تبليغاتX
یلدای رنج

جمعه بیست و هشتم دی 1386

دایره

   

  پدر‌بزرگ ديگر به خود نبود، محو، تكيده، تنها در دايريي  سرگردان بود. مثل شبحي اساطيري در پيوندي ناگسستني با زمان‌هاي متضاد و پرسشي در چشم كه نزديك‌ بود، بدون پاسخ به ابديت بپيوندد.

    غروب بود، غروبي تلخ و گزنده، تلخ‌تر از احساس و يستؤرووقتي كه در خيال خود تصور مي‌كرد ، اناهيد رودرا از جريان انداخته‌ است تا او بتواند از دست دشمنان بگريزد. اما اين فقط تصور ا و بود.

   عصر‌‌ها عصايش را دست مي‌گرفت. مي‌آمد و دايره را مي‌پيمود. دايره‌اي كه درخت گردوي جوان مركز آن بود. كنار درخت‌ مي‌ايستاد و به آن نگام مي‌كرد. طولاني و بهت‌زده‌ و دوباره‌ دايره را مي‌پيمود‌. پيوندي غريب با درخت داشت كه بيانش چندان ساده نيست.

    به مادر مي‌گفتم: پدر بزرگ ميان دايره سرگردان است.

   اين احساس من بود.  مادر چندان توجه‌اي به آن نداشت. نگاهم مي‌كرد و مي‌گفت: بيچاره‌ پير است.

اما من چيزي را حس مي‌كردم. چيزي! چيزي درد آور. كه در وجود پدر‌بزرگ زبانه مي‌كشيد. چون آذر وقتي كه از تازيانه به خشم آمد و زبا نه كشيد و مرد را در دايره‌ي بوشاسب افكند.

    پدر‌بزرگ دايره را مي‌پيمود خيمده و اندوهگين از برابر چشمانم مي‌گذشت.

احساس مي‌كردم كه دارد محو مي‌شود، اين قدر محو كه در فضاي چشمانم پرهيب او را هم نمي‌توانستم ببينم.

   هر روز كارش همين بود. پيمودن  دايره، با گام‌هاي بي‌رمق در تداوم دگر‌گوني‌اي هميشگي و مبتذل، ناگزير بود. مي‌گشت و مي‌گذشت و محو مي‌شد.

    تكا ني به خود دادم دوباره پدر‌بزرگ در دايره قد مي‌كشيد. لخت و سنگين قدم بر مي‌داشت. پيوند‌ي مر موز ميان من و حس پدر‌بزرگ‌ و   جود داشت. آتشي در درون ما شعله مي‌كشید مي‌دانستم و مي‌دانست.

     هر روز غروب روي پله مي‌نشينم و نگاهش مي‌كنم. نمي‌دانم در ا و چه چيزي را مي‌جويم ا ما چيزي هست، چيزي!

     ناگهان رو در رويم مي‌ايستد نگاهم مي‌كند مكثي طولاني و رنج‌آور  رنجي هميشگي از آن نوعي كه با ما زاده مي‌شود.

ـ اي پسر

    در اعماق چشم‌هايش چيزي مرموز زبانه مي‌كشد و مي‌سوزاند و از نفس مي‌اندازد

ـ يادت ميآيد؟

سكوت مي‌كنم.

ـ كه مي‌گفتم اگر مي‌خواهيم زنده باشيم بايد سزاوا ر‌ترين چيزها را انتخاب كنيم.

    نگاهش مي‌كنم هاله‌ي مرطوبي چشمانم را پوشانده است.چشمانم را مي‌گردانم

ـ چه احمقانه بود. ما اختيار گزينش نداشتيم.

   راه مي‌افتد دايره را مي‌پيمايد و محو مي‌شود.

    نگاه مي‌كنم. پلك‌هايم سنگين شده است. در خويش فرو مي‌روم باد مي‌وزد روز‌ها مي‌گذرند. بي‌احساس و با نظم به همراه‌ باد تصور مي‌كنم كه زمان به جز نظم كوبنده چيزي نمي‌شناسد. مي‌گذرد وتهي مي‌كند.

    صداي پدربزرگ از اعماق زمان با وزش  باد تلخ وگزنده فضا را پر مي‌كند. دوباره‌ بخود مي‌آيم. پدر‌بزرگ در برابرم ايستاده‌ است. خميده‌ و رنجور محو‌تر از هميشه‌، وحشت مي‌كنم. نگاهم را مي‌دزدم، باد برگها را مي‌روبد.

ـ اي پسر

   سر بلند مي‌كنم. ميان پيچش باد قامت پدر‌بزرگ  مانند آوندي بي‌‌تابي مي‌كند.

   ـ مي‌داني دو ساقه‌ي ريواس كنار هم روئيدند. باد دو ساقه را در هم پيچاند.گيسوان زن در باد پريشان شد و با مرد در آميخت، در يك دايره‌ي بسته‌ من همان روز در دايره افتادم، بي‌اختيار گزينش و با اناهيد پيوند خوردم تا رود‌ها را از جريان بيندازد تا رها شوم و تصور مي‌كردم كه چنين است اما فقط تصور مي‌كردم.

    پدر‌بزرگ خاموش مي‌شود سنگين و هراس آور. تنها در چشمانش شعله‌اي زبانه مي‌كشد . صدايش دور‌تر از هميشه خارج از دايره‌ي‌ مبتذل زمان پيچيده‌ در غبار و هم به گوش مي‌رسد.

ـ اي پسر، چرا دلبسته‌ي ستاره‌ها هستي؟

    خاموش، سر مي‌گردانم و به آسمان نگاه مي‌كنم. خيره به ستاره‌ام، بوي آب مي‌آيد.

ـ اي پسر، مي‌دانم، اما چرا از ميان همه‌ي ستاره‌ا فقط آن يكي؟

     گريه‌ام مي‌گيرد اما نمي‌توانم، گريه كنم. نگاهم مي‌كند. برق چشمانش آزارم مي‌دهد.

   ـ اي پسر با چشماني كه چون گويي از سنگ و خاك است گريستن محال است.

   بي‌اختيار به چشمانم دست مي‌برم، آن‌ها را لمس مي‌كنم و لمس مي‌كنم. به خيالم چشمانم از سنگ است. هميشه آسيب از چشم به روح مي‌رسد و جسم را تباه مي‌كند، 

  اي چشم هاي! اي چشم هاي خيانت‌كار! آن دو شاخه‌ي گز را چگونه پذيرفتيد، چگونه؟

    انديشه‌هايم را مي‌خواند ، مي‌خندد. تمام بدنش  از شدت خنده به لرزه در مي‌آيد. مي‌داني چگونه؟ چون حتي در تصور هم نمي‌گذارند كه سزاوار ترين‌ها را برگزينيم

   سكوت مي‌كند. موهش و ملال‌انگيز، مي‌رود و محو مي‌شود.

   ديگر پدر‌بزرگ‌ دايره را نمي‌‌پيمايد. ميان دايره‌ ايستاده است. محو‌تر از هميشه با قامتي ابر مانند مثل مه، پدر‌بزرگ چيزي شده بود مثل غبار، درست نمي‌توانستم ببينمش. نمي‌توانستم لمسش كنم. تنها حس مي‌كنم كه او ميان دايره ايستاده است. صدايش را مي‌شنوم.

ـ اگر غير از اين فكر مي‌كني احمقي.

   سربلند مي‌كنم، چيزي نمي‌بينم پدر بزرگ محو شده است شعله‌ي چشمانش را نمي‌بينم. من در جاي او ايستاده‌ام با شعله‌اي در چشم و بادكه مي‌‌پيچد در ساقه‌هاي ريواس و ستاره‌ي ناهيد كه مي‌درخشد. دور‌، دور‌تر، دور‌تر از هميشه‌ و صداي چكيدن قطرات آب درزهدان زمين و چيزي در درون كه از كسي به كسي مي‌رسد. همراه با راز‌هايي كه به زبان‌ نمي‌آيند.در چشم‌ها شعله مي‌كشند . مي‌‌مانند تا زمين دهن بگشايد وبپوساند.            

    7  /4/70مشهد.

 

نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 22:30 |  لینک ثابت   •