تبليغاتX
یلدای رنج

یکشنبه دهم شهریور 1387

دیوانه وماه(بخش یکم)

 

                                                    ۱

      اول صداراشنیدم،بم وکشدارفضاتیره وتارشد .آب به حرکت درآمد.من لرزیدم.سه نفر بودند .درکنار هم راه می رفتند.زمین زیر پایشان به خود پیچید،نالید. صدای ناله درفضای تیره طنین انداخت.مانند آن بود که کسی را در منگنه بفشا رند.به خود پیچیدنش را زیر پا احساس کردم.ریشه ها یم به هم پیچیدند وپاره پاره شدند بعد استویهات آمد چون گردباد برهمه چیز چنگ انداخت.گرفتار یک ابدیت بی پایان شدم.این را گیاه گفت

سایه گفت :تو ای همزاد من  درکنارم بی حرکت ایستاده بودی وقتی هرسه بدرون آمدندلرزیدی وچشمانت را گشودی صدا دنیارا به لرزه درآورده بود.زن بیدار شد بی مقدمه گفت: شنیدی؟این بار صدا ازدهان او بیرون آمد.بم وکشداربعدساقه های کندم روییدند.

      دیوانه خندید وبه ماه نگاه کرد.که چهره ی مهتا بیش شب را منور کرده بود.

  سایه گفت:زن فریفته ی دانه ای کندم شد!

 دیوانه به ماه خیره شد.ماه چشمانش را بست ودست به پیشانیش کشید.

دیوانه گفت:تنها یک نفر آمد.

  سایه گفت: دروغ گو!

دیوانه گفت:تنها ،مطلق،تغییرناپذیر،همیشگی

   سایه زیر نور ماه لرزید وگفت:آدمیان از او درهراسند.

دیوانه گفت:او تنها حقیقتی است که درجهان وجود دارد.

                                           2

     ماه سردر گریبان ابر فرو برده بودوزیرچشمی به دیوانه که درانبوه شهرها ی غبارگرفته سرگردان بود. می نگریست.دیوانه سربرآوردوچشم درنگاه او دوخت وبه آرامی گفت:تراخواهش غلبه است برمن،برنگاه من،براین سایه  بی رمق که چون استویهات به من چسبیده ورهایم نمی کند؟ماه گفت:ترا خواهش چیست؟

     دیوانه گفت:مراخواهش بیداری برآنچه برمن گذشته است وغلبه برتارهای دروغی که سراپایم را درخودگرفته اند.

    سایه فریاد زد:او می آیدبادرفش بزرگ،بادرفش برافراشته،بادرفش خونین درهمه ی روزها وهمه ی شب ها وبردیوانه وسایه اش پیروز خواهد شد.

    دیوانه گفت :مابه شهریاران پناه می بریم وبه کندم زاری که شهریاران برای ماکاشته اند.

 سایه گفت: به کندم زاری که دانه ی آن فریب است!

       ماه خسته بود.برقله ی کوه نشست .جایی که گذر کاه پریان ودیوان بود.جایی که گذرکاه راهزنان خون آشام بود.لحظه ای بعد گوچهر ناشریف دهان گشود ونیمه ی ماه را بلعید.ماه درتیرکی فرورفت.صدای گردونه ی شهریاران که درآسمان می راندند فضا راپرکرد.دیوانه سایه را بلعیدوبه شهربازگشت ودرمحله ی کوته بینان مسکن گزید.

                                     ۳

         سایه دردام گاه کوته بینان به دنبال دیوانه کشیده می شد.بر چهار راه ایستاد ،فریاد براورد ای فرزانگان مرااز ستم این دیوانه برهانید .اومرا به جایی می کشاندکه نه اخلاق اعتبار دارد،نه شهریاران آسمانی ،نه شهریاران زمینی،او به هیچ حقیت مطلقی باور ندارد.دراین راه بی پایان افسار درگردن،مرا به هرکجا که می خواهدمی بردوگاه چون دروغی بزیرپا می افکندولگد مال می کند.درحالی که من همیشه بااو بوده ام وتنهایی اش را باخود قسمت کرده ام.اوراسلاحی مهلک است که جنون نام دارد.من با این جنگ افزار اوبر نمی تابم.حکم رانی او بر من چون حکم رانی شهریاران بر آسمان و حکم رانی ان توهم برکوشلیا ا

                                                 ۴

    کوشلیای بیچاره،کوشلیا ی بی چاره،این را دیوانه گفت

سایه در کناراوآرمیده بود.وزانوهارادردستان خود می فشرد.

دیوانه گفت:کوشلیا رام را درگهواره ای زرین نهاد.غذایی پخت.غذارا به کناری نهادوخود بنیت عبادت از خانه بیرون رفت

   .چون بازگشت.کودک رامشغول خوردن غذا دید.درشگفت شد.پیش کاهواره بازگشت.رام رادرگهواره خفته یافت.باعجله بازگشت.پسررادیدکه غذا می خورد.چند ین  بار این عمل تکرار شد.رام چون سرگشتگی مادر رادید.طفلی را رها کرد. سایه خندید وگفت:بر خلاف آدمیان،آن ها هرگز طفلی را رها نمی کنند.شهریارانشان کودکانی هستند با قامت های برآمده.شهریاران مطلق شان،تصویری مضحک از شهریاران  کشورشان

  دیوانه گفت:کوشلیا هراسان شد.رام چون مادر را هراسان دید.به صورت طفلان درآمد.وچون کودکان مشغول بازی شد.

سایه گفت:کودکی آدمیان زاده ی ترس وجنون ایشان است می هراسندچون می دانندکه دریک رود دوبار نمی توان شناکرد.پس چون کوشلیا دو بین می شوند.

  دیوانه گفت:کوشلیا تصور کرد که خودکامه وبی خرد است.وآن چه رخ داده حاصل بی خردی اوست که آفریدگار جهان را فرزند خود  خوانده است.

  سایه گفت:کوشلیا ازپسر خواست که اورا کیفر ندهد.اما از کدام پسر،پسری که در کاهواره خفته بودیاآن دیگری که غذا می خورد.راستی او کدام را آفریدگار جهان می دانست؟

                                                  ۵

          دیوانه به ماه  نگریست .ماه  لبخند زد وچشمانش رالحظه ای بست .ابری تیره بزپیشانیش نشست.دیوانه به چشمانش خیره شد.خواب درچشمانش به رقص درآمد.خواب آلود گفت:چشم هایت را دوست دارم،چشم هایت را......ودستش را به طرف ماه دراز کرد.ماه لبخند زد.ابر لبخندش را پوشاند.سایه ی ماه بر دیوانه افتاد.سر را به زیر انداخت.به خاک نگاه کرد.که سرد بود وتاریک سایه همراهش نبود.هراسان به جستجوی سایه اش شدونیافت.

  آسمان ابری بودوزمان بر مدار تاریکی می گذشت.دوباره به یاد سایه اش افتاد.به اطرافش نکا کرد. سایه نبود که نبود.اشک ها یش سرازیر شد.ما ه د لش سوخت.بادست تکه ای ابر را کنا رزد.دیوانه می توانست چشم هایش راببیند.وبعد سایه را که درکنار ش جای گرفته بود.چیزی مانند شادمانی درسینه اش به تکاپودرآمد.نفسی کشید وخندید.لحظه ای بعد بلند تر خندید.صدا در فضا طنین انداخت.تازه شادمانیش سر برآورده بود که نسیم ازراه رسید.خندان به او وسایه اش نگا کرد وسپس به ماه ، دستانش را به کمر زدوکنار برکه ایستاد.درحالی که با نفسش بر آب رقصی شادمانه بر می انگیخت. از بر که گذشت.دیوانه وسایه اش را درخود گرفت.سایه لرزید .دیوانه دید که خود هم دارد می لرزد.دستانش را گشود نسیم درآغوشش جای گرفت.

     سایه گفت:آرام بگیر،مانند شهریاری مطلق سراسر زمین را زیر پا می گذاری،بردیو ها ومردمان  می گذری خوشا به حالت استویهات را بر تو دستی نیست.من هر روز می میرم وزاده می شوم.چسبیده به این همزادم بادست به دیوانه که به ماه خیره شده بود اشاره می کند.نسیم خندید رو به سایه کرد وگفت:پای گریزم از مرگ است.می روم که نمانم.اگرماندم.کارم تمام است.خود را از آغوش دیوانه وسایه رها کرد.نسیم گذشت

   سایه گفت:همه ی دروغ های بزرگ ریشه دراستوی هات دارندو به نسیم که می گذشت چشم دوخت. دیوانه جا به جاشد. سایه هم،ماه نیز،ماه دست زیره چانه گذاشت وآرام گفت:هروقت ضربه ی زندگی رابر آرزو های خود احساس کردی.به یاد بیاور که زیبایی شهاب هاازشکست قلب ستاره هاست.دیوانه بر خاست سر دربیابان نهاد سایه به دنبالش کشیده شد

                                                 ۶ 

 چه کسی مرگ رادورمی دارد؟همه ی هوم ها را می ستاییم.همه ی دروغ ها را می ستاییم.بردستانمان ولب هایمان گرد دروغ می نشیند.اما مرگ همچنان مرگ است وزیانکاران ،زیانکارند.شهریاران مطلق همان شهریارانند.فرزانگی  ازریشه ی دروغی بزرگ آب می خورد. هرکه آگاهیش بردروغ بیش تر،فرزانه تراست.وبادروغ به ستیزه بادروغ بر می خیزد.

  ما می ستاییم دروغ دوردارنده ی استویهات راونشان هایش را درپایین که زمین است ودربالا که آسمان است.آه ای دروغ ظفر یابنده چگونه مارا درخود فرو می بری؟!بالشگریان دوپا ولشگریان چهار پا ،فریفتار وتازنده ،ما تورا می ستاییم.دیوانه به سایه چنین گفت.

    سایه به ماه نگریست که بربسترستارگان لمیده بودآهسته گفت:او استوت ارت بادروغی بزرگ تربه درآید.خشم بد کنش را بزند.آنچه زشت تبار است.دور کند.او با دیده ی بخشایش سراسر جهان مادی را خواهد نگریست ونظرش جهان را فناناپذیر خواهد ساخت.

   ماه خندید ،خنده اش درفضا طنین انداخت.دیوانه گرسنه وتشنه بود.به کنار چشمه رفت.دستانش را در آب فرو برد.ماه روی آب به رقص درآمد.سایه در کنارش جای گرفت.آب نوشیدند.سپس به نزد گیاه رفتند.گیاه سفره اش را دربرابرشان گشود

                                                     ۷

             دیوانه ازتالاب تیرگی به ماه نگاه کرد وبه شهرهای غبار گرفته که درزیر نوربی رمق شهریاران وتمدن ایشان لمیده بودند.سایه درکنارش چیزی زمزمه می کرد که دیوانه نمی  شنید.نسیم ملایمی وزید.بوی نا آشنایی با خود داشت.دیوانه دست به نیا یش بر داشت.

  سایه گفت:ماه مقدس ،حامل نزادستوران وسرورراستی رامی ستاییم.

  دیوانه گفت:اینک ماه را نگریستم،اینک ماه را دریافتم.

  سایه گفت:به فروغ ماه درنکریستم.ازفروغ ماه آگاه شدم.

دیوانه گفت:هنگامی که ماه روشنایی بتابد.دربهار گیاه سبز اززمین بروید.

سایه گفت آمین!

دیوانه به ماه .زیرلب گفت:چه گلی ازبوستان شما چیدیم!

ماه خندید وگفت:چه گلی چیدید؟

-یک لحظه ی بی بازگشت جاودانی.

ماه گفت اگر دروغ نگفته باشی .

دیوانه سربه زیر افکند.نیایشی را که زمزمه کرده بود بیاد آوردوسایه اش راوآن لحظه ی بی هویت جاودانی نما راوآن قانون نامقدس جاری راکه بی هویت بود اما همیشگی.

دیوانه روی ازماه بر گرفت وسردرگریبان سایه اش فرو برد.اکنون سایه بود واولحظه ای بعد ماه درپشت ابری تیره پنهان شد.خودبودوخود

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 2:7 |  لینک ثابت   •