پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
شب تلخ
شب تلخ
شب بود بيماه،آسمان خاموش بود،يك ستاره در دور دست رخشانتر از هميشه در كناره ي افق ميدرخشيد . بوي آب ميآمد. ماه آبان بود.
پدر بزرگ پريشاني هزار سالهاش را به دوش ميكشيد و دور تختي كه لباسهاي سياوش را روي آن پهن كرده بودند. ميچرخيد.
ـ چه شب تلخي؟ نه سبزي به جاي ميماند نه وهم نه تمنا. وقتي كه نيستي حيات و غير حيات چه فرق ميكند؟
پدر بزرگ زير لب زمزمه ميكرد،رنجمويه اي بيوقفه، فرو خورده و نامفهوم، چشمانش را ميگرداند.پوست شب زير نگا هش گر ميگرفت.گوش خواباندم،شايد بشنوماما بيهوده بود.
نجواي پدر بزرگ با سياهي شب ميآميخت، ميرفتتادوردست تا ستارهاي كه در كنارههاي افق ميدرخشيد با بوي آب يكي ميشد و باز ميگشت نه بصورت نجوا بلكه حسي عجيب و شعلهور كه در چشمهايش زبانه ميكشيد. چشمهاي پدر بزرگ شعلهور بودند. مثل زخمهاي سينه ي سياوش
ـ چه شب تلخي است؟ اي پسر!
پدر بزرگ پيرا هن خون آلود سياوش را برابر چشمانم گرفت، شانههايش ميلرزيد، خيره خيره نگاهم كرد. گونههايش از اشك تر بود.
ـ اي پسر ميان آتش زندگي ميكردهايم. ديدي سياوش چه كرد؟»
خاموش به پيراهن خون آلود سياووش نگاه كردم. آه سياوش، سياوش !حيران بودم. پدر بزرگ مانند شمعي در حلقهي افسوني غمانگيز گرفتارم كرده بود.خرمن هاي آتش سوزان و پر لهيب در برا برم زبانه كشيدند. پوست صورتم ميسوخت. سياوش از ميان شعلههاي آتش بيرون آمد مجروح و خسته، تمام بدنش تباه شده بود. پدر بزرگ جلو رفت، مقابل سياوش ايستاد.
- سياوشم، سياوشم، چه به روز خودت آوردي؟
سياوش از كنار پدر بزرگ گذشت بر بلندي ايستاد. چشمان مهربانش ميدرخشيدند. زخمهاي سينهاش را نشان داد و معصومانه گفت:همه ي اين هابه خاطردلم بود.
پدر بزرگ كه اشك بر گونهاش ميلغزيد با بغضي در گلو گفت:اي پسر،آرزوهاي ماتو رو سوزاند.
پدر بزرگ كنار تختي كه لباسهاي خون الود سياوش را روي آن پهن كرده بودند زانو زد. پيراهن خون آلود را به سينه فشرد و زار زد.
ـ چه شب تلخي؟ اي پسر!
احساسي تلخ و گزنده در وجودم سر بر ميدارد. تلختر از لحظهاي كه مرد دو شاخه گز را از چشمان خود بيرون كشيد و به بن بست رسيد. نه از مرگ كه از چشمها، بر ميگردم و به عقب نگاه ميكنم. سياوش كنار پنجره نشسته است و كتاب ميخواند. فرياد زدم سياوش، سياوش!
تنها نشستهام زير نور ماه همانجايي كه سياوش هميشه مينشست و كتاب ميخواند و طناب دار خود را ميبافت . به انعكاس نور در آب حوض و سبزي درخت كه در تدا وم وزش باد موج بر ميدارد. نگاه ميكنم. طنين گام هاي پدر بزرگ در دل شب مي گسترد به همهي حيات. با آب و خاك و گياه پيوند ميخورد.. او پيراهن خون الود سياوش را دور دنيا ميگرداند.
من همان جا نشستهام كه سياوش مينشست با ارثي كه پدر بزرگ در من بجا نهاده است. تلخ و تنها.
تهران پائیز 75
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
خواب
خواب
دختر وقتي از خواب بيدار شد، پريشان بود اما همچنان در رختخواب ماند. مرد را در خواب ديده بود. دوست نداشت كه خوابش را دوباره مرور كند. پلكها را بست مرد ميان پلكهايش قد كشيد، دست برد، مرد ميان دستانش لغزيد.
دستهايش ميرفت و باز ميآمد. خيال مرد دو نيمه ميشد.
پلكها را گشود ، به سقف خيره ماند. نميدانست كه مرد براي او چه هست؟ تنها رويايي در درون ميآمد و باز ميگشت. دوباره ميآمد. چشمها را بست .مرد آن جا نشسته بود، آرام و تنها اين همهي چيزي بود كه از مرد در ذ هن داشت. آمدن گاه و بيگاه و محو شدن، بدون اين كه حرفي زده شود و اين پريشانش ميكرد.
از جا بلند شد دختران ديگر را ديد كه با هيا هو اين طرف و آن طرف ميرفتند. براي لحظهاي آنچه را كه در خواب ديده بود. فراموش كرد. گيسوانش را شانه زد و خود را در آينه ورانداز كرد خيلي جوان بود.
وقتي ميخواست، از اتاق بيرون برود. دوباره مرد آمد. آرام از پلكهايش گذشت و جايي درون او نشست.
دختر سبك باري خود را فراموش كرد. چيزي وجودش را پر كرد، احساس نوعي وابستگي در درونش نسبت به مرد شكل گرفت .لرزشي مبهم سراپايش را تكان داد مكثي كرد و از اتاق بيرون آمد.گويي ريحان خرمن ميكردند. بوي ريحان همه جا را پر كرده بود. هوا را به درون ريه بلعيد. بو در وجودش خانه كرد. گيجياي لذتبخش به او دست داد. از اين حالت خوشش آمد. مرد دوباره در او بود، آرامش ميكرد، پريشانش ميكرد. همچنان ميرفت و باز ميآمد. خدايا اين ديگر چيست؟
روز تا غروب همچنان گذشت. با رفت و آمد روياي مرد و سبك باري و پريشاني و احساسي در درون كه جوانه ميزد. جوانههايي به لطافت خوابي كه آرام كسي را فرا بگيرد و پردهاي بگشايد از آنچه كه ميخواهد و دوست دارد و آدم كه ميخواهد خود را به آن واگذارد تا هميشه.
غروب مانند ساعقه فرود آمد.گاو كشان بود. كنارهاي آسمان خونين، دختر با نسيم به راه افتاد زمزمهي نسيم گونههايش را ميلرزاند و در گوشش طنين ميانداخت. بعد همهمهي برگها كه يك نواخت و آرام چيزي ميخواندند كه ميشناخت و نميشناخت اما لذت ميبرد و او را ميا نباشت از حسي غريب چيزي كه تا آن روز برايش آشنا نبود.
گاهي دلش لرزيده بود ولي گذرا مثل بادي كه گلي را به لرزاند و بگذرد. تنها خاطرهاي گرد گرفته از آن در اعماق ذهنش بجاي مانده بود كه اگر بياد ميآورد تنها نوعي سبكبار ي گذرا به او دست ميداد.
غروب سايه انداخت شب سرخي خون رنگ را از كنارهاي آسمان برچيد. دختر بود و نسيم و مرد كه همچنان جا خوش كرده بود. احساسي غريب .داشت مثل احساس غنچهاي كه در حال شكفتن است يا گياهي كه جوانه ميزند. زير لب زمزمهاي كرد. چيزي خواند شعري كه مرد گفته بود
بي تو ميمانم
آشفتهي تمنا ها
ميگردي
ميگردانيم
گويي كه:
افتاب گردانم
ايستاد. رو در روي نسيم شعر را همراه نسيم پر داد و به راه افتاد سبك بالتر از هميشه نسيم هم به سبك بالي او نبود.
دختر، كنار باجهي تلفن ايستاد، به آسمان نگاه كرد. آسمان ابري بود. به درون باجه رفت و شماره گرفت، دوباره شماره گرفت. بيفايده.
گوشي را گذاشت، آرام بيرون آمد.
شب بود آسمان با كور سوي ستارهاي كه از پشت ا بر سرك ميكشيد. چهره عوض ميكرد. راه افتاد سبك باري رخت بربست، اندوهي آرام، آرام سر بر ميآورد . اندوهي غريب نوعي دلتنگي هم آوا با شب در او ريشه ميدواند.
مرد شب به دخترفكرمي كرد.دختر رادرخواب ديد.سيال و روان وبه دنبالش دويد.درحالي كه احساس مي كرد.تواني برايش نمانده است.ناگهان دختربه كناري رفت ومرددرگردبا دي سهمگين گرفتارشد.گردباد اورا باخودبرد.ازميان گردباد دختررامي ديد كه پريشان حال نگاهش مي كرد ودستانش راباحيرت برسرنهاده بود.
صبح باصداي پرندگان ازخواب بيدارشد،چشم هارا بازكرد.روشنايي تن به شيشه مي كشيد.كم كم هياهوي پرندگان محوشد..نورازگونه هاي پنجره گذشت .
مردمانده بود ميان خواب وبيداري وصداي نفس هايش كه اتاق راپر مي كردودستانش كه بيهوده درفضابدنبال چيزي مي گشتند.
سنگين وخسته دوباره چشم بازكرد ولحظه اي بعددوباره چشم هارابست.
دخترميان خيالش لميده بود.،باچشمان درشتش به اومي نگريست.
روي رختخواب نشست وزيرلب گفت :"خدايااين ديكرچيست ؟
سرش راروي زانوگذاشت تاخيا لش راازدخترتهي كند امادختر هنوز آن جابودساكت وباوقار باچشماني كه مي خنديدند.
وقتي دخترتلفن كرد.مرد به انتظاركنارتلفن نشسته بود .فوري گوشي
رابرداشت.دخترگفت: خواب ديدم.
مردمي دانست كه دخترخواب ديده است اماچيزي نگفت.
دخترگفت:من به شمافكرنمي كردم ولي خواب ديدم.
مردبه دخترنگفت كه خود نيز خواب ديده است.
دخترگفت:مي خواستم شمارا ببينم.
مرد ميدانست كه د خترخواب مردگي اوراديده است ،به دختر نگفت
كه خودنيز خواب مردگی ی خودرادیده است.
سرخس 3 آبان 84

