یلدای رنج
ادبیات / داستان کوتاه
یکشنبه هجدهم اسفند 1387
لمیده برسایه خویش
لب دوخته
درآغوش آفتاب
دمساز باپرنده ی خیال
نه برگی ُنه باری
دلداده به آواز گیاه
وخش خش برگی تاناکجا آباد
ودستانی نیلوفری
که می پیچند
بر آدمک ذهنم
اکر با خود بود
هرگز هر گز
باز نمی گشتم
نوشته شده توسط محمدحسین امیر بختیار
در 12:14 | لینک ثابت
•
