تبليغاتX
یلدای رنج

سه شنبه هفدهم شهریور 1388

نگون بخت

  نگون بخت

  درسلول یاز می شود.مردی که روی پشتبام بامسلسل ایستاده بود تو می آید.رو به دیوار وصدایش را کش میدهد. رو..به ..دی وار
  رو به دیوار می مانم .بدنم را وارسی می کند،به چشمانم چشم بند می زند.سپس دست بند رافشار می دهد. دست بند صدا می کند وساق دستم را می فشارد.بازویم را می گیرد واز سلول بیرون می برد.اندکی بعد دراتاقی دیگر چشم هایم رابا زمی کند .مردی باموهای صاف وسیاه پشت میز نشسته است .نگاهم می کند وزیر لب می گوید:صدرحمت به گاو ،مادر سگها سلام توی دهنشان نیست.
  مردچشمان درشتش را به چشمانم می دوزد.لب می جنباند :منو می شناسی ؟
  شانه بالا می اندازم . توهم می رود.
 -زبان نداری؟
  جواب نمی دهم ونگاهم را می دزدم .به زمین خیره می شوم.
  -آهای هالو
  سربلند می کنم
  :زبانم نداری ؟گفتم منو می شناسی؟
 آهسته می گویم :نه.
- نمی شناسی ؟
  جواب نمی دهم سر می گردانم به پنجره نگاه می کنم.مردی سفید وریز نقش روی لبه ی پنجره نشسته است.مرد با ریشخند نگاهم می کند.
  مرد سرم دادمی زند آهای هالو این طرف نگاه کن .
  به او نگاه می کنم.
-من جلاد ساواک هستم. منوچهری رادیوهاتون روزی صدبار اسمم رو می گن.
  بی اختیار شانه هایم را بالا می اندازم .مردریز نقش به طرفم خیز بر می دارد.مادر سگ غمیش میای ،بامشت به دهانم می کوبد خون فواره می زند روی کف پوش سبز رنک پخش می شود.سرم بشدت به دیوار می خورد .مردی که کنارم ایستاده است .زیر بغلم را می گیرد وکنار دیوار نگهم می دارد.
  خودم را جم وجور می کنم شانه هایم را از دیوار جدا می کنم.یک چیزی مثل بی کسی به دلم چنگ می اندازد .به در ودیوار ها نگاه می کنم شا ید به دنبال روزنه ای می گردم.درگردش چشمانم به جلاد می رسم. تیرگی همه ی وجودم را می پوشاند.احساس می کنم مثل آدم های نگون بخت اسیر سر نوشت غم انگیزی هستم که با نگاه این مرد هجوم می آورد.
  با هم حرف می زنند حرف هارا بریده بریده می شنوم .مرد با ریشخند می گوید :اینجا خروس تخم می ذاره
  لحظه ای درخودفرومی روم، به کف پوش های سبز رنگ خیره می شوم. جلاد از پشت میز بلندمی شود. دستانش می لرزند .به مردی که کنارم ایستاده است.می گوید :قپونیش کن.
  نمی فهمم یعنی چه مرد دست بند را بازمی کند . دستانم را از پشت مثل صلیب شکسته دست بندمی زند.فشار دردآوری روی مچ دست ها، شانه ومفصل هایم احساس می کنم.حالا می فهمم قپونی یعنی چه.
  مرد هلم می دهد وسط اتاق جلاد رو در رویم ایستاده است.لبهایش بالرزش خفیفی تکان می خورند.می گوید:باید بریزی بیرون ،لوبدی،هر چی داری ونداری، باید بگی.
  از ناچاری شانه هایم را بالا می اندازم مردی که روی لبه ی پنجره نشسته پایین می پرد.چهار نفری به جانم می افتند.سر،صورت و دهانم را در هم می کوبند.روی زمین ولو می شوم ضربه های دردآورشان را احساس می کنم. حالا می فهمم، دسبند قپانی یعنی چه ُدر آغاز اشتباه می کردم.لحظه ای چشم باز می کنم .خون روی کفپوش راه می رود. مثل حیوان خرناس می کشم وصورتم را به کف پوش سبز رنگ فشار می دهم. سردی کفش را احساس می کنم.این تنها چیزیست که مغزم می شناسد.ضربه ای زیر چشم چپم می خورد .سردی کف پوش از ذهنم می پرد 
  آب به صورتم می پاشند.چشم باز می کنم.کسی در ذهنم می گوید امیر حسنک از ایشان نیندیشد. نمی فهم یعنی چه.به ذهنم فشار می آورم .نه حسنک را می شناسم ونه گوینده را به یاد می آورم اما سایه ی ترس رااحساس می کنم.
  دست از سرم بر داشته اند .اتاق دور سرم می چرخد.مثل چرخ فلک آن مرد دوره گرد که گاهی سر کوچه می آمد .بابچه ها سوار می شدیم ومی چرخیدیم.
  صداها در هم برهم بگوشم می رسند.کسانی می آیندو می روند بوی چایی را احساس می کنم.توده بزرگی که نمی دانم چیست ذهنم را خفه کرده است.نفس نفس میزنم .ه ...ه.....ه ناله میکنم اه ...اه اه
  کسی شانه هایم را می گیردوبه کنار دیوار می کشاندم. به دیوار تکیه می دهم.مرد صورتم را میان دستانش می گیرد.به چشمانم نگاه می کند.چهره اش در برابرم قد می کشد.بزرگ می شود. تمام اتاق را می پوشاند.مثل عکس برگردان کج می شود.ومحو می شودوباز شکل می گیرد.دندان هایش مثل دندانهای دیو سفید برق می زنند. دهان باز می کند.زبانش به حرکت در می آید.صدایش بم وسنگین توی سرم می پیچد.بگوتا راحت شی.احمق نباش 
  صورتش را نمی توانم ببینم .تنها صدایش را می شنوم. چشم ها را می بندم و روی کف پوش ولو می شوم.احساس می کنم آرا آرام دارم سقوط می کنم. راحت می شوم راح...ت
  مرد دوباره بلندم می کند دسبند قپانی پیرم را در آورده است.نفس نفس می زنم .گریه می کنم گریه..
  مرد می گوید:احمق شکنجت می کنند.
  کی شکنجه می کرد؟ کی خسرو گرسیوز ،هیچ کس را نمی شناسم روی شکنجه مکث می کنم .نفس نفس می زنم خدایا،خدا .نفس... نفس.. می زنم .گریه می کنم .هر چه ذهنم را می کاوم چیزی نمی یابم.
  سعی می کنم دهانم را روی شانه ام بما لم اما نمی توانم.خون امان نمی دهد.وامی روم کف اتاق، دو باره مرد بلندم می کند چقدر احمقی بگو راحت شو.بگو راحت شو 
 نفس نفس می زنم چی باید بگم چی ،چی.
  باکی قرار داری کی می یاد سر قرار
  به ذهنم فشار می آورم قرار! آخ، شانه هایم، قرار، معنی کلمه را نمی فهمم.
  نفس نفس...ناله ...ناله ...دارم از حال می روم سرم به یک طرف می افتد.
  سردی آب را روی صورتم احساس می کنم.جلادومردی که روی لبه ی پنجره نشسته بود.از اتاق بیرون می روند.
  از تشنگی گر گرفته ام. نفس نفس می زنم، آب، آب، کسی لیوان آب را جلو می آورد. سر جلو می برم. آب را کف اتاق می ریزد .دلم می خواهد ولو شوم وآب را بلیسم .اما نمی توانم دسبند پیرم را در آورده خدایا خدا..
 جلاد بر می گردد . به مرد می گوید چیزی گفت:
 مرد :هیچ
  باکابل می افتد به جانم می زند کف اتاق پهن می شوم. می زند.دهانم را به کف پوش می چسبانم وخرناس می کشم .می زند. ناله می کنم .نمی دانم دیگر چه گهی می خورم.کابل را به کنا ر می گذارد واز اتاق بیرون می رود.لب هایم را به کف پوش خیس می چسبانم.زبان رابیرون می آورم کف پوش را می لیسم .مرد بازوانم را می گیرد وکنار دیوار می کشاند.برابرم چندک می زند.به گونه هایم می زند چشم باز می کنم.هیکل مهیبش در برابرم به رقص در می آید.سرم روی شانه می افتد. دستان مرد سرم را نگه می دارند.دهانش را باز می کند نعره می زند.تمام بدن به رعشه درمی آید .مثل سگ سوزن خورده زوزه می کشم.
  مرد باپشت دست به دهانم می کوبد.سرم به دیوار می خورد.چند نفر به اتاق می دوند.فریاد می زنم. جلاد پا روی گردنم می گذارد. فشار می دهد صدایم خفه می شود.فحش می دهند .بالگد به پهلویم می زنند.برم می گردانند روی دسبد قپانی، پایم را به دسته صندلی می بندند. وبا کابل می زنند.تا دست هایشان از کار می افتد.بازم می کنند باید دور اتاق بدوم مثل یابوی عصاری دور اتاق می دوم. به زمین می خورم بلندم می کنند.پس آواز دادن اورا که بدو. می دوم.تلوتلو می خورم. سرم بدیوار می خورد.بلندم می کنند. جلاد جلو می آید.می خندد کنار دیوار ایستاده ام 
کابل سیاهی به دست دارد.می گوید : بخواب روی زمین
  نگاه می کنم هن هن می کنم ناله می کنم .گفتم :بخواب 
  خودم را به نشنیدن می زنم وبازنگاهش می کنم.با کف دست به سینه ام می زند .گفتم: بخواب روی زمین
  در برابرش زانو می زنم .
- نه بخواب روی زمین
  این دست وآن دست می کنم .مردی که روی لبه ی پنجره نشسته بود.هلم می دهد کف اتاق، پهن می شوم.دستبند صدا می کند ودستانم را ویران می کند . برم می گردانند روی سینه .روی بدنم راه می روند ومی خندند.دستم می اندازند. به یاد مغول ها می افتم روی اسیران تخته می جیدند. کابل به بدنم فرود می آید مغول ها از ذهنم می پرند.نعره می زنم کابل ها پی در پی فرود می آیند.بدنم خردو خمیر می شود.ضجه می زنم ذهنم از کا ر می افتد.احساس می کنم به خودم ادرار کردم .میان خون و عرق وادرار بخود می پیچم .استفراغ می کنم کف اتاق می خزم خودم را به کنار دیوار می کشانم .جایی را نمی بینم فقط صدای هارا می شنوم.مثل کرم کف اتاق میلولم .بدنم به رعشه درمی آیدچیزی حس نمی کنم. زمان رادرک نمی کنم .نوع را نمی شناسم .نمی دانم چه هستم. 
   
                                                                                                   دزفول 1356


نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 18:44 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم شهریور 1388

بیست وهشت مرداد

 

 

     روز بیست وهشتم مرداد برای مردم ما روزیست غم انگیز،یادآور کودتای ننگینی که همه ی در هارا به رویمان بست ودیکتاتوری خونباری را درجامعه برپا کردکه باهجوم وحشیانه خود همه ی حقوق ملت را پایمال نمود. .اما برای من یادآور زخمی روحی است که مدام از آن خون می چکد .شامگاه  بیست وهشتم مرداد 1353آدم ربایان سازمان اطلاعات وامنیت کشوربه خانه ی مادر بزرگم در کوچه ی نارون اصفهان هجوم آوردندو من ودو برادرم را ربودند.درحالی که برادر گوچکم نوجوانی بیش نبود.

     ازهما لحظه ای که به ساواک اصفهان واردشدم آدم ربایان بابی رحمی دست به کار  وظیفه ی جهنمی خود شدند. منوچهری وصانعی ونادری وچند آدم خوار دیگر به جانم افتادندو جسمم را در هم کوبیدند.سرانجام ساعت دو بامداد بدن خون آلود ودرهم کو فته ام را- که کف اتاق افتاده بود -.به پیکانی بردند وراهی تهران شدند.دربین راه نیز از تحقیر وتوهین خود داری نمی کردند .می خندیدند وظاهرا از این کار خود لذت می بر دند.

     فردای آن روز وارد جهنمی شدم که تا سه ماه بعد نفهمیدم کجاست.جهنمی که هر ثانیه اش قرنی بود .گویی زمان منجمد شده بود وشکنجه پایانی نداشت. راه نمی توانستم بروم. سرباز ها بغلم می کردند وبه مسلخ می بردند .بوی عفونت سوختگی سینه ام آمیخته به بوی خون و عرق وادارسلول را انباشته بود.شده بودم لاشه ای متعفن نمی دانستم چه هستم ..مثل کرم کف اتاق شکنجه یا سلول می خزیدم. روزهایی که باز جویی نداشتم کف سلول می افتادم ومنتظر می ماندم انتظاری درد آور.

    کاهی آیرم می آمد .هیچ سلولی را بی نصیب نمی گذاشت تا  به سلول من می رسید.اولین حرفش این بود. همه ی خانواده ی تو خائن هستند. دشنام می داد .پایش را به نوبت روی پاهای شلاق خورده ام می گذاشت .نفسم در نمی آمد. ناله هم نمی کردم.یعنی نای ناله کردن  نداشتم.خون از جای ناخون های کشیده شده ام جاری می شد.آنوقت رهایم می کرد.

    روزی به سلولم آمد اسلحه اش رادرآورد. روی پیشانی ام گذاشت. گفت :کارت تمام است.قند توی دلم آب شد چشمانم را بستم. چیزی مثل رهایی در دلم به پرواز درآمد. .گفت: وصیت کن

   .چیزی نگفتم 

   .ماشه را چکاند .گلوله ای درکار نبود .ناگهان به جانم افتاد .نفهمیدم چرا بعد ها اردشیر که در سلول کناری بود .گفت :.فریادت را شنیدم که فحش دادی.دشنام داده بودم .برای این که اسلحه اش فشنگ نداشت.

      پس از سه ماه که از جهنمی به نام انفرادی رهاشدم فهمیدم که در اوین هستم .چند روز بعد مادر به ملاقات آمد .بیچاره مادرم...... هفت ماهی که درآن جهنم دره بودم .دوبارمادرم  به ملاقاتم آمد .

      سرانجام با پرونده ای ساختگی درحالی که پایم برهنه بود وزیر پوشی رکابی به تن داشتم. روانه ی قصر شدم  .

    مآموری که درزندان قصر تحویلمان می گرفت با دیدن این وضعیت لب به اعتراض گشود وبه ساواکی ها گفت:بابا یه دمپاییُ پای این بد بخت می کردید.

   سرانجام در یک دادگاه چند دقیقه ای در حالی که آقایان داشتند صبحانه میل می فرمودند.به سه سال زندان محکوم شدم

    .امروزاز زخم های تنم تنها آثار مختصری به جای مانده است اما از آن زخم درونی ام مدام خون می چکد.

  شاید یک روزی آدم هایی چون منوچهری،آیرم ،فرا مرزی وصانعی را بتوانم ببخشم اما دیکتاتوری را هرگز هرگز نخواهم بخشید
نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار در 21:19 |  لینک ثابت   •