پنجشنبه سی ام آبان 1387
بدرود پرنده ی کو چکم
باران می بارید.لبه ی پنجره خیس بود.دانه های درشت باران روی شیشه می دویدند.به پنجره وبعد به تو نگاه کردم .کوله پشتی را رها کردی ونشستی . سرتاپات خیس بود.به موها وسپس پیشانی دست کشیدی وزیر لب چیزی گفتی که نتوانستم.بخوانم.دوباره به خط هایی که باران روی شیشه می کشید خیره شدم.برق اندروارا روشن کرد.سایه ها بر دیوار رقصیدندومحوشدند. لرزش هراس آورتندررا روی اشیا دید م.تو چیزی گفتی.نتوانستم بخوانم. دوباره به لب هایت نگاه کردم.. کتابی را باز کردی. وورق زدی.باگچ روی کتاب خط کشیدم.باتعجب نگاهم کردی.چیزی توی ذهنم تکان خورد. به پنجره خیره شدم.باران باهیجان می بارید.دوباره روی کتابت خط کشیدم.این بار تعجب نکردی،تنها با انگشت تکه های گچ را گرد کردی ولی خط را به حال خود کذاشتی .
دوراتا ق چرخی زدم.بعد آمدم رودررویت ایستادم .این بار درست کنار انگشتت روی کتاب خط کشیدم.لب هایت ترک برداشت.ادادر آوردی خط را پاک نکردی ،کتاب را ورق زدی.دوست داشتی روی صفحه ی بعد هم خط بکشم.این را از نگاهت فهمیدم.دلم می خواست آزارت بدهم .به همین خاطر تورا در انتظار گذاشتم.لحظه ای وانمود کردم که خط می کشم .اما دستم را پس کشیدم .وخودم را توی برهوتی ک نمیدانستم کجاست گم و کور کردم.زمانی دراز میان اشیا گم بودم.زمان را درک نمی کردم.تنها رقص دانه ها ی بارا ن را روی شیشه می دیدم. احساس کردم همه ی ذهنم را باران پر کرده است.بعد احساس کردم چیزی دارد درآن می روید. سال ها بعد که خاطرات آن روز را برایت نوشتم.دیدم گفتی:وای خاک بر سرم شد.
نفهمیدم که چه، هر چه پافشاری کردم .بی فایده بود.تو جواب ندادی.تنها خندیدی وریشخند کردی.بعدها نیز نفهمیدم.اما این جمله درذهنم جا خوش کرد.هروقت بیاد تو می افتادم سبز می شدوبرابرم قدمی کشید.
باران مانند اسبی سرکش ازجا کنده شد.به پنجره نگاه کردی. تند جلو آمدم وروی کتاب خط کشیدم.گیر افتادی درست دمی که انتظارش را نداشتی.سر بلند کردی چیزی شبیه ایش روی لبانت خواندم.اما خط را پاک نکردی.بعد ها گفتی کتاب را به همان گونه نگه داشتی. کتاب را بستی ودر کیف گذاشتی ورفتی.
.ذهنم انباشته ازاشباحی غریب بود.به صندوقی درپستویی می مانست.نمی دانستم این ها چطور کنار هم جاگرفته اند..کنار پنجره ایستادم.به درختانی که از دور دست به پنجره نگاه می کردند.خیره شدم .احساس کردم چاه تاریکی به عمق هزاران سا ل درذهنم وجوددارد.که انتهایش را نمی بینم.همان دم تو از میان باران گذشتی.ومن به درون چاه هزار ساله خزیدم.
روزی که مادر دربیشه زارکوچک پشت خانه چشمانش را بر هم نهاد.من صداهارا نمی شنیدم تنها حرکت بی معنی لب هارا می دیدم .چشم می گرداندم ازکسی به دیکری .نشانه ی گنگ وشومی درچهره ها نقش بسته بود..بی قراری می کردم پابه زمین می کوبیدم.می خواستم از سد آدم هایی که درانتهای حیاط ایستاده بودندند.بگذرم وبه بیشه بروم.باشتاب از باغچه گذشتم.وبه طرف شمشاد ها دویدم.کنار سد شمشاد ها ایستادم .راهی می جستم تابگذرم.هیچ راهی وجود نداشت .شمشاد ها تن بهم داده بودند. پدر رادیدم که به بیشه می رفت.اندامش به نظرم مچاله شده بود.چندنفر بدنبالش راه افتادند وپشت شمشاد ها ناپدید شدند.سرانجام راهی پیدا کردم. ازشمشاد ها گذشتم. ناگهان دایه دستم را محکم کرفت ونگذاشت تکان بخورم.فریادزدم میدانستم دارم فریاد می زنم.اماصدارا نمی شنیدم. پدر رفت کنار مادرایستاد.دمی بعد نشست.دست روی صورتش کشید .نمیدانسم چرا.
کسی با شتارب از لابلای شمشادها گذ شت.ردیف آدم ها را کنار زدوپارچه ی سفیدی روی مادر کشید.تو دورتر ایستاده بودی با همان کتابی که رویش خط می کشیدم. دیدم که پرنده ای کوچک با پرهای رنگی از چشمانت پر واز کرد .برگشتم به خانه که میان چمن زار نشته بود. نگا کردم.خورشید داشت پشت خانه گم می شد.سایه تا بیشه زار کش آورد.پدر هنوز آن جا ایستاده بود.دیگر مادر را نمی دیدم.دایه کشان کشان مرا به خانه بردفکر می کردم مادر آن جاست.
شب باهراس ازراه رسید.شبحی هولناک بر همه ی زندگی سایه انداخته بود.از تاریکی هراس داشتم .سعی می کردم.چشمانم را باز نگاه دارم .تا چشمانم را می بستم.شبح پیدا می شد.تمام شب من بودم وشبح وپرنده ی تو ومادر که میان بیشه زار خوابیده بود وصدای باد که در بیشه می چرخید.وحفره ی بزرگ چشمانش در پس تاریکی وبیشه زار وبیشه زار.
صبح با برآمدن خورشید ازخواب بیدار شدم.خانه را زیر رو کردم مادر در خانه نبود.دوباره دایه آمد ،دستم راگرفت ونگذاشت ازجا تکان بخورم.ساعتی بعد مرد ها وزن هایی که می شناختم ونمی شناختم آمدند.خانه پرشد از آدم هایی که لباس سیاه به تن کرده بودند.لب هایشان تکان می خورد.کسانی گریه می کردند.من نمی دانستم چرا.ناگهان همه از خانه بیرون رفتند من ماندم ودایه که شانه هایش می لرزید.در نگاهش اندوهی وجود داشت .که درک نمی کردم.ظهر پدر وآن آدم ها آمدند .مادر همراهشان نبود.
دایه را که می دیدم .بی اختیاربه یاد مادر می افتادم.یادم می آمد که مادر آن روز توی بیشه خوابید. خشمگین می شدم.پابه زمین می کوبیدم.زبانم را گاز می گرفتم.وبا دست به صورتم می زدم..دایه هراسان به طرفم می آمد.دست هایم را می گرفت تا بیش از این به خود آسیب نرسا نم .جدالی هراس آور بین ما آغاز می شد. به پاوشکمش لگد می زدم .دستش را گاز می گرفتم.خون ازدست هایش جاری می شد اما رهایم نمی کرد.آنقدر پافشاری می کرد تا سرانجام خسته می شدم.سرم راروی دامنش می گذاشتم. سکسکه می کردم ورفته رفته آرام می شدم.بعد سرازدامنش بر می داشتم.خون از لب ولوچه ام جاری بود.باآستین پیراهن دهان خون آلودم را پاک می کردم .دایه خشمگین می شد البته به خاطرآستین پیراهنم .
تصویر ویران کر مادر دربیشه دم به دم درذهنم .شکل می کرفت .جلو می آمد بزرگ می شد .ولحظه ای بعد درچاهی که دروجودم سر بر داشته بود فرو می رفت ودیواره های آن را با بوی خویش اندود می کرد .
باز مانند کرد باد می پیچید و بالا می آمد ومرا با خود از جا می کند.آن روز ها نمی توانستم درک کنم چرا مادر دربیش زار بخواب رفت. تمام آن سال ها هرروز که از خواب بیدار می شدم .تصور می کردم .مادر آن جاست.به بیشه می دویدم.درست همان جایی که مادر خوابیده بود. دراز می شدم.وذهنم را می سابیدم .تاچیزی را محو کنم به نظرم می آمد که دست مالی راباوسواس روی آینه می کشم ، هرچه تلاش می کردم بی فایده بود.لکه ها برجای می ماندند و دست ما ل رفته رفته محو می شد.سر انجام آینه همان .آینه بود ومن همان ،پشت آینه بیشه زار و پشت بیشه زار چشمان هرا س آور چیزی که نمی شناختم اما همیشه احساس می کردم ازهمه به تو نزدیک تر است .یک روز این را به تو فهماندم .تو جواب دادی تنها هیولی که درپی من است .تویی وبلند خندیدی.از آن روز به بعد چیزی دراین مورد .بین ما به میان نیامد.اما من بار ها آن چشمان هراس آور را در دوقدمی تو دیدم.شده بودم آونگی که پیوسته میان توومادر وآن چشمان هراس آور درنوسان بود.در خود راه می رفتم در کوچه های تیره وتار چاه هزار ساله سر گردان می شدم .ودوباره به خود می رسیدم.خاموشی ،
روزی از مرد بی لب پرسیدم .چرا لب هایت را چیدی .روی لب هایش خواندم .چون به آن ها نیاز نداشتم.
روزی که نیکی با خنجر کوچکش سینه ام رادرید.زمستان بود.برف می بارید.خون فوران زد .روی برف نشتم.دست روی زخم گذاشتم.ومحکم آن را فشردم.دست وبالم خونی شد.راه افتادم .به خانه رسیدم.تو روی تخت نشته بودی وبا تلفن ور می رفتی.سر تکان دادم .بدون این که نکاه کنی گفتی:خوبم خوب تر از همیشه وبلند خندیدی.بعد نگاه کردی .جاخوردی.پرسیدی تو چکار کردی؟زخمی شدی؟
همه ی این هارا روی لب هایت می دیدم.به شتاب بر گشتم.بدنبالم دویدی.برنگشتم که ببینم چه می کنی.میان تاریکی گم شدم.آن جاروی ایوان ایستادی دستانت.را تکان دادی.وباچشم تاریکی را کاویدی.من باسیاهی همرنگ شده بودم.چند دقیقه بعد به بیشه رسیدم.فکر می کردم .مادر هنوز آنجاست.جایی که مادر خوابیده بود دراز شدم ونفس نفس زدم.دستم را روی زخم گذاشتم هنوز خون می آمد.احساس کردم دستان مادر به دور سینه ام حلقه زدند ونفسش روی گونه هایم نشست.سرم را در سینه اش فرو بردم.مثل همان روزهایی که در بیشه به خواب نرفته بود.
مادرم درخت بید لرزانی بودوباهربادی تلخکام می شد.وجودش از هراسی پنهان لب ریز بود.من همیشه این را احساس می کردم اما نمی دانستم چرا. دستانش را دراز می کردوباهراس مرا به سینه اش می فشرد.وشیره ی تلخ هراس را درجانم می نشاند.شاید همین هراس باعث شد بتوانم بعد ها حرف هاراببینم.روزی که نیکی خنجر رادر سینه ام فرو کرد.همه ی حرف هایی راکه به زبان آورد دیدم .آزرده شدم اما تلاش کردم که آزردگی ام را به خشم بد ل نکنم.به همین خاطرایستادم. وباحالتی که کبوتر به باز نگاه می کند به چشمانش نگاه کردم.شاید برای همین بود که وقتی می خواست برود.به چشمانم ذل زد وآرام گفت :ببخش من همان جا همه ی خشمم را رها کردم.
میان تاریکی آمدی،.بالای سرم ایستادی. بعد زانوزدی.دست روی سینه ام گذاشتی.دستت خونی شد دست خون آلودت را به چهره ام مالیدی.دیدم که گفتی :کی این کار راکرد.؟
سر تکان دادم .گفتی:باشه آخر می فهمم.
پرنده را دیدم که در چشمانت محو شد .چشمانم را بستم تاهرچه می گویی نبینم.درخاموشی تنها چیزی که درذهنم می رقصید باران بود.بعد همه ی حرف هایی که تا آن روز دیده بودم.زیر باران به رقص درآمدند.بخصوص آن هایی که روی لب های تو خوانده بودم.
ازاتاق بخیه کاری وپانسمان که بیرون آمدم.تو بادو مامور پلیس جلویم سبزشدی.باحیرت به تو وپلیس ها نگاه کردم.همه ی چیزها یی که لازم بود در ورقه نوشته بودی به جز به قول تونام قاتل وریز ماجرا که من باید می گفتم.هرچه پلیس پرسید. من تنها سر تکان دادم .واز نوشتن خودداری کردم.توپافشاری کردی. آزرده شدم .بعد خشمگین شدم پا به زمین کوبیدم.وبیمارستان راروی سر کذاشتم.پلیس ها حیرت زده نگاه می کردند.باخشم ورقه را از دست مرد پلیس گرفتی وآن را ریزریز کردی.وبه صورتم زدی .سپس با صدای بلند لب هایت باز شد.روی لب هایت خواندم .ابله.وباشتاب از بیمارستان بیرو ن رفتی.من ماندم .بادومرد پلیس آن ها مرا باخود به پاسگاه بردندو ساعتی بعد رها یم کردند.ازپاسگاه که بیرون آمدم.مرد بی لب با دو چرخه اش کنار خیابان ایستاده بود .دهانش باز بود نمی دانستم دارد حرف می زند یا می خندد.روی ترک دو چرخه اش پریدم .درخیابان ها پرسه زدیم وبه جلوه گاه های آراسته ی مغازه ها نگاه کردیم.به خصوص عروسک هایی که تن پوش زنانه به تن داشتند.
مرد بی لب زمانی می گذشت که درکناره ی شهر در اسطبل اسب ها زندگی می کرد.شب ها آنجا می خوابید وروز ها بادو جرخه ی هرکولس اش در شهر پرسه می زد.شب به آن جا رفتیم بوی پهن وعرق تن اسب ها اندروا را پر کرده بود.صدای فرفری را روی لب اسب ها می دیدم.مرد بی لب اسب هارا نوازش می کرد وآن هارا در آغوش می گرفت.وعاشقانه به آن ها مهر می ورزید. نیمه های شب هر کدام به آخر اسبی خزیدیم وروی کاه دراز شدیم سکوت بودو سکوت ، صدای فر فر اسب ها را هم دیگر نمی دیدم.تنها احساس می کردم چاهی هزار ساله در ذهنم وجود دارد ، انباشته از توهم وتاریکی …وقرابتی سهمگین با اسب وپرنده وماهی . پرنده بال گشود-همان پرنده که آن روز دربیشه ازچشمان تو بپرواز درامد-
دست بردم .بالش را نوازش کردم ومنقار کوچکش را میان انگشتانم گرفتم.وبیاد آوردم.آن دم دوگانه را درآن سال های ازدست رفته وخودرا که میان خواب مادر وپرنده ی تو گرفتار بودم.پرنده تگان خوردو حودرا رهاکرد ودر چاه هزار ساله فرورفت.برای نخستن بار چیزی که صدا می خوانند شنیدم وآن صدای پرزذن او بود .دست بردم . د یواره ی چاه را خراشیدم . مثل آدم های آل دیده پس نشستم.وچشم دوختم بر لبان اسبی که سر در آخر کرده بود.وکاه می خورد صدای دندان هایش روی لبایش نقش بسته بود.همیشه فکر می کردم پرنده ی من روزی در تیرگی این چاه گم خواه شد.
ازآخر بیرون پریدم وبه دیوار که سایه هارا در آغوش گرفته بودچشم دوختم. مترسکی راکه تن من بود . عریان کردم.ودرچاه تیره ی هزار ساله ی برامده ازتالاب های خاموشی فرورفتم.میل به زنان به هزار دلیل موجح وناموجح درمن بیدار شد.درغاری که انتهای آن را آتشی شعله ور روشنایی می بخشید.
مرد بی لب لاغر اندام،کوتا قد وسیا چرده روز وشب با دوجرخه اش دور شهر می گشت .وانمود می کرد دارد به کارها سروسامان می دهد. کارهایی که در واقع هیچ معلوم نبود ،چه هستند وبرای چه باید اجرا شوند.اما واقعیت این بود.که او عادت داشت دور شهر .پرسه بزند.خسته که می شد به درون باغچه ی مدرسه می رفت .وعلف های هرز را ویجین می کرد.ورهایشان می کرد تا بپوسند.
آن روزازکنار نرده هاکه می گذشتم.دیدم.میان باغچه دراز شده است وباغیچی سبیل هایش را کوتاه می کند.بی خودی می خندید .خنده اش را می دیدم.حتم داشتم که صدایش درحیاط مدرسه می پیچد.خورشید چشمانم را آزار می داد.درست نمی دیدم.اما چیزی برنگ خون روی لب هایش راه می رفت.داشت با غیچی لب هایش را می چید .هراسان پابزمین کوبیدم .به درون مدرسه رفتم مدرسه را روی سر گذاشتم. وبه اطراف نگا ه کردم.مرد همچنان لب هایش را می چید .تکه های لبش روی زمین می افتاد.دورخود چرخیدم. تو باشتاب بسویم آمدی.. دست هایت را تکان می دادی .درک نمی کردم چه می کویی.کوله ات را روی دوش جابجا کردی. من بین تو ومرد ایستاده بودم. روی لب هایت دیدم.باخشم گفتی چی شده؟
به کنار رفتم.وبه باغچه نگاه کردم.مرد تمام لب هایش را چیده بود تو حیرت کردی .بعد همه ی صورتت دهان شد .چشمانت داشتند ازجا کنده می شدند.دستم را گرفتی وبه سوی دیوار کشاندی.مرد میان باغچه خون
آلودبادهان باز ایستاده بود .نمی دانستم می خندد یا گریه می کند.صدایش را نمی دیدم.چند نفر به آن جا آمدند.تو به باغچه ومرد اشاره کردی.آن ها به باغچه دویدندوغیچی لب چین را از دستش گرفتند.واورا بیرون آوردند .نکاه کردم مرد دیگر لب نداشت.
دو باره دستم را گرفتی وبه طرف در کشیدی.مرتب برمی گشتم ونگاه می کردم.سرانجام رهایم کردی.از دری که میان تاریکی وروشنایی شناور بود گذشتی. برگشتم.مرد بی لب کنار باغچه در انتظار ایستاده بود.
نیکی چون پرنده ای خشمگین روی لبه ی پنجره نشسته بود.دستانش را تکان می داد لب هایش زهر آکین بودند..احساس می کردم مثل گنجشگی در چنکالش اسیرم.نمی توانستم .هیچ حرکتی بکنم .درچنبرافسون وخشمش دست وپا می زدم.و کاری نمی کردم .تنها می دیدم ورنج می بردم.درچشمانم حرکاتش آنقدر تندو حیرت آوربود که توفانی ناگهانی هجوم خود را آغاز کند.نمی دانستم این هیاهو برای چیست.بی اختیار نگاهش می کردم واین بیشتر به خشمش دامن می زد.ناگهان از لبه ینجره پایین پرید .آمد رودررویم ایستاد .من تنها نکاهش می کردم.دستش بالا آمد وخنجرش در سینه ام فروشد.چندثانیه ایستاد .به خونی که اززخم فوران می زد .نگا کرد.من همان طور نگاهش می کردم.روی لبانش خواندم ببخش خنجر را به زمین انداخت ورفت.من ماندم .باچاه هزار ساله ام .که تاریک بود وپراز توهم .وبوته های گیاه که بردیواره های آن رویید بود .وگل های پراز خار ی که نمی شد دست پیش ان ها دراز کرد.بعد خودم بودم وتنهایی وسکوت.واشیای خاموش که درزیر نو رملایمی که بدرون می تابیدخم وراست می شدند.وبارانی که در ذهنم می بارید.وهمه چیز را مرطوب می کرد.
دارو دسته ی جنگلی ها باخنجر چوبی خود به مسافران هجوم می بردند.واموالشان را می روبودند .این تنها چیزی بود که از بازی های کودکانه به خاطر داشتم .اما این بار بازی به گونه ای دیگر بودنمی دانستم چرا این بلارا سرم آورد ونمی دانستم .چرا گفت ببخش دمی بعد برگشتم ونگاه کردم.برف می بارید.دانه های
برف برپشت باد می لغزیدند.وبرزمین می نشستند.سفید یاسپید.چه فرق می کند نشانه ها تمام ذهنم را پرکرده اند .مادر هنوز به گفته ی دایه:زیر ملحفه ی (سپید) خوابیده است.
همیشه من از دارو دسته ی جنگلی ها بودم.وتو مسافر، این تنها بازی بود که با دلشادی درآن شرکت می کردم.غروب ها سر محله جمع می شدیم یار گیری می کردیم.وبازی شروع می شد.کاروان با محا فظ ونگهبان راه می افتاد.و وچند قدم آن طرف تر وارد بیشه می شد. نا گهان سر کله ی نی سوارانی با شمشیر های چوبی پیدامی شد .نبرد بین نگهبان هاو جنگلی ها درمی گرفت .این بازی مضک چنان رنگ واقعی بخو د می گرفت که هراسان می شدم .در یک چشم بر هم زدن دست تورا می گرفتم واز معرکه می گرختیم.همیشه غنیمت من تو بودی .می رفتیم دوراز ماجرا زیر درخت نارون می نشتیم .ساعت ها تا از خانه صدا می زدند .
ناگهان دستت روی سرم می نشست.وآرام روی گونه هایم می لغزید.گرمی نفست را احساس می کردم ..سرانجام زیر بغلم را می گرفتی وازجا بلندم می کردی.ودرهنگام بدرود آن پرنده به پرواز در می آمد .
این بار دستت رابر زخم نهادی وسپس بر گونه هایم نمی توانستم کرمای تنت را حس .کنم .وهسته ی آن را درخود احساس کنم .گویی این بار نه برای من که به خاطر کینه ای پنهان به سراغم آمده ای.چون پرنده در چشمانت پرواز نمی کرد .مدام می پرسیدی او کی بود.
جمعه روزی در بیشه زار خوابیده بودم وبه آسمان نگاه می کردم .مرد بی لب بالای سرم ایستاد همه ی دهانش دندان بود .وحشت کردم این اولین باری بود که پس از لب چینی می دیدمش..حرف هایش را نمی فهمیدم لب نداشت که بتوانم کلمات را روی لبش بخوانم.مدام دهانش تکان می خورد.دندان هایش بهم می خوردند.آب دهانش بیرون می ریخت.سعی می کردم.ولی چیزی نمی دیدم.حرکت دندان ها را نمی فهمیدم.همان دم تو آمدی.مرد عقب رفت.دیدم که دشنام دادی.وبادست تهدیدش کردی.مرد همچنان ایستاده بود ونگاه می کرد.د ندان هایش بهم چسبیده بودند.خم شدی ،سنگ کوچکی را برداشتی وبه سویش پرت کردی.اوبه درون بیشه دویدوناپدید شد.
پس از آن روز می آمد روبرویم می نشت،حرف می زد.مثل آدم های بحت زده مستقیم به دندان هایش ذل می زدم.باهم به انتهای بیشه می رفتیم.کنار چشمه آب می نوشیدم وساعتی بعد بر می گشتیم.
مرد بی لب از تو نمی ترسید.اما دوست نداشت باتو روبرو شود.بعد ها که دندان هایش را خواندم این را دانستم.ولی به تو چیزی نگفتم .تنها پرسیدم که با او چه کارداری؟
تو گفتی از آدم های ناقص بدم میاد.
در خاموشی فرو رفتم .نمی توانستم .لب هایت را بخوانم. پاورچین پاورچین عقب نشستم.و دانستم چه هستم.دستم را فشردی وآهسته گفتی تو که این طور نیستی.هستی؟
خاموشی بر چهره ام سایه انداخت.نگاهم کردی نکاهت عاشقانه بود.همین باعث شد که همه ی کدورتم بپرد.اما همچنان پس می نشستم .
مردناقص دوست من بود دوراز چشم توکنار نرده ها پرسه می زدیم.گل های یاس را می چیدیم شاپرک ها را به دام می انداختیم.از لای نرده ها می کذشتیم .درون شهر می شدیم.خیابان هارا زیر پا می گذاشتیم.وغروب باز می گشتیم.
پاییز سررسید.با باراندازخونینش مزرع هارا فتح کرد ودرختانرادرخویش گرفت .پرندگان مها جر از راه رسیدند غروب هنگام لشکر سیاه پوش برآسمان چنگ انداخت.قار ،قار،قار.مردبی لب می خندید وبه آسمان اشاره می کرد.
مدت ها بود می دانستم که تو آش دیگری را هم می زنی .غروب که می شد می آمدی کنارم می نشستی وزبان میریختی من سکوت وحسادت را تجربه می کردم.سعی می کردی ذهنم را بخوانی می خواستی بدانی چطور فهمیدم.اما موفق نشدی.پیله کردی.طفره رفتم.وقتی دیدم رها نمی کنی .به دروغ گفتم :همه ی شهر می دانند.جا خوردی باناراحتی گفتی:همه ی شهر یعنی چی؟
با فرومایگی گفتم: یعنی رسوایی.
آرام بلند شدی کوله را روی دوش انداختی ورفتی.
جم جمک برگ خزان .
دایه گفت یادت می آید؟
یادم می آمد .زیر کرسی می نشستم وبا دایه بازی می کردم.مادر می خندید از خنذه هایش خوشم می آمد.دوست داشتم بخندد.
روی لب های دایه خواندم :چه روزگار خوشی بود از وقتی مارا تنها گذاشته ،خوشی ها پرکشیدند.پر کشیدن خوشی هارا نفهمیدم .سکوت کردم .
مادردوباره امد .توی بیشه زار خوابیده بود .من تلاش می کردم از دیواره ی درخت چه ها بگذرم. بخود آمدم دیدم دایه گریه می کند.زمان برق آسا گذشته و موریانه وار پیوند ها ی رادرنوردیده بود. .دگرکونی بود پشت دکر گونی حتا چاه هزار ساله ی من هم دکرگون شده بود.پرنده ی کوچک من هم چیز دیکری شده بود.زیباتر وبامعنی تر از آن چه بود.
ناگهان دایه گفت:او سرش جای دیگری گرم است.
خیره خیره نگاهش کردم .می دانستم که تورا می گوید.سکوت کردم وبه روی خود نیاوردم .دایه هم چیزی نگفت. مدت ها بود که می دانستم تو سرت جای دیگری کرم است .مدت ها پیش یک روز مرد بی لب به دنبالم آمد .زاغ سیاه ترا چوب زدیم.آن روز تو را با کسی دیدم که می شناختمش . اما هر گز با او رابطه ی خوبی نداشتم .همیشه به خاطر نا توانیم ریشخندم می کرد.
چندروز پیش از این ماجرا برای اولین با رنوانستم بگویم دوستت دارم.تو در جواب گفتی از این کلمه بدم میاد .اول متوجه نشدم .دوباره به لب هایت نگاه کردم .دیدم که جه می گویی.احساس کردم که نباید این را می گفتم.اما دیر شده بود .سکوت کرد م بعدهم هرچه تو خواستی موضوع را ماست مالی کنی بی فایده بود.
دایه گفت: به خاطر او خودت را آزار نده.
مگر دست من بود که خودم راآزار ندهم .برای این که حرف را عوض کنم دست هایم را مشت کردم ورو ی هم گذاشتم. دایه آمد کنارم نشست،جم جمک برگ خزان بازی کردیم.درهمان حال پدر آمد دید داریم بازی می کنیم خنده اش گرفت.دست وصورتش را شست .آمد نشست واز روی ایوان به بیشه نگاه کرد.چیزی در چهره اش جا بجاشد.احساس کردم .مادر هنوز آن جاست.
مادر که دربیشه خوابید.من خاموش بودم.درسکوت راه می رفتم .می خوابیدم .عاشق می شدم .نفرت پیدا می کردم.بانکاه لب هارا می بلعیدم.وپریشان می شدم.آنگاه به درختان خیره می شدم که زیر تازیانه ی بادمی رقصیدند.نمی توانستم لب هایشان را بخوانم.اما می دانستم که چیزی شبیه به ناله روی لبانشان نقش می بندد
.درختان رنگ می باختند. رنگ نارنجی ملایم که کم کم تند می شد.پشت زردی چیزی خوابیده بودهرچه فکر می کردم .نمی فهمیدم. اما احساس می کردم.که با مادر پیوند دارد.پیوندی غم انگیز که درلایه های پنها ن ذهنم .سر گردان بود.همیشه تصور می کردم پشت زردی دوچشم هراس آور وجود دارد.که زهر درجان گیاه ودرخت می ریزدوبرای همین پرپر می شوند.
آن روزهاکه تو سرکرم بودی. پاییز کامل شده بود.برای من تنها همان حرف ها ونقل های کذشته را زمزمه می کردی .وسرخوش این طرف وآن طرف پرسه می زدی .تا آن اتفاق آفتاد وهمه چیز رنگ عوض کرد.
پرنده ای کوچک همیشه با من است..با پرهای رنگین ،منقار ی کوچک ودمی هفت رنگ ،به رنگین کمان می ماند.من شده ام قفسش ،صدایش تنها صدایی است که بی واسطه می شنوم.نه نیاز به لب خوانی دارم. نه این که خودرا آزار بدهم.آواز می خواند ودرفضای ذهنم به پرواز در می آید وچاه هزار ساله را زیرو می کند وبه من می رسد.خودم را باز می یابم .من آن جا هستم باپرنده ،گذشته از طوالی سال ها وحکایت چکونه بودن.امروزهم پرنده با من است.
وقتی که تورا آوردند.باران می بارید.احساس کردم همه ی ذهنم مرطوب است.مرد بی لب کنارم ایستاده بود.وبه درودیوار آن جهنم دره ی ابدی وصندوق های سنگ چین شده اش نگاه می کرد.هر طوفانی سرانجا گرفتار افتی می شود که به ناچار خود را نیز وا می نهد..بدرود پرنده کوچکم .بدرود.

