سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
دیوانه وماه(ادامه)
8
دهما ن آفرین درلایه ی زیرین آسمان سوار بر گردونه ا ی که ساعقه آ ن را به حرکت در آورده بود.از دروازهای آسمان گذشت.زره ای فولادین به تن داشت.وگرزی سهمگین دردست.آن سوی ترگوی چهر ناشریف بر ماه دست انداخت وروشنی رابلعید.دهمان آفرین هراسان وخشمگن به ا و حمله ورشداورازد واز آسمان به زیرانداخت.گوچهربازمین بر خورد کردزمین ازدرد به خود پیچیدو.پوسته اش شکاف خورد.غبار ی سهمگین جهان را فراگرفت.نورو ظلمت درهم آمیخت.دیوانه به سایه چنین گفت.
ماه درخشید.سایه به رقص درآمد. گفت:دراین آمیزش حیرت آور من وتو زاده شدیم.وتو به ماه که ازدستان خون چکان کوی چهر رها شده بود.عاشق شدی.عشق جنون آدمیان است.افلاطون ریش سقراط را تا ابدمی کشاند. وتارپود جهان را باآن می آمیزد.بیچاره سقراط نا نوشته دروغ گویی بزرگ شد.اکنون تو سردر آستین فرو برده ای .با من سخن نمی گویی.با من که همزاد تو هستم.نه از رنج نه از شادی،نه از دروغ ونه از حقیقت.چون مرز میان آن ها درهم برهم است.همه ی حقیقت ها ریشه دردروغی بزرگ دارند.آن چنان که زمین از خون گوی چهر سیراب است.وآسمان بزرگی از غباری تیره به دست آوردو جایگاه ایزدان پرتمنا شد.اکنون آدمیان از هراس استویهات به آنجا پناه می برند.
9
دیوانه برآستانه ی دریا سرفروآورده بود ومی گریست.سایه نظاره می کرد.ماه می خندید.
10
ماه برستیغ کوه طلوع می کرد.دیوانه دستانش رابه نیایش فراز برده بود.
سایه به حماقت او می خندید.
11
دیوانه با سایه وماه قهر بود.زیر لب باخودش حرف می زدوبه دنیا می خندید.
2 1
غروب هنگام که آفتاب آخرین فروغ خود را بر می گرفت.درگذرگاه خشتروسوک.دربالای گنگ مقدس قهرمانان خون آشام سوار بر اسب با شمشیر آخته وخون چکان به شهریاران فدیه دادند.تاآزردگی خود را به خشم وخشم خود را به خون تبدیل کنند.همه ی آدمیان چنین اند.خون نماد پیروزیست وثمره ی جنایت،افتخار
اکنون تو آزرده ای.می د انم می دانم.باشتاب پنا گاهی می جویی درگذر کاهی مقدس وبی باز گشت.تا زانو بر زمین به زنی وفدیه بدهی.تا برخون این سایه ی درمانده ی خود دست یابی.چنین نیست؟
دیوانه ازسرخشم به دوردست نگریست.به گذرگاه مقدس وکوهستان وتوهم برامده ازسایه ها و اشباح سرگردان که بر کوهستان برفی حاکم بودند.وپرهیب قهرمانان خون آشام که درجدالی مرگبار خون می طلبیدند.
خون به چهره اش دوید.سررا ازنهیب خشم درگریبان فرو برد.نعره ای کشید.گلوی سایه را در دستان خود فشرد.سایه میان دستانش لغزید.ودرکنارش جای گرفت.
سایه چرخی زدوگفت:ایزدان که زاده ی غبار زمینی بودند.بر این جنون آدمیان بریش خنده نگریستند.هر که از ایشان چرب دست تربود به خون دست یافت.پس به تصور این که ایزدان چنین کرده اند.به زانو درآمدند ودستان خود را به نیاش به آسمان بر آوردند.بدین گونه شهریاران را ستودند شهریاران آسمان ها را
دیوانه به ماه نگریست.که نیمه ی صورتش را آشکار نمی ساخت.
13

