تبليغاتX
یلدای رنج

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

دائی

 

 

 

   آفتاب مانند كوره اي گر گرفته‌ ذوبمان مي‌كرد. لباس‌هايمان خيس بود. دايي لنگ لنگان كنارم راه مي‌رفت. نفسش آميخته به ناله‌اي فرو خورده بر مي‌آمد. قدم‌ها را كند كردم. زير بازويش را گرفتم آمديم تا فلكه لشگرآباد. ميرزا توي فلكه نشسته بود ، چپق مي‌كشيد. از دور ديد كه داريم مي‌آييم اما به روي خود نياورد. وقتي رسيديم به سردي چاق سلامتي كرد. با پررويي توي سايه كنارش نشستيم. دايي سرفه مي‌كرد و خون بالا مي‌آورد.

   ميرزا گفت: انداختيش دنبالت كه چه بشه؟

گفتم: جايي مي‌خواد كه استراحت كنه؟

ـ ببرش خونت.

ـ زاير نمي‌ذاره.

ـ به زاير چه! اتاق اجاره كردي كرايشه مي‌دي.

ـ ميگه اتاق رو به يه نفر داده.

ـ توي فلكه نمي‌ذارن، مأمورا همه رو جمع مي‌كنن، نمي‌دوني؟

   جواب ندادم. فقط نگاهش كردم. چشمانش مثل چشم روبا كهربائي بود. بلند شد،رفت كنار حوض آب  و با دست اشاره كرد. رفتم كنارش ايستادم. به ا طراف نگاهي انداخت ، گفت: زود ورش دار برو.

  با دست به كوچه‌ي حمام اشاره كرد. چند دانشجو با هيا هو از كوچه‌ي حمام به فلكه سرازير شدند.صدايشان در فضا طنين انداخت «يا مرگ يا آزادي.»

  ناگهان فلكه‌ي لشكرآباد مثل كرد بادي در هم پيچيد. تا چشم به هم به زني همه چيز زير رو شد. ولگردها و معتادها به مغازه‌ها حمله كردند و لحظه‌اي بعد با بسته‌هاي غارت شده به كوچه‌هاي اطراف گريختند.

    از كوچه‌ي حمام و كوچه‌ي مقابل آن مأمورها و لباس شخصي‌ها به ميدان آمدند . به هر كس كه مي‌رسيدند. لت و پارش مي‌كردند. در يك چشم بر هم زدن ميدان خا لي شد. وقتي به خود آمدم خبري از ميرزا نبود. توي فلكه من بودم و دايي كه سرفه مي‌كرد.  جمعيت توي كوچه‌هاي اطراف پراكنده شده بود،  لباس شخصي‌ها توي ميدان جولان مي‌دادند.

    زير بغل دايي را گرفتم، آمديم آرام از كنار مأمورها رد شديم. سر كوچه‌ي حمام ميرزا ايستاده بود . با افسري حرف مي‌زد: نگاهش كردم پوزه‌اش مثل پوزه‌ي روباه باريك و دراز بود.

  

 

 

2

 

  وقتي كه پس از سال‌ها دايي را ديدم، غروب بود، افتاب داشت پرپر مي‌شد. روي سكوي حمام نشسته، لاغر و نحيف، استخوان‌هاي پشتش بيرون زده و مثل مادر مرده‌ها زانوي غم گرفته بود. ميرزا كنارش  بود. مي‌خواست سر و كيسه‌اش كند. صدتومان پولش را گرفت و رفت كه براش دارو بياورد.

    آن سال‌ها  جوان بود و سرحال، هر وقت به خانه‌ي‌مان مي‌آمد. دست‌ها را به كمر مي‌زد لب ايوان مي‌ايستاد و مي‌گفت: خواهرزاده، ببينم مرغ و خروسيت نمايون شده، نه بابا هنوز جوجه هستي.

    بلند مي‌خنديد و با دست زير چانه‌ام مي‌زد. مي‌پريدم توي بغلش، دايي روي هوا مي‌چرخاندم.

    روي سكوي كنار حوض نشستم و نگاه كردم به كمدهاي رختكن و آدم‌هاي نحيفي كه استخوان‌هاي پشتشان زده بود بيرون ، نشسته بودند سر به زير و به جلو نگاه مي‌كردند.  محو بودند  در چيزي كه نمي‌دانستم چيست.

    طاقت نياوردم ، از حمام بيرون زدم آفتاب پرپر شده بود، كنارهاي آسمان سرخ مي‌زد وکم کم با نور چراغ‌هايي كه تازه روشن شده بود. از چشم مي‌افتاد. مي‌خواستم رهايش كنم. چند قدم به طرف ميدان رفتم اما لحظه ای بعدبه طرف حمام برگشتم، داشت از حمام بيرون مي‌آمد. دست‌ هايش را روي شكمش گذاشته بود ، خميده راه مي‌رفت.

     همراه شديم مثل دو دوك تهي از نخ روي هوا مي‌لغزيديم. از كوچه‌ي حمام يك راست به خانه آمديم. در را باز كردم ، تو رفتيم. كنار شير آب نشستم، دست و صورتم را شستم. زاير از توي اتاق سرك مي‌كشيد. بلند شد آمد لب ايوان ايستاد، دست چپش را به كمر زد و با دست راستش تسبيح گرداند. از كنارش كه رد شدم گفت: ِِاي كيه؟

گفتم: دايي س.

ـ و لك ما خونه به خودت داديم نه دايي؟

   گفتم: ميدونم زاير ميدونم.

   از پله‌ها بالا رفتيم. اتاق تاريك بود چراغ را روشن كردم . دايي كنار ديوار نشست ، به ديوار تكيه داد و سرفه كرد، چشمانش را بست كنارهاي لبش خوني بود.

  

 

3

 

 نيمه‌هاي شب از خواب پريدم دايي به سختي نفس مي‌كشيد،تك سرفه مي‌كرد. ناله‌هاي فرو خورده‌اش  ميان تاريكي و گرما محو مي‌شد.

    از اتاق بيرون آمدم، به حياط نگاه كردم. زاير روي ايوان ايستاده و گوش تيز كرده بود در كوچه هياهو و بيا و برويي بود كه نمي‌دانستم چيست. از پله‌ها پاين آمدم زاير گفت: ها و لك چه خبره؟

ـ چه مي‌دونم چه خبره.

   پيچيدم توي راه‌رو در را كه باز كردم. مأموري يقه‌ام را گرفت و بيرون كشيد، كنار ديوار نگاهم داشت. مردي كه سر و صورتش را پوشانده بود. جلو آمد . نگاهم كرد ،زیرلب گفت:  ولش كن.

     كوچه را بسته بودند و به خانه‌هاي دانشجويي حمله مي‌كردند و همه را گله‌وار به طرف ماشين‌ها مي‌را ندند.

   مأمور توي راه‌رو هلم داد و گفت :گمشو.

 در را به رويم بست. زاير آمده بود توي حياط گفت: هاولك چه خبره؟

نگاهش كردم ، از پله‌ها بالا رفتم ، پريدم روي پشت بام همسايه و به كوچه سرك كشيدم .كوچه داشت خلوت مي‌شد. مأمورها از ته كوچه بر مي‌گشتند. ميرزا داشت با افسر حرف مي‌زد. چند دانشجو با زيرپوش و زيرشلوار با چشمان بسته كنار ديوار به صف شده بودند.

   يك ماشين پليس دنده عقب به كوچه آمد آنها را سوار كرد و با خود برد.

  ميرزا قدم زنان از كوچه بالا آمد، چپق مي‌كشيد و با خودش حرف مي‌زد. زير ديوار كه رسيد گفتم: تو بااي مأمورها چه گهي مي‌خوري؟

   سر بلند كرد. چهره‌اش تيره بود، سياهي شب روي صورتش نشسته بود. لب‌هايش تكا ن مي‌خورد. بدون كلمه‌اي حرف راهش را كشيد و در كوچه گم شد.

     كمي مكث كردم. از ديوار بالا آمدم. لحظه‌اي بعد در اتاق بودم. به حياط نگاه كردم، زاير از پله‌هاي ايوان بالا مي‌رفت.

    دايي براي لحظه‌اي چشم‌ها را باز كرد . نگاهم كرد و چشمانش را بست، كنارش نشستم ، زانوها را بغل زدم، همچنان ماندم تا هوا روشن شد. نور به درون آمد، اتاق رفته رفته روشن ‌شد. مثل اين بود كه هزار سال است، نخوابيدم. خودم را كنار ديوار كشاندم ، همان جا افتادم و به هيچ چيز فكر نكردم هيچ چيز.

    وقتي از خواب بيدار شدم آفتاب‌ گر گرفته بود. گرما بيداد مي‌كرد هوا يك جوري بود كه فكر مي‌كردم، همه چيز دارد ،بخار مي‌شود. از پله‌ها آمدم پايين زاير لب ايوان ايستاده بود. سلام كردم و رد شدم. تو ميدان لشگرآباد ميرزا كنار فرقون نشسته بود ، چپق مي‌كشيد. از دور ديد كه دارم مي‌آيم. به روي خود نياورد. رفتم ، كنارش نشستم. گفت: اوقر به خيره؟

  گفتم: صد تومنو بده.

  ـ كدوم صد تومني؟

-همان كه از دايي گرفتي كه براش دارو بياري.

    دستش را دراز كرد ، كف دستش را نشانم داد ، گفت: اگر مو ديدي بكن.

  خنديد. و باز خنديد . دود چپق را بصورتم فوت كرد. دود توي چشمام رفت، چشم‌ها یم را مالندم ، بلند شدم. هنوز داشت مي‌خنديد. صداي خنده‌اش پشت سرم ماند.

    از فلكه بيرون آمدم، مكثي كردم، دوباره برگشتم ، به ميرزا نگاه كردم. داشت چپق مي‌كشيد و به آن طرف ميدان نگاه مي‌كرد. چند مأمور يك نفر را دوره كرده بودند. راه افتادم از كنار مأمورها رد شدم.

     به دست‌هاي مرد دستبند زدند. به كوچه حمام داخل شدم. برگشتم و نگاه كردم. ميرزا كنار مأمورها ايستاده بود،با آنها حرف مي‌زد و به مرد اشاره مي‌كرد. مأمور خر گردني مرد را كشيد به طرف ماشين مرد مقاومت مي‌كرد. با مشت توي ملاجش كوبيد مرد وا رفت،  پرتش كرد توي ماشين، قدم‌ها را تند كردم ، كوبيدم به طرف خونه زاير دم در ايستاده بود دست چپش را به كمر زده بود و با دست راستش تسبيح مي‌گرداند.

 

 

4

 

  هر وقت زهرا مي‌آمد. كنار لوله ظرف‌ها را بشويد. زاير روي ايوان مي‌ايستاد تا  ظرف‌ها را مي‌شست و به اتاق برمی گشت.

    روز اولي كه آمده بودم، بعد از ظهر از لب ريه به حياط نگاه كردم. زهرا نشسته بود ، داشت ظرف مي‌شست. آنقدر محو شدم كه زاير را روي ايوا ن نديدم. ناگهان در آمد. «ولك خودت خواهر مادر نداري؟»

   بدجوري گير افتاده بودم. يواش به اتاق خزيدم  تا فردا بيرون نيامدم . بعدازآن مدت‌ها مي‌پائيدم كه توي راه به زاير بر نخورم.

    با همه‌ي مراقبت‌هايي كه زاير مي‌كرد. كار خودم را مي‌كردم. توي راه‌رو قايم مي‌شدم، وقتي زهرا مي‌آمد. مي‌پريدم و مي‌بوسيدمش و از پله‌‌ها مي‌دويدم بالا، بار اول  هاج واج وايستاد اما بعدها عادت كرد. مي‌دانست كه ممكن است، سر و كله‌ام پيدا شود، آرام آرام قدم برمي‌داشت ، خودش را به چيزي سرگرم مي‌كرد تا مي‌رسيدم. گا هي كلك مي‌زد همين كه مي‌رسيدم پا مي‌ذاشت بدوو مي‌رفت. توي راه ‌رو مي‌ماندم و نگا هش مي‌كردم.

 

 

5

 

  دايي كنار اتاق افتاده بود ، ناله مي‌كرد. زير بغلش را گرفتم ، بلندش كردم، راه افتاديم، آفتاب مثل گلوله‌اي آتشين توي آسمان شعله مي‌كشيد. هوا جوري بود كه فكر مي‌كردم، داریم ذوب می شویم. از پله‌ها پايين آمديم. زهرا كنار لوله آب نشسته بود ، ظرف مي‌شست، دوبار دستش را مشت كرد. فهميدم كه چه مي‌گويد. نگا هي به زاير كه روي ايوان ايستاده بود. انداختم. از در بيرون رفتيم. توي فلكه ميرزا كنار فرقون نشسته بود، چپق مي‌كشيد. از كنارش رد شديم. به روي خودش نياورد برگشتم ، نگاهش كردم. زير چشمي  نگاه مي‌كرد. وقتي برگشتم وا نمود كرد كه دارد چپقش را خالي مي‌كند.

    توي ساختمان مبارزه با سل آدم‌ها كنار ديوار وا رفته بودند. چند زن و مرد مسلول سرفه مي‌كردند. ما هم كنار ديوار وا رفتيم و منتظر مانديم تا نوبتمان شد . تو رفتيم. مردي چاق و قد كوتاه، پشت ميز نشسته بود.

     مرد به نام صدايم زد. هر چه فكر كردم. نفهميدم كي بود. گفتم: مريضه  نگاهي كرد و گفت: چرا حالا؟

   برگشت. از كمد پشت سرش كيسه‌ي پلاستيكي، پر دارو برداشت و به دستم داد.

    بدون خداحافظي از در بيرون آمديم. باد گرم به صورتمان تازيانه كشيد. در خيابان ازدهام و هيا هوي‌ رقت‌باري بود. داشتم خفه مي‌شدم. مي‌خواستم، داد بزنم اما اين كار را نكردم. آمديم. به فلكه لشكرآباد از كنار دست فروشها و قاچاق‌ فروش‌ها رد شديم. ميرزا كنار فرقون نشسته بود. مأموري آن طرف‌تر ايستاده بود و با ا و حرف مي‌زد.

 

6

 

   زاير روي ايوان  بود. زهرا توي اتاق پشت سر زاير سرك مي‌كشيد، چشمانش برق مي‌زد. آمدم كنار شير آب نشستم ، سر و صورتم را شستم. آب خنكاي دل چسبي داشت. سرم را زير آب گرفتم ، زير چشمي به زاير نگاه كردم. تسبيح مي‌گرداند. مي‌دانستم كه مي‌خواهد بگويد .ولك ما خونه به خودت داديم. كرايه هم كه چند ماهه ندادي، بلند شدم و به دو از پله‌ها بالا رفتم مهلت ندادم كه زاير چيزي بگويد.

    دايي با نيم رمقي در تن، سرفه مي‌كرد ، خون بالا مي‌آورد. آمدم بالاي سرش از كيسه‌ي دارو چند قرص برداشتم. به حلقش ريختم. سرفه ا مان نمي‌داد. سرش را ميان دو دست گرفتم ، آرام روي متكا گذاشتم. متكا غرق خون شد.

    بلند شدم چراغ را روشن كردم. زاير دم در ايستاده بود. دست چپش را به كمر زده بود و با دست راستش تسبيح مي‌گرداند.

   رفتم جلوي در توي سينه‌اش ايستادم. به چشم‌هايش نگاه كردم. دستش از كمرش رها شد ، از جلو در كنار رفت. بيرون زدم . سر فلكه لشكرآباد ميرزا كنار فرقون نشسته بود. از كنارش گذشتم و رفتم كنار قاچاق فروش ايستادم.

     قاچاق فروش گفت: ولك نمي‌بيني آدم فروش داره نگاه مي‌كنه، برو تو كوچه حموم ميام.

     راه افتادم از كنار ميرزا رد شدم. زير چشمي نگاه مي‌كرد. توي كوچه‌ي حمام ، منتظر ماندم. چند دقيقه بعد قاچاق فروش آمد، زهر ماري را گرفتم و رفتم به طرف كارون، لب رودخانه پاي درختچه‌اي نشستم ، بطري را سر كشيدم. چراغ‌ها روي آب مي‌رقصيدند. چند پرنده از بالاي سرم گذشتند. كسي آن طرف رودخانه عربي مي‌خواند. دنيا دور سرم مي‌چرخيد. بطري را پرت كردم توي آب و همان جا افتادم.

 

 

7

 

   آفتاب مثل گلوله‌اي آتش توي صورتم بود. گر گرفته بودم. بلند شدم كنار رود دراز شدم ، سرم را توي آب فرو كردم. نفسم بند آمد. سر را بيرون آوردم و راه افتادم به طرف فلكه لشكرآباد ميرزا كنار فرقونش نبود.  به طرف خونه رفتم. چند نفر دم در بودند. قدم‌ها را تند كردم. ميرزا قرآن به دست از پله‌ها بالا مي‌رفت زاير ايستاده بود و چپ چپ نگاهم مي‌كرد. از ميان جمعيت گذشتم . زهرا با چشماني غم گرفته لب ايوان بود. از پله‌ها بالا رفتم ميرزا داشت قرآن مي‌خواند و با دست راستش جيب‌هاي دايي را مي‌گشت. وقتي رسيدم. دستش را دزديد. كنار اتاق نشستم ، زا نوها را بغل كردم. چند دقيقه بعد نعش‌كش‌ها با سر و صدا از پله‌ها بالا آمدند. زاير و چند نفر ديگر هم به دنبالشان، زاير گفت «لا اله الا الله»

   ديگران تكرار كردند. ميرزا قران را بست و بلند گفت : «لا اله الا الله» مرده‌كش‌ها با كردن‌هاي دراز و صورتهاي كشيده و دماغ‌هاي نك تيز جلو آمدند، دايي را بلند كردند، انداختند روي مرده‌كش، رنگش پريده و كنارهاي لبش خون‌آلود بود. ميرزا دوباره گفت «لا اله الا الله»

   مرده‌كش‌ها، مرده‌كش را برداشتند . راه افتادند، از در بيرون رفتند زاير، ميرزا و ديگران پشت سر مرده‌كش ها رفتند. صداي ميرزا شنيده مي‌شد «لا اله الا الله» صدا در سر م مي‌پيچيد. چشمانم را بستم ، سرم را به ديوار تكيه دادم . صداي ميرزا بود كه در راه‌رو طنين انداخت «لا اله الا الله>>             

                                                                                                                                                     اهوازتابستان59

 

نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 21:48 |  لینک ثابت   •