چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
نگاه می کنم
چه ساده
چه ساده
دوستت دارم.
بی هیچ تمنایی
چه ساده
دستانت را می بوسم
ودرحریر نگاهت عریان می شوم.
ای نازنین
آتشفشان کدامین ستاره
درنگاهت زبانه می کشد.
کین گونه
گرم
کودکان نگاهم را می
ربایی
ودلم را
چون سیلاب های
بهاری
اکنون
درهاله ی ستاره
وباران
ایستاده ام
ونگاه می کنم
دل را
بر
سرانگشتانت
27/7/ 84ازنا
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
چخیه
شب با هرم گرمايش، بختك وار بر شانههايمان
سنگيني ميكرد. مثل دو سايهي سرگردان در تاريكي محو بوديم. تنها برخورد
شانههايمان با هم اين احساس را دور
ميكرد.
به سختي نفس نفس ميزديم.
درخيابان خاموش، تصویرها با
تحقیرنگاهمان می کردند.خيس عرق روي پلهها ايستاديم. باد گرمي كه ميوزيد، قطع
شد.صداي رودخانهفضارا پرکرد.
تمام راه سعي ميكرديم به
قبرستان فكر نكنيم اما نميشد. چيزي چنگ انداخته بود ، ذهنمان را ميخراشيد.
اصلاً براي همين با هم حرف نميزديم تا فكرش را از خود دور كنيم اما مثل خوره،
چنگ انداخته بود توي وجودمان.
لوشه دم در ايستاده بود. از
كنارش گذشتيم، كسي توی كافه نبود، گوشه اي كز كرديم مثل اين بودكه با هم
قهريم.
-كا چه
ميخوريد؟
سربلند كردم. لوشه با
چشماني بيحالت نگا همان ميكرد، ليوان را روي ميز گذاشت ، منتظر جواب نماند راه كه
ميرفت، پاهايش را روي زمين ميكشيد، صداي خشخش دمپاييها طنين انداخت.مصي هميشه
كنارم مينشست و سر به سر لوشه ميگذاشت، لوشه ميخنديد از آن خندههاي پرطنين،
معركهاي بر پا ميشد.
لوشه زير چشمي از پشت پيشخوان نگا
همان کرد.به ريشخند گفت: چتونه مثل نهنه مردهها كز
كردين؟
گفتم:
نميبيني؟
ـ كه چه؟
ـ كه مصي نيس.
ـ راسي مصي كو؟
-كجا ميخواستي
باشه؟
سر به زير
انداختم و شيشه عرق قاچاقي را كه سر راه خريده بودم. از جيب در آوردم وسرکشیدم
.لوشه دويد و در كافه را بست.
چخيه شیشه را سركشيد. صورتش در هم رفت
و چشمان لوچاش هر كدام به طرفي گرديد، زير لب گفت: ها، كا گذاشتيمش، تويه قبر،
خلواري خاك ريختيم روش.
بلند شد .از در بيرون زد به دنبالش
كشيده شدم. لوشه همان جا كنار ميز با سيني كباب در دست ايستاده بود، به صندلي ای كه
هميشهي خدا مصي آن جا مينشست نگاه ميكرد.
روي پلهها به چخيه رسيدم، خيس عرق
بوديم. دستش را گرفتم و نگهش داشتم زير لب گفت :تش گرفتم.
به آرامي گفتم :ها،
كاكا
سري تكان داد وبا صدای غم
انکیزی، گفت: بريم.
ـ كجا؟
ـ او سرد دنيا
ـ سر و ته هم مگه
داره؟
ـ به درك كه نداره، به جهنم، به قبر
پدرش…
ـ باز بگو
ـ تا دم صور هم كه بگٌم ، دلُم خالي
نميشه.
ـ پ ولش كن.
خم آرنج را روي پيشانياش گذاشت و لحظهاي همچنان
ماند بعد چشما نش را پاك كرد . گفت: بريم پيش مصي، امشو
تنهاست.
ـ خوابم مياد، دوست دارم يه جاي خنك
بيفتم.
ـ كا امشو خو بي خو، مادرسگا ش
ميخوابن.
پركوب آمديم از
زير تصويرهایي که با تحقير نگاه ميكردند. گذشتيم. به مجسمهي به خاك افتاده ی
يعقوب رسیدیم. شمشيرش توي لجنزار افتاده بود. روي تنهي مجسمه نشستيم ، به تاريكي خيره
شديم.
چخيه سيگاري آتش زد و عميق پك زد،
سيگار را از دستش قاپيدم و پك زدم يك ستاره ی تنها در كوشهي آسمان چشمك ميزد.
گفت: ميدوني دلم چي ميخواد؟
ـ نه نميدونم.
ـ دلم ميخواد هميطوري برم، برم،
برم.
باشتاب راه افتاد. توي سياهي شب پر پر
ميزد. به دنبالش کشیده شدم،زير لب گفتم :كا، تاكجا؟
صدايش از ميان تيركي برخاست، «تا جايي
كه دلم بگه بس»
ـ اگر نگفت چه؟
ـ به جهنم كه نگه به درك، ميخوام
هفتاد سال سياه نگه.
كنار آب زير بند نشستم،
سرو صورتم را شستم، آب از روي دستا نم ميلغزيد. مثل همهي چيزهايي كه دوست داشتم.
مغزم آتش گرفته بود. كنار آب دراز شدم. سر در آب فرو بردم ، همچنان ماندم و ماندم،
احساس ميكردم كه همه ی عمر زير آب بودهام.چخيه سر را ميان دستانش گرفته بود،
مچاله و مفلوك، شانههايش ميلرزيد. گفتم: آب نميخوري؟
ـ چرا ميخورم كا
ميخورم.
كنار بند زا نو زد، دستانش را
در آب گذاشت ، سرش را در آن فرود برد.دقيقهاي بعد سر را بيرون آورد و تكان داد. آب به سر و صورتم
پشنگ شد، نفس عميقي كشيد . گفت: راسي يادت مياد؟
ـ چي؟
ـ كه عكسِ مو توي روزنامه
انداختن؟
ـ نه يادم
نميياد.
ـ چطور يادت
نميياد؟
-چطورنداره يادم
نمياد.
-خواهر، ماشو يادت
حس؟
ـ ها كه يادم
هس.
-خب سرخواهرماشوچه
اومد؟
-عبدوسياه عاشقش بود .دختربش ندادن
كشتش.
-پيش از ئي كه عبدوكرفتاربشه فكرمي
كردن مو قاتلم.
-نه،خودش معرفی کرد.
ـ نه سال بعدش
.
ـ خب كه چه؟
ـ خب كه يادت
رفته.
ـ نه هيچي يادم
نرفته.
ـ چطور يادت نرفته؟ عكسم توي
روزنامه بود، كارد دسته سياهم به
دستم، زيرش نوشته بودن قاتل فراري، خودت برام خوانديش
خنديدم ، بلند شدم ، راه افتادم با
شتاب چنان گام برميداشتم كه فكر ميكردم از زير گامهايم جرقه
ميجهد.
چخيه به دنبالم دويد ، گفت: كا كجا به
اي تندي؟
ـ مگر نگفتي بريم تا او
سردنيا؟
ـ رفتن چه فايده
داره؟
ـ برا چي؟
ـ وقتي كه آدم هر چه بره
نميرسه.
ايستادم ميان تاريكي،
شب از ستاره تهي بود و از صداي زمزمهي نسيم، سرچخيه بر شانهام
خميد.
زير لب گفت: چه فايده رفتن؟ خوب كه
ميكوبي ميبيني به كاهدون زدي.
گر گرفته و خامش راه افتاديم. لنگ لنگان و خسته از
زير بند بالا آمديم .ولي آباد پيش رويمان بود. از كنار مصي رد شديم. چراغها از دور
سوسو ميزدند. بدون كلمهاي حرف آمديم تا دروازهي شوشتر از كنار مجسمهي به خاك
افتاده گذشتيم. به پشت سر نگاه
كرديم. مصي در تاريكي گم شده بود.
چخيه گفت: كا، خيلي دلم ميخواد عكسم را تو روزنامه
بندازن.
گفتم: با كارد دسته سياه يا بي
كارد؟
ـ اوقت چه فرقي ميكنه كه با كارد
باشه يا بيكارد؟
تهران مهر77
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
عاشق
بی تو ،
تهی می شوم.
به قراری که هیچ آفتابی گرمم
نمی کند.
وهیچ مزدایی دلم را نمی رباید.
دستانت را در دلم فرو کن .
باسر انگشتانت ،
تنهایی رابران
دلم
دردستانت
کبوتریست خونین بال
عاشق این گونه درخویش می تپد
پاییز84
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
پند
پیری
پند
می داد.
گلی
برای
روز
ستاره ای
برای شب
دوستی برای همه ی
عمر
گل باشب همراه
شد.
ستاره
باروز
دوست با
ویرانی.
24/2/86شیراز 1
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
1
خواب می
بینم.
به نر می
نسیم.
به روانی آب
ای حریربافته ی
خیال!
دست در گیسوانت فروکن.
دلم آن جاست.
2
خیالی،
برکه ی خواب را
آشفت.
ماه بودو
ستاره
درشبی هزار ساله،
میان تیرگی
ایستادی
وصدازدی .
ستارگان را
که در سیاهچاله فرو میرفتند.
3
سلام
ای آفتاب بهاری
گرمیت را به تن می کشم.
جوانه های دلم ،
ازنگاه تو می رویند
4
بیدارمی
شوم.
بهاردرچشم های تو
شعله ور ست
14/8/85شیراز
پنجشنبه دهم مرداد 1387
اسب زمان
باغ عمرم را،
می نشینم به تماشا.
ودلم را،
که به زنگارغم آشفته است.
می شکافم پرده ی اوهام را
حاصل عمرم به دست باد آشفته است.
با دلم می گویم:
کاشکی اسب زمان،
نعل پاهایش بیفتد.
پنجشنبه دهم مرداد 1387
کسان گفتند.
نه چنان است.
نه چنان.
همان به که سر بر خاک نهی .
ود ل در مرداب تنهایی بپوسانی.
نیکی را نه سزاواری تو.
مرد زبان بر خویش برآورد به دشنام
وسربرخاک نهاد.
کسان کفتند:گستاخ.
ترا این بایسته ترین بود.
بایسته ترین
پاییز84
پنجشنبه دهم مرداد 1387
راز
بگذار تا ببینم.
برامدنت را
دراین شب بی پایان
آه ای برآمده از دل
تن بگشای
باروشنان صبح
باغنچه ها ی گشاده لب
با سبزه زار غزل خوان
بگذار تا ببینمت.
چهارشنبه نهم مرداد 1387
پاییز
پاییز
خواب آرام درخت را
غوغای پرندگان آشفته می نماید.
دستان کوچکت را در سینه فرو می بری.
دلت را در مشت می فشاری.
تا گزند نبیند
درآرزوی بهار
نگاهت
اتفجاری خونین بود.
دلم را به داغی آراست.
ودستانم را به تمنای گیسوانت،
آه ای ساحرکوچکم !
دیدی دلم را چگونه ربودی؟
وپایم را به تیشه انتظار بریدی.
تنها می نشینم.
روزها ،ماها
تاصدایت را بشسنوم.
صدایت را
باگام های نسیم پاییز85مشهد
دوشنبه هفتم مرداد 1387
شطرنج
شطرنج
باور كنيد، ماجرا خيلي جدي ست و در عين حال بسيار مضحك، البته فكر نكنيد از آن ماجراهايي ست كه اغلب مردم در زندگي روزمره با آن درگير هستند.
آغاز ماجرا به دو ماه پيش بر ميگردد. روزي كه به اين آپارتمان لعنتي اسبابكشي كردم. غروب هنگام به بالكن كوچك و غمانگيز اپارتمان رفتم. ليوان چاي را روي لبه پنجره گذاشتم و به خيابان خيره شدم به انتظار سرد شدن چاي، ناگهان ريگي به سرم خورد و جلوي پايم افتاد. برگشتم؛ . مرد تنومندي روي بالكن اپارتمان بغلي ايستاده بود؛ لبخند ميزد و با ريش بزيش بازي ميكرد.
مرد پيپش را روشن كرد و گفت: اه، همسايه جديد، تازه به اين اپارتمان آمديد؟
ـ ميبينيد كه.
دود پيپ را با حركت تندلب ها توي هوا رها كرد و گفت: كيف ميكني؟
ـ از چي؟
به تندي نگاهم كرد و گفت: هوا جانم، هوا.
ـ اين دوددم همچي كيفي هم ندارد.
ـ نكند از آن فنا تيك ها هستي؟
هاج واج گفتم: فناتيك؟
ـ همانهايي كه ميخوان تمدن را نابود كنند، دشمنان دنياي نو؟
سراسیمه گفتم: نه درست نيست .
به ريخشند گفت: اه، درست نيست، بارك الله پسر!
جا خوردم، كمي مكث كردم و گفتم: عجب! كه اينطور.
زير چشمي نگاهم كرد و گفت: كدام طور؟
عصباني شدم و زير لب چیزی گفتم که نشنید.
روي صندلي نشست و پرسيد: چه كارهايد؟
گفتم: نويسنده.
وحشيانه خنديد، سري تكان داد و با پررويي گفت: لابد از آن خر رنگ كنها. بهترين نويسنده، نويسنده مرده است.
خیابان خندهاش را در انبوه صدا گم کرد.
ناراحت شدم اما به روي خود نياوردم .ليوان چاي رابرداشتم وبه خيابان خيره شدم.
مرد پيپش را توي دست چرخاند و زيرچشمي نگاهم كرد،
پرسيد: انگار تنها هستيد.؟
ـ بله، تنها هستم.
ـ چه سعادتي. تنهايي. فكرش را بكنيد، بزرگترين سعادت بشر، بدون سر خر، اما شك دارم آدمهايي مثل تو قدرش را بدانند.
گفتم: اينقدرها هم جالب نيست.
با تعجب نگاهم كرد ، نگفتم؛ شما ابله ايد، چطور جالب نيست؟
از جايش بلند شد به خيابان نگاه كرد نفس بلندي كشيد و گفت:
امشب منتظرتان هستم به اپارتمان من بياييد، مفصل با هم صحبت ميكنيم.
در را پشت سرش بست.
شانههايم را بالا انداختم .زیرلب گفتم:برو به جهنم چه صنمیم بات دارم؟
به خيابان چشم دوختم؛ ا نبوه آدمها در هم ميلوليدند: فكر كردم دنبال چه هستند؟ نيم خوره چايي را از بالا رها كردم توي سر كسي كه سلانه سلانه قدم بر ميداشت.
درست ساعت هفت شيشة اتاق مشرف به خيابان با صداي مهيبي درهم شكست و كف اتاق پخش شد. سراسيمه به كنار پنجره دويدم. مردك چوب بدست روي بالكن ايستاده بود.
گفتم: چرا شيشه را شكستي؟
گفت: عادت به نافرماني داري؟
- نافرماني؟
-مگر نگفتم ساعت هفت به آپارتمان من بيا؟
ـدلم نميخواد بيام، عجب حكايتيه؟
ـ مگر دل بخواست، اگر نيايي همهي شيشه ها را ميشكنم.
ـ آقا شما ديوانهاي....
چوب را دور سر چرخاند ، روي شيشه سالم پنجره فرود آورد. شيشه با صدايي دلخراش فرو ريخت، مرد فرياد زنان گفت:ابله، تو نميداني وقتي به تو ميگويند بيا، بايد بيايي؟
دوباره چرخش تهدید آمیز چوب دور سر.
گفتم: خب، خب، فهميدم، فهميدم.
ـ اگر فهميدي، پس زودتر بيا.
چوب را روي بالكن انداخت ، به آپارتمانش رفت، هاج واج مانده بودم، نميدانستم با اين هيولا چه بكنم.
سرانجامدل به دريا زدم، لباس پوشيدم و بيرون آمدم .توي راه رو كمي مكث كردم ،بعد زنگ زدم. در را گشود. پيپ ميكشيد. دود پيپ را توي صورتم رها كرد و به چشمانم خيره شد. فكر ميكردم، زيادي فناتيك هستم. بعد از خود پرسيدم فناتيك يعني چه؟
مرد پيپش را از لبها برداشت و لبخند زد ، سپس با تحكم گفت: چرا اينقدر فس فس ميكني، بيا تو، حتماً عادت داري ديگران را منتظر بگذاري؟
جواب ندادم ، تو رفتم ، گوشه ي اتاق روي مبلي نشستم. جلو آمد به اطراف نگاه كرد و گفت: نه، اينجا نه، بذار ببينم، ها اينجا، كنار ميز شطرنج.
بلند شدم رفتم همان جايي كه گفته بود نشستم.
مرد هيجان زده دستها را به هم ماليد آرام پرسید: با سفيد بازي ميكني يا سياه.؟
گفتم: فرقي نميكند.
ـ مهمانيد، با سفيد بازی كن، بفرمائيد.
پيادهي جلوي شاه را دو خانه به جلو راندم.
خنديد: نگفتم هميشه به دنبال چيزهاي ازمدافتاده ای ، لابد بعد با وزير و فيل بازي مي كني و به اسب ها هم دلبستگي شديد داري.
گفتم: براي شما فرق ميكند كه با چه بازي كنم؟
گفت: با هر چه دلت ميخواد بازي كن ا ما بدون كه فقط يك برنده وجود داره، فقط يك برنده.
.به آرامي گفتم زياد مطمئن نباش.
خنديدوباريشخند گفت:با اسلحهي قرون وسطائي ميخواي بجنگي؟ باشه.
ـ با مهرههاي شطرنج ميخوام با شما بازي كنم.
ـ بازي؟
وبا صداي حيرتآوري خنديد. و گفت: بازي؟ چيزي بنام بازي وجود داره؟
ـ پس مطمئن نباش كه برنده بشي.
زيرلب گفب: گرفتار ماليخوليا هم هستي.
صفي از پيادهها را زنجيروار در برابرش چيدم، عقب نشست.
گفت: با بردگان ميخواي نبرد را به پيروزي برساني،؟ دورة افسانههاي طلايي گذشته پسر، زنده باد دنياي جديد با انسانهاي برتر و كارآمد و بردگان بيخاصيت.»
ـ شما ديوانهايد آقا.
ـ برده ی بي خاصيت، بازي كن.
صداي خندهاش در آپارتمان پيچيد،با اسب و وزير در حمايت دو فيل نيروهايش را گرفتم. بازي را باخت. چهرهاش در هم رفت. مدتي بدون حركت به بازي خيره شد. پيپش را روشن كرد، با بيميلي از جا برخاست،بطرف آشپزخانه رفت بعد از چند دقيقه با دو فنجان چاي پر رنگ برگشت. نگاهي به مهرههاي شطرنج و سپس به من انداخت ، گفت: هنوز، نچيدي، زود مهرهها را بچين.
با درماندگي گفتم: اجازه بدين رفع زحمت كنم.
با تعجب نگاهم كرد و گفت: رفع زحمت كنی؟ خير اقا آخر شاهنامه خوش است.
بناچار مهرهها را چيدم و مشغول بازي شدم. سعي كردم بازي را ببازم و باختم. گل از گلش شكفت. همان لبخند احمقانه بر لبانش نشست. از جا برخاست و گفت: «ديدي بردگان راه به جايي نميبرند، چايي، چايي، حتماً ميخوري هر دو سپاه را در برابر هم بياراي، آمدم.»
به آشپزخانه رفت.
مهرهها را چيدم ، به انتظار نشستم، طولي نكشيد كه آمد. لباسي شبيه لباس بناپارت به تن داشت. سيني چاي را روي ميز گذاشت و شيپور كوچكي را از جيب بيرون آورد. سه بار در شيپور دميد و فرياد زد.
«آغاز دنياي جديد دنيايي كه هر كس بايد در جاي خودش باشد. جهان نو با انسانهايي برگزيده و خيل آدمهاي كوچك وگوش به فرمان»
آمد كنار ميز نشست. با احتياط دو طرف ميز را گرفت. مهرههاي سفيد را بطرف خود چرخاند و با خشم فرياد زد: نبرد استرليتز .
پيادة جلو شاه را دو خانه به جلو راند. هر چه بازي طولانيتر ميشد. بيحوصلهتر ميشدم. ميخواستم هر طوري هست خود را نجات دهم. لحظهها، طولاني و سخت ميگذشت. احساس كردم دارم خفه ميشوم. بياختيار از جا بلند شدم. با تعجب نگاهم كرد و گفت: خسته شدي؟ سر پا بازي ميكني؟
ـ خير آقا، باقي بازي باشد براي بعد.
ا برو در هم كشيد و گفت: براي بعد؟ نبرد ا ستر ليتز ناتمام بماند؟ بنشين آقا، اين حرفها يعني چه؟
_همين كه گفتم باشد براي ف...
از جايش پريد ، يقه ي پيراهنم را گرفت، با شدت به عقب هلش دادم، سيلي محكمي به صورتم زد. خشم سرا پايم را فرا گرفت . ديوانهوا ربه هم حمله ورشدیم، يكدیگر را مثل حيوا نات وحشي دريديم، سرانجام زخمي و خسته هر كدام به گوشهاي افتاديم.
بدين گونه گرفتاري من آغاز شد. هر روز عصر همين آش است و همين كاسه. ظاهراً من هم به اين وضعيت خو گرفتهام.
اهواز بهار 57


