را گذاشت، آرام بيرون آمد.
شب بود آسمان با كور سوي ستارهاي كه از پشت ا بر سرك ميكشيد. چهره عوض ميكرد. راه افتاد سبك باري رخت بربست، اندوهي آرام، آرام سر بر ميآورد . اندوهي غريب نوعي دلتنگي هم آوا با شب در او ريشه ميدواند.
مرد شب به دخترفكرمي كرد.دختر رادرخواب ديد.سيال و روان وبه دنبالش دويد.درحالي كه احساس مي كرد.تواني برايش نمانده است.ناگهان دختربه كناري رفت ومرددرگردبا دي سهمگين گرفتارشد.گردباد اورا باخودبرد.ازميان گردباد دختررامي ديد كه پريشان حال نگاهش مي كرد ودستانش راباحيرت برسرنهاده بود.
صبح باصداي پرندگان ازخواب بيدارشد،چشم هارا بازكرد.روشنايي تن به شيشه مي كشيد.كم كم هياهوي پرندگان محوشد..نورازگونه هاي پنجره گذشت .
مردمانده بود ميان خواب وبيداري وصداي نفس هايش كه اتاق راپر مي كردودستانش كه بيهوده درفضابدنبال چيزي مي گشتند.
سنگين وخسته دوباره چشم بازكرد ولحظه اي بعددوباره چشم هارابست.
دخترميان خيالش لميده بود.،باچشمان درشتش به اومي نگريست.
روي رختخواب نشست وزيرلب گفت :"خدايااين ديكرچيست ؟
سرش راروي زانوگذاشت تاخيا لش راازدخترتهي كند امادختر هنوز آن جابودساكت وباوقار باچشماني كه مي خنديدند.
وقتي دخترتلفن كرد.مرد به انتظاركنارتلفن نشسته بود .فوري گوشي
رابرداشت.دخترگفت: خواب ديدم.
مردمي دانست كه دخترخواب ديده است اماچيزي نگفت.
دخترگفت:من به شمافكرنمي كردم ولي خواب ديدم.
مردبه دخترنگفت كه خود نيز خواب ديده است.
دخترگفت:مي خواستم شمارا ببينم.
مرد ميدانست كه د خترخواب مردگي اوراديده است ،به دختر نگفت
كه خودنيز خواب مردگی ی خودرادیده است.
سرخس 3 آبان 84
