پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
آدمك
او نميدانست كه آدم است يا آدمک، مادرش
اسمش را آدم گذاشته بود اما ديگران صدايش ميزدند
«آدمك».
سالهاي متمادي ميان
«آدم» و «آدمك» سرگردان بود،حالا احساس ميكرد كه كفهي ترازو به سود آدمك پائين
ميرود ، سر انجام باورش شد كه آدمك است نه آدم.
آدمك، جارو را بردار و حياط را جارو
كن. آدمك از سر كوچه نان بخر، آدمك بچهها را در باغ بگردان، آدمك گنجشكها را از
جا ليز بهپران...
آدمك كنار بركه نشسته بود ، بهآسمان
بيرنگ نگاه ميكرد. دستش را در آب فرو برد ، مشتي آب برداشت و بر خاك پاشيد. خاك
آب را بلعيد برگشت وبه تصوير بر آب لرزانش نگاه كرد. مثل اين بود كه باد آدمك
جاليز را ميلرزا ند.اکنون شبيه آدمك
جاليز بود. نه اصلاً خود آدمك بود.
همهي عمر احساس ميكرد كه سر روي
تنش سنگيني ميكند. گردنش
ا ندكي رو به جلو مايل
بود. گويي تحمل سرش را نداشت. به دستانش نگاه كرد و ساقههاي باريكش، به نظرش آمد
كه از چوب تراشيده شدهاند. لاغر و نحيف ميان آستينهاي گشاد گم بودند. آدمك سر جا
ليز نيز اين گونه بود.
بار اول كه آدمك صدايش كردند. به جاليز
رفت ، برابر آدمك ايستاد ، به او خيره شد. باد آستينهاي آدمك را تكان مي داد؛
چشمان ذغاليي بيرمقش را به انتهاي دشت دوخته بود. در عمق چشمانش سردي مرگ پنهان
بود. دستهايش ميلرزيد و صداي مبهمي از حركت آنها در فضا طنين
ميانداخت.
آدم نشست رو در روي آدمك ، به چشمانش كه
خانهي مرگ بود. نگاه كرد و به دستانش و آستينهايش ، و
سكوتش.
آدم از آدمك روي برگرداند ، به دشت
و سكوت غروب هنگامش -كه آرام آرام از دور دست سرك ميكشيد - چشم دوخت. سايهها از
دا منه ی كوه به راه افتادند ، يك راست به سياهي چشم آدمك پيوستند وتنهايي او را
پوشاندند.
او مثل آدمك تنها بود و نگاهش در
پيچ و تابي غمانگيز چيزي را در آدمك ميجست كه آدم بود. فكر كرد نكند از مادر
آدمك زاده شده است و همزاد سايهها و سكوت است. براي لحظهاي به خاطر آورد كه مادرش او را
آدم صدا ميزد.
مشتي آب به صورتش زد خنكاي آب لذتي
خفيف در ا و بيدار كرد. دوباره دست را در آب برد و بيرون آورد. قطرههاي آب از نوك
انگشتانش بر خاك ميچكيد. يادش آمد كه كس ديگري نيز ا و را آدم صدا زده بود.
لحظهاي ترديد كرد شايد اين دومي هم مادرش بوده است؟ كمكم چهرهي دختري كه ميخنديد و راه ميرفت در نگاهش قد كشيد. يادش آمد دختر بود كه او را آدم
صدا ميزد. دختر دو سه سالي از او بزرگتر بود اما او را آدم صدا
ميزد.
آدم دوباره به پردهي سربي بالاي
سرش نگاه كرد و به درختان باغ كه با
وزش باد زمزمه ميكردند. ناگهان يادش آمد كه آدمك جا ليز از هيچ مادري زاده نشده
است ولي ا و مادري داشته است اگر چه اكنون نميتواند، چهرهاش را بياد بياورداما به
ياد ميآورد كه روزي، دختري او را آدم صدا زد ، با صدايش جريان خون در رگهايش تند
شد، قلبش مانند قلب همهي آدمها به لرزه در آمد و چشمانش پر وتبدار به آب و درخت و دشت پيوند خورد.
اگر چه ديگران نميتوانستند اين را بفهمند.
آدم ياد گرفته بود كه طوري عاشق
باشد كه ديگران بوئي نبرند. روزها همچنان كه مشغول كار بود، به بها نهاي ميآمد،
به دختر نگاه ميكرد، بدون اين كه حرفي بزند يا كسي بويي ببرد
ميگذشت.
يك روز دختر رفت و ديگر بازنگشت ، تنها سايهاي از او
در همه جا ماند از آن پس آدم بود و سايه، سايه بود و آدم و چشمان آدم كه در ديگران
او را ميجست و نمييافت و اندوهي كه خود را تحميل ميكرد. چشمان آدم رنگ اندوه
گرفت. گردنش به سينهاش چسبيد ، پشتش قوز در آورد.
دختر رفت ، ديگر كسي آدمك را آدم
صدا نزد.
غروب سايهي سنگينش را بر دشت افكند
آدم از كنار بركه برخاست فريادي در گلويش چمبره زده بود. نفسش به شماره افتاد سنگين
گام بر ميداشت. سايهي دختر پيشاپيش او راه ميرفت. سايه در آدمك جا ليز محو
شد.
آدمك بود وآدمك و سكوتي كه با وزش
باد فرو ميريخت و نالهي علفزار به زخم باد پائيزي، آدمكها بودند و
پائيز،

