<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یلدای رنج</title>
<link>http://ho3ina.blogfa.com/</link>
<description>ادبیات / داستان کوتاه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Sep 2009 15:13:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نگون بخت</title>
<link>http://ho3ina.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>  نگون بخت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  درسلول یاز می شود.مردی که روی پشتبام بامسلسل ایستاده بود تو می آید.رو به دیوار وصدایش را کش میدهد. رو..به ..دی وار&lt;BR&gt;  رو به دیوار می مانم .بدنم را وارسی می کند،به چشمانم چشم بند می زند.سپس دست بند رافشار می دهد. دست بند صدا می کند وساق دستم را می فشارد.بازویم را می گیرد واز سلول بیرون می برد.اندکی بعد دراتاقی دیگر چشم هایم رابا زمی کند .مردی باموهای صاف وسیاه پشت میز نشسته است .نگاهم می کند وزیر لب می گوید:صدرحمت به گاو ،مادر سگها سلام توی دهنشان نیست.&lt;BR&gt;  مردچشمان درشتش را به چشمانم می دوزد.لب می جنباند :منو می شناسی ؟&lt;BR&gt;  شانه بالا می اندازم . توهم می رود.&lt;BR&gt; -زبان نداری؟&lt;BR&gt;  جواب نمی دهم ونگاهم را می دزدم .به زمین خیره می شوم.&lt;BR&gt;  -آهای هالو&lt;BR&gt;  سربلند می کنم&lt;BR&gt;  :زبانم نداری ؟گفتم منو می شناسی؟&lt;BR&gt; آهسته می گویم :نه.&lt;BR&gt;- نمی شناسی ؟&lt;BR&gt;  جواب نمی دهم سر می گردانم به پنجره نگاه می کنم.مردی سفید وریز نقش روی لبه ی پنجره نشسته است.مرد با ریشخند نگاهم می کند.&lt;BR&gt;  مرد سرم دادمی زند آهای هالو این طرف نگاه کن .&lt;BR&gt;  به او نگاه می کنم.&lt;BR&gt;-من جلاد ساواک هستم. منوچهری رادیوهاتون روزی صدبار اسمم رو می گن.&lt;BR&gt;  بی اختیار شانه هایم را بالا می اندازم .مردریز نقش به طرفم خیز بر می دارد.مادر سگ غمیش میای ،بامشت به دهانم می کوبد خون فواره می زند روی کف پوش سبز رنک پخش می شود.سرم بشدت به دیوار می خورد .مردی که کنارم ایستاده است .زیر بغلم را می گیرد وکنار دیوار نگهم می دارد.&lt;BR&gt;  خودم را جم وجور می کنم شانه هایم را از دیوار جدا می کنم.یک چیزی مثل بی کسی به دلم چنگ می اندازد .به در ودیوار ها نگاه می کنم شا ید به دنبال روزنه ای می گردم.درگردش چشمانم به جلاد می رسم. تیرگی همه ی وجودم را می پوشاند.احساس می کنم مثل آدم های نگون بخت اسیر سر نوشت غم انگیزی هستم که با نگاه این مرد هجوم می آورد.&lt;BR&gt;  با هم حرف می زنند حرف هارا بریده بریده می شنوم .مرد با ریشخند می گوید :اینجا خروس تخم می ذاره&lt;BR&gt;  لحظه ای درخودفرومی روم، به کف پوش های سبز رنگ خیره می شوم. جلاد از پشت میز بلندمی شود. دستانش می لرزند .به مردی که کنارم ایستاده است.می گوید :قپونیش کن.&lt;BR&gt;  نمی فهمم یعنی چه مرد دست بند را بازمی کند . دستانم را از پشت مثل صلیب شکسته دست بندمی زند.فشار دردآوری روی مچ دست ها، شانه ومفصل هایم احساس می کنم.حالا می فهمم قپونی یعنی چه.&lt;BR&gt;  مرد هلم می دهد وسط اتاق جلاد رو در رویم ایستاده است.لبهایش بالرزش خفیفی تکان می خورند.می گوید:باید بریزی بیرون ،لوبدی،هر چی داری ونداری، باید بگی.&lt;BR&gt;  از ناچاری شانه هایم را بالا می اندازم مردی که روی لبه ی پنجره نشسته پایین می پرد.چهار نفری به جانم می افتند.سر،صورت و دهانم را در هم می کوبند.روی زمین ولو می شوم ضربه های دردآورشان را احساس می کنم. حالا می فهمم، دسبند قپانی یعنی چه ُدر آغاز اشتباه می کردم.لحظه ای چشم باز می کنم .خون روی کفپوش راه می رود. مثل حیوان خرناس می کشم وصورتم را به کف پوش سبز رنگ فشار می دهم. سردی کفش را احساس می کنم.این تنها چیزیست که مغزم می شناسد.ضربه ای زیر چشم چپم می خورد .سردی کف پوش از ذهنم می پرد &lt;BR&gt;  آب به صورتم می پاشند.چشم باز می کنم.کسی در ذهنم می گوید امیر حسنک از ایشان نیندیشد. نمی فهم یعنی چه.به ذهنم فشار می آورم .نه حسنک را می شناسم ونه گوینده را به یاد می آورم اما سایه ی ترس رااحساس می کنم.&lt;BR&gt;  دست از سرم بر داشته اند .اتاق دور سرم می چرخد.مثل چرخ فلک آن مرد دوره گرد که گاهی سر کوچه می آمد .بابچه ها سوار می شدیم ومی چرخیدیم.&lt;BR&gt;  صداها در هم برهم بگوشم می رسند.کسانی می آیندو می روند بوی چایی را احساس می کنم.توده بزرگی که نمی دانم چیست ذهنم را خفه کرده است.نفس نفس میزنم .ه ...ه.....ه ناله میکنم اه ...اه اه&lt;BR&gt;  کسی شانه هایم را می گیردوبه کنار دیوار می کشاندم. به دیوار تکیه می دهم.مرد صورتم را میان دستانش می گیرد.به چشمانم نگاه می کند.چهره اش در برابرم قد می کشد.بزرگ می شود. تمام اتاق را می پوشاند.مثل عکس برگردان کج می شود.ومحو می شودوباز شکل می گیرد.دندان هایش مثل دندانهای دیو سفید برق می زنند. دهان باز می کند.زبانش به حرکت در می آید.صدایش بم وسنگین توی سرم می پیچد.بگوتا راحت شی.احمق نباش &lt;BR&gt;  صورتش را نمی توانم ببینم .تنها صدایش را می شنوم. چشم ها را می بندم و روی کف پوش ولو می شوم.احساس می کنم آرا آرام دارم سقوط می کنم. راحت می شوم راح...ت&lt;BR&gt;  مرد دوباره بلندم می کند دسبند قپانی پیرم را در آورده است.نفس نفس می زنم .گریه می کنم گریه..&lt;BR&gt;  مرد می گوید:احمق شکنجت می کنند.&lt;BR&gt;  کی شکنجه می کرد؟ کی خسرو گرسیوز ،هیچ کس را نمی شناسم روی شکنجه مکث می کنم .نفس نفس می زنم خدایا،خدا .نفس... نفس.. می زنم .گریه می کنم .هر چه ذهنم را می کاوم چیزی نمی یابم.&lt;BR&gt;  سعی می کنم دهانم را روی شانه ام بما لم اما نمی توانم.خون امان نمی دهد.وامی روم کف اتاق، دو باره مرد بلندم می کند چقدر احمقی بگو راحت شو.بگو راحت شو &lt;BR&gt; نفس نفس می زنم چی باید بگم چی ،چی.&lt;BR&gt;  باکی قرار داری کی می یاد سر قرار&lt;BR&gt;  به ذهنم فشار می آورم قرار! آخ، شانه هایم، قرار، معنی کلمه را نمی فهمم.&lt;BR&gt;  نفس نفس...ناله ...ناله ...دارم از حال می روم سرم به یک طرف می افتد.&lt;BR&gt;  سردی آب را روی صورتم احساس می کنم.جلادومردی که روی لبه ی پنجره نشسته بود.از اتاق بیرون می روند.&lt;BR&gt;  از تشنگی گر گرفته ام. نفس نفس می زنم، آب، آب، کسی لیوان آب را جلو می آورد. سر جلو می برم. آب را کف اتاق می ریزد .دلم می خواهد ولو شوم وآب را بلیسم .اما نمی توانم دسبند پیرم را در آورده خدایا خدا..&lt;BR&gt; جلاد بر می گردد . به مرد می گوید چیزی گفت:&lt;BR&gt; مرد :هیچ&lt;BR&gt;  باکابل می افتد به جانم می زند کف اتاق پهن می شوم. می زند.دهانم را به کف پوش می چسبانم وخرناس می کشم .می زند. ناله می کنم .نمی دانم دیگر چه گهی می خورم.کابل را به کنا ر می گذارد واز اتاق بیرون می رود.لب هایم را به کف پوش خیس می چسبانم.زبان رابیرون می آورم کف پوش را می لیسم .مرد بازوانم را می گیرد وکنار دیوار می کشاند.برابرم چندک می زند.به گونه هایم می زند چشم باز می کنم.هیکل مهیبش در برابرم به رقص در می آید.سرم روی شانه می افتد. دستان مرد سرم را نگه می دارند.دهانش را باز می کند نعره می زند.تمام بدن به رعشه درمی آید .مثل سگ سوزن خورده زوزه می کشم.&lt;BR&gt;  مرد باپشت دست به دهانم می کوبد.سرم به دیوار می خورد.چند نفر به اتاق می دوند.فریاد می زنم. جلاد پا روی گردنم می گذارد. فشار می دهد صدایم خفه می شود.فحش می دهند .بالگد به پهلویم می زنند.برم می گردانند روی دسبد قپانی، پایم را به دسته صندلی می بندند. وبا کابل می زنند.تا دست هایشان از کار می افتد.بازم می کنند باید دور اتاق بدوم مثل یابوی عصاری دور اتاق می دوم. به زمین می خورم بلندم می کنند.پس آواز دادن اورا که بدو. می دوم.تلوتلو می خورم. سرم بدیوار می خورد.بلندم می کنند. جلاد جلو می آید.می خندد کنار دیوار ایستاده ام &lt;BR&gt;کابل سیاهی به دست دارد.می گوید : بخواب روی زمین&lt;BR&gt;  نگاه می کنم هن هن می کنم ناله می کنم .گفتم :بخواب &lt;BR&gt;  خودم را به نشنیدن می زنم وبازنگاهش می کنم.با کف دست به سینه ام می زند .گفتم: بخواب روی زمین&lt;BR&gt;  در برابرش زانو می زنم .&lt;BR&gt;- نه بخواب روی زمین&lt;BR&gt;  این دست وآن دست می کنم .مردی که روی لبه ی پنجره نشسته بود.هلم می دهد کف اتاق، پهن می شوم.دستبند صدا می کند ودستانم را ویران می کند . برم می گردانند روی سینه .روی بدنم راه می روند ومی خندند.دستم می اندازند. به یاد مغول ها می افتم روی اسیران تخته می جیدند. کابل به بدنم فرود می آید مغول ها از ذهنم می پرند.نعره می زنم کابل ها پی در پی فرود می آیند.بدنم خردو خمیر می شود.ضجه می زنم ذهنم از کا ر می افتد.احساس می کنم به خودم ادرار کردم .میان خون و عرق وادرار بخود می پیچم .استفراغ می کنم کف اتاق می خزم خودم را به کنار دیوار می کشانم .جایی را نمی بینم فقط صدای هارا می شنوم.مثل کرم کف اتاق میلولم .بدنم به رعشه درمی آیدچیزی حس نمی کنم. زمان رادرک نمی کنم .نوع را نمی شناسم .نمی دانم چه هستم. &lt;BR&gt;   &lt;BR&gt;                                                                                                   دزفول 1356&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 15:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ho3ina&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>ho3ina</dc:creator>
<guid>http://ho3ina.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیست وهشت مرداد</title>
<link>http://ho3ina.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;     روز بیست وهشتم مرداد برای مردم ما روزیست غم انگیز،یادآور کودتای ننگینی که همه ی در هارا به رویمان بست ودیکتاتوری خونباری را درجامعه برپا کردکه باهجوم وحشیانه خود همه ی حقوق ملت را پایمال نمود. .اما برای من یادآور زخمی روحی است که مدام از آن خون می چکد .شامگاه  بیست وهشتم مرداد 1353آدم ربایان سازمان اطلاعات وامنیت کشوربه خانه ی مادر بزرگم در کوچه ی نارون اصفهان هجوم آوردندو من ودو برادرم را ربودند.درحالی که برادر گوچکم نوجوانی بیش نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;     ازهما لحظه ای که به ساواک اصفهان واردشدم آدم ربایان بابی رحمی دست به کار  وظیفه ی جهنمی خود شدند. منوچهری وصانعی ونادری وچند آدم خوار دیگر به جانم افتادندو جسمم را در هم کوبیدند.سرانجام ساعت دو بامداد بدن خون آلود ودرهم کو فته ام را- که کف اتاق افتاده بود -.به پیکانی بردند وراهی تهران شدند.دربین راه نیز از تحقیر وتوهین خود داری نمی کردند .می خندیدند وظاهرا از این کار خود لذت می بر دند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;     فردای آن روز وارد جهنمی شدم که تا سه ماه بعد نفهمیدم کجاست.جهنمی که هر ثانیه اش قرنی بود .گویی زمان منجمد شده بود وشکنجه پایانی نداشت. راه نمی توانستم بروم. سرباز ها بغلم می کردند وبه مسلخ می بردند .بوی عفونت سوختگی سینه ام آمیخته به بوی خون و عرق وادارسلول را انباشته بود.شده بودم لاشه ای متعفن نمی دانستم چه هستم ..مثل کرم کف اتاق شکنجه یا سلول می خزیدم. روزهایی که باز جویی نداشتم کف سلول می افتادم ومنتظر می ماندم انتظاری درد آور.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;    کاهی آیرم می آمد .هیچ سلولی را بی نصیب نمی گذاشت تا  به سلول من می رسید.اولین حرفش این بود. همه ی خانواده ی تو خائن هستند. دشنام می داد .پایش را به نوبت روی پاهای شلاق خورده ام می گذاشت .نفسم در نمی آمد. ناله هم نمی کردم.یعنی نای ناله کردن  نداشتم.خون از جای ناخون های کشیده شده ام جاری می شد.آنوقت رهایم می کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;    روزی به سلولم آمد اسلحه اش رادرآورد. روی پیشانی ام گذاشت. گفت :کارت تمام است.قند توی دلم آب شد چشمانم را بستم. چیزی مثل رهایی در دلم به پرواز درآمد. .گفت: وصیت کن &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;   .چیزی نگفتم  &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;   .ماشه را چکاند .گلوله ای درکار نبود .ناگهان به جانم افتاد .نفهمیدم چرا بعد ها اردشیر که در سلول کناری بود .گفت :.فریادت را شنیدم که فحش دادی.دشنام داده بودم .برای این که اسلحه اش فشنگ نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;      پس از سه ماه که از جهنمی به نام انفرادی رهاشدم فهمیدم که در اوین هستم .چند روز بعد مادر به ملاقات آمد .بیچاره مادرم...... هفت ماهی که درآن جهنم دره بودم .دوبارمادرم  به ملاقاتم آمد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;      سرانجام با پرونده ای ساختگی درحالی که پایم برهنه بود وزیر پوشی رکابی به تن داشتم. روانه ی قصر شدم  .&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;    مآموری که درزندان قصر تحویلمان می گرفت با دیدن این وضعیت لب به اعتراض گشود وبه ساواکی ها گفت:بابا یه دمپاییُ پای این بد بخت می کردید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;   سرانجام در یک دادگاه چند دقیقه ای در حالی که آقایان داشتند صبحانه میل می فرمودند.به سه سال زندان محکوم شدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;    .امروزاز زخم های تنم تنها آثار مختصری به جای مانده است اما از آن زخم درونی ام مدام خون می چکد.&lt;/p&gt;  شاید یک روزی آدم هایی چون منوچهری،آیرم ،فرا مرزی وصانعی را بتوانم ببخشم اما دیکتاتوری را هرگز هرگز نخواهم بخشید 
</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 17:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ho3ina&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>ho3ina</dc:creator>
<guid>http://ho3ina.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اقامه دعوی بازماندگان </title>
<link>http://ho3ina.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=header&gt;&lt;A href=&quot;http://sarinaa.blogfa.com/&quot;&gt;
&lt;H1&gt; &lt;/H1&gt;&lt;/A&gt;
&lt;P class=subtitle&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 4pt; WIDTH: 100%; FONT-FAMILY: Tahoma; HEIGHT: 12px&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;!-- end header --&gt;
&lt;DIV class=content&gt;
&lt;DIV class=post&gt;&lt;A name=49&gt;&lt;/A&gt;
&lt;DIV class=title&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sarinaa.blogfa.com/post-49.aspx&quot;&gt;پس از تخریب آرامگاه تاریخی حاجی ايلخاني در اردل صورت گرفت&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=6&gt;اقامه دعوی بازماندگان &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=6&gt;حاج ایلخانی در محاکم &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=6&gt;قضایی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در پی تخریب بخشهایی از آرامگاه تاریخی امامقلی خان حاجی ایلخانی بختیاری در شهرستان اردل تعدادی از بازماندگان ایشان اقدام به طرح دعوی در محاکم قضایی کردند. امیر رضا امیر بختیار از نوادگان حاج ایلخانی در خصوص وضعیت این بنای تاریخی به خبرنگار زاگرس ایران گفت  :با وجود اینکه آرامگاه خانوادگی ایلخانی در تخت پولاد اصفهان قرار داشت مرحوم حاج ایلخانی باتوجه به اعتقادات مذهبی و علاقه ای که به &quot;امامزاده عزیز&quot; اردل داشتند وصیت نمود که در جوار این مکان مذهبی به خاک سپرده شود .وی افزود بنای آرامگاه خانوادگی حاج ایلخانی در زمینی که تماما به هزینه شخصی بازماندگان در144سال پیش خریداری واحداث شده است قرار دارد. که محل دفن تعدادی ازنزدیکان ایشان و بزرگان بختیاری است و آرامگاهی خانوادگی محسوب می شود. که به دلیل قدمت تاریخی  نیز دارای ارزش بوده و به لحاظ معنوی نیز علاوه بر بازماندگان ُمورد احترام برخی طوایف بختیاری واهالی است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وی افزود چندی پیش باخبرشدیم هیئت امنای امامزاده عزیز اردل تصمیمی  مبنی بر تغییر کاربری بنای آرامگاه دارند . و اقدام به برداشتن سنگهای آرامگاه و تخریب و تعغیر کاربری آن کرده اند.ایشان در خصوص ارزش سنگهای آرامگاه گفت: سوای از ارزش معنوی که این سنگها برای بازماندگان دارد از جنبه  تاریخی و هنری  نیز دارای ارزش می باشند و نمونه های  از هنر سنگتراشان بختیاری در عهد قاجار را نشان می دهد که بر روی سنگ مرمر حجاری هایی زیبا را به جا گذاشته اند .  وی افزود خوشبختانه با پیگیری و اقدام به موقع برخی از دلسوزان و بازماندگان  از تخریب و صدمه دیدن خود سنگها جلوگیری شدو در حال حاضر به محل امنی منتقل شده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وی در توضیح وضعیت کنونی آرامگاه گفت: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; متاسفانه بعد از برداشتن سنگ قبرها کف ساختمان آرامگاه به صورت کامل با فرش موزائیک پوشانده شده است ، به گونه ای که هیچ آثاری از محل قبور در آنجا دیده نمی شود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وی در ادامه در مورد پیگیری های صورت گرفته افزود :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; پس از اینکه متوجه شدیم هیئت امناء بر تصمیم خود بر محو این اثر ملی  مصمم است اقدام به نامه نگاری با مراجع قانونی کرده وبرای پیگیری امورپس از مشورت با حقوقدانان برای این پرونده  وکیل در نظر گرفته شده است .نماینده خانواده حاج ایلخانی با تشکر از حساسیت و انعکاس خبر توسط نشریه های زاگرس ایران ولور و پی گیریهای مردمی اظهار امیدواری کرد  با همراهی همتباران ومردم و با همکاری مسوولین و محاکم قضایی در بازگرداندن فضای آرامگاه به  حالت اولیه، از تکرار چنین مواردی جلوگیری شود.&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 May 2009 20:06:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ho3ina&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>ho3ina</dc:creator>
<guid>http://ho3ina.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حاج ایلخانی</title>
<link>http://ho3ina.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حاج ایلخانی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   امام قلی خان معروف به حاج ایل خانی دومین پسر جعفرقلی خان دورکی درسال 1240هق بدنیا آمد.وی دربه قدرت رسیدن برادر بزرگش حسین قلی خان ایل خانی به همراه برادر دیگرش رضا قلی خان نقش اساسی داشته است.بردباری ومهربانی وشجاعت وی در کنار تیز هوشی ایل خانی وسخت دلی وبی باکی رضا قلی خان در بختیاری قدرتی رابوجودآوردکه بعدهادر پیش آمدهای سیاسی کشور نقش اساسی داشت.تنها درسایه سازمان دهی هوشمندانه ی ایل خانی وبرادرانش بودکه بختیاری هاتوانستنددرانقلاب مشروطه نقشی درخور داشته باشند..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    امامقلی خان بشدت به ایل خانی علاقمند بود ودر تمام پیش آمدها از جنگیدن بارقبای درون ایل گرفته تا دشمنان همجوار درکنار برادر بزر گش بود ولحظه ای اورا تنها نمی گذاشت.ایل خانی به کمک او ورضاقلی خان سرانجام بر همه ی دشمنان خود پیروزشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    حسین قلی خان  درسال1284هق به مقام ایلخانی رسید وبرای نخستین بار بختیاری ایل خانی یافت که توانسته بود هردو ایل چهار لنگ وهفت لنگ را متحد کند .درهمین سال امامقلی خان به مقام ایل بیگی رسید.وی تازمان قتل ایل خانی به دست ظل السطان در کنار ایل خانی بود .زمانی که ایل خانی را به اصفهان فرا خواندند ،حاج ایل خانی بارفتن او بشدت مخالف بود اما مخالفت او سودی نداشت وبرادر به سفری رفت که باز گشتی نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   پس از مرگ ایل خانی در 1299هق او به مقام ایل خانی بختیاری رسیدوبرادر دیگرش رضاقلی خان ایلبیگی شد.وی تاسال 1305 دراین مقام بود ودر این سال از مقام ایل خانی گری برکنارشد.این دوران بدترین دوران زندگی او بود زیرا اختلاف برسر قدرت بین سه خانواده ی خویشاوند یعنی ایل خانی وحاج ایل خانی وایل بیگی شعله وربود. &lt;/P&gt;   .حاج ایل خانی دوباره  درسال 1307  ایل خان شد.وتاسل 1309 دراین مقام بود .(بختیاری ها وقاجاریه ص196)حاج ایلخانی پس از کنار گیری از مقام ایل خانی، در اردل ساکن شد ودرسال 1317درسن هفتادوهشت سالگی درگذشت و.در اردل بخاک سپرده شد.نویسنده ی تاریخ بختیاری در باره او چنین می نویسد:مشارالیه مردی خداشناس وباتقوابودودوران زندگی او مملوازاحسان وعدل ومروت ودستگیری از زیردستان بوده است.دارای قلبی رئوف ومهربان بوده وبه برادرش رضاقلیخان ایلبیکی باوجودی که ازمادرسوابودندعلاقه مفرطی ابراز می داشت...ایلبیگی هم نسبت بوی همان طور بود.(بخش دوم ص141)مقبره ی حاج ایل خانی در جوار امامزاده عزیز قراردارد وعلاوه براو بسیاری از نزدیکان وی درآن مکان دفن شده اند. </description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 12:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ho3ina&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>ho3ina</dc:creator>
<guid>http://ho3ina.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ho3ina.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>                 
لمیده برسایه خویش
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                               
لب دوخته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                         
درآغوش آفتاب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                       
دمساز باپرنده ی خیال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                    
   نه برگی ُنه باری &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                    
  دلداده به آواز گیاه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                    
   وخش خش برگی تاناکجا آباد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                     
  ودستانی نیلوفری &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                          
که می پیچند  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                 
بر آدمک ذهنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                    
  اکر با خود بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                
   هرگز هر گز   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                               
   باز نمی گشتم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Mar 2009 08:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ho3ina&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>ho3ina</dc:creator>
<guid>http://ho3ina.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گودرزیان</title>
<link>http://ho3ina.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>
&lt;P dir=rtl&gt;      دراوستا نام  هیچ یک از افراد 
 خانواده ی گودرزی  وپیش آمد های روزگارشان دیده نمی شود. آن چه درباره 
آن ها  وجود داشته است. در نوشته هایی بوده که امروز ‘گزارش  های ملی می 
نا مند..درواقع فردوسی ودیگران ازهمین گزارش ها بهره برده اند.در کتاب بندهش تنها 
یک بار به نام (ویو)گیو بر می خوریم. در این گزارش وی  ازجمله جاودان های 
زردشتی است 1که گزارشی ساختگی است و دلیل به وجود آمدن آن،معروف شدن داستان ناپدیدی 
کی خسرو است که.درشاهنامه وکتاب های تاریخی از جمله طبری   بتفصیل آمده 
است  .اماطبری نامی از همرا هان او نمی برد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    همراهی گیوو توس باکی خسرو دراین  پیش آمد،عامل 
قدرتمندی است که داستان پردازی در این زمینه را امکان پذیر کرده است. ‘وزید گیهای 
زاد اسپرم به روشنی به این داستان اشاره دارد.ودر باره ایشان چنین می گوید:چنان که 
از ایشان(بیمرگان)سه بیمرگ دیگر دربرف هستند که توس وگیو است وآن بیمرگ دیگر که 
گرشاسب است .2درحالی که درفروردین یشت که اسامی جاودان هارا از آن گرفته اند اشاره 
ای به جاودانی  گیو وتوس وجود ندارد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   کی خسروپس از آن که تصمیم بترک جهان می گیرد از پهلوانان 
همراه خود می خواهد که باز گردند.گروهی به سخن شاه عمل می کنند وباز می گردند .ولی 
چند تن اورا رها نمی کنند.ودرتوفان برف ناپدید می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P 
dir=rtl&gt;                    
سه مرد گرانمایه 
وسرفراز                    
شنیدند گفتارو گشتند باز &lt;/P&gt;
&lt;P 
dir=rtl&gt;                   
چودستان ورستم چو گودرز 
پیر              
جهان جوی وبیننده ویادگیر&lt;/P&gt;
&lt;P 
dir=rtl&gt;                   
نگشتندزوبازچون طوس 
وگیو                 
همان بیزن و هم فریبرز نیو&lt;/P&gt;
&lt;P 
dir=rtl&gt;                                                                              
ش 
.ج5.ص412ب3007تا3009                                                         
                                        &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    دربندهش  نام توس نیز در میان جاودان ها دیده 
می شود3. درحالی که دراوستا ،  به توس وخانواده ی نوذر وافرادی ازاین خانواده 
ازجمله ویستئورو(گستهم)وبعضی  داستان های ایشان اشاره شده است.4 ولی از 
جاودانگی او سخنی  نیست.اما در منابع پهلوی این اشاره  درباره ی او 
وبرادرش گستهم وجود دارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کریستن سن دانشمند دانمارکی براین باور است که نویسنده ی بندهش 
گیو (ویو)راباشخص دیگری بنام (گ ا ونی)پسر هونمه که در بند 115ازفروردین یشت نام 
اودرمیان جاودان های زردشتی  است.زیر تاثیر متن های عربی وپارسی اشتباه گرفته 
است.5&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کشواد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     کشوادیا گشوادپسر بشخره ازنسل کاوه ،وینیان 
گذار سلسله گودرزیان واز پهلوانان عهد فریدون وجانشینان او بود(ف-معین)درباره سلسله 
نسب گودرزیان ونسبت دادن ایشان به کاوه ی آهنگر وپادشاهان اشکانی که در اثار متعددی 
از جمله حماسه ی ملی ایران نوشته ی نولدکه وکیانیان نوشته ی کریستن سن وحماسه سرایی 
در ایران استادصفا مورد گفتگو قرار گرفته است.دلایل قانع کننده ی تاریخی وجود 
ندارد..آنچه این گمان را بر انگیخته است.شباهت چند نام وپاره ای از ما جرا های 
خاندان گودرزی با رخدادهایی در دوره اشکانی است.نام هایی که این گمان را بر انگخته 
اند .عبارتند از کارن (قارن) گودرزوگیو ومیلادوبیزن ومانند آنهاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طبری نام پادشاهان اشکانی را چنین یاد آوری می کند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  گودرز پسر اشکانان،ده سال پادشاهی کرد .پس از او بیزن اشکانی 
بیست ویک سال پادشاهی کرد پس از او گودرز اشکانی نوزده سال........6&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     دراین که برخی ازداستان های گودر زیان در 
دوران اشکانی رواج داشته اند تردیدی نیست اما این که ایشان همان پادشاهان اشکانی 
هستند. جای شک است. درحالی که در شاهنامه فقط بیست بیت در باره ی اشکانیان 
وجوددارد.اما درباره درهم آمیختن این داستان ها با داستان های دوره ساسانی 
 این نظر تئودر نولدکه که خانواده ها ی قدرت مند اشکانی -که در دوره 
ساسانی  نیز شوکت خودرا حفظ کرده بودند .- نیاکان خودرا درداستان های ملی زنده 
نگهداشته اند. زیرکانه است7ومی تواند دلیل قانع کننده ای باشد و.به همین خاطر  
 برخی  از داستان های  اوستای ساسان را  به کسان دیگری غیر 
ازآن کسانی که در اوستا به آن ها اشاره شده است .نسبت داده اند.که نام های اشکانی 
دارند. معروف ترین  نمونه آن، نا بودی خانواده ی ویسه است.در آبان یشت کرده ی 
14طوس پهلوان ایرانی در گذر گاه خشتروسوک بر پسران دلاور ویسه پیروز می شود .در 
حالی که در شاهنامه بسیاری از نام آوران ویسه نزاد بدست گودرزیان بقتل می رسند وسر 
انجام در جنگ دوازده رخ  گودرز در نبردی تن بتن پیران را از پا در می 
آوردوخانواده ی ویسه را تباه می کند.همین مفهوم در طبری نیز وجودارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   درشاهنامه نخستین بار در دوران پادشاهی نوذر به نام گشواد 
در کنار قارن بر می خوریم که هردو از فرماندهان سپاه ایران می باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;         چوشیدوش وکشوادوقارن 
بهم                             
زدند اندرین رای بر بیش وکم&lt;/P&gt;
&lt;P 
dir=rtl&gt;                                              
                                            ش-ج 
2-ص25ب295&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   دردوران پادشاهی کی کاوس وسپس کی خسروبا افراد بیشتری از 
گودرزیان آشنا می شویم.که همگی از نسل کودرز اند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;           سه 
دیکرچوگودرز گشواد 
بود                         
که لشکربرای وی آبادبود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;           نبیره 
پسرداشت 
هفتادوهشت                            
دلیران کوه وسواران دشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;           فروزنده 
ی تاج وتخت 
کیان                               
فرازنده ی اختر کاویان&lt;/P&gt;
&lt;P 
dir=rtl&gt;                                                                                        
ج-4ص17ب150تا153&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طبری رقم هفتاد کشته از گودرزیان را در جنگ با پیران در نبردی که به 
فرماندهی برزافره (فریبرز)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در گرفت ذکر می کند8  وی چند تن از فرزندان گودرز را نیز نام می 
برد که عبارتند از بی(گیو)شادوس، لخام،وگدمیرکه همگی درسپاه کی خسرو با تورانیان 
جگیده اند.وبه همین خاطر به حکم رانی ایالات ومقام های دولتی می رسند.9 وی نقل می 
کند که پس از کشته شدن افراسیاب کی خسرو علاوه برحکم رانی گرگان واصفهان که به 
گودرز می دهد اورا به مقام وزارت خود می رساند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  شجره نسب گودرزیان به روایت شاهنامه را می توان این گونه مرتب 
کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P 
dir=rtl&gt;                                              
کشواد&lt;/P&gt;
&lt;P 
dir=rtl&gt;                                                
گودرز&lt;/P&gt;
&lt;P 
dir=rtl&gt;                               
گیو   رهام         
بهرام      هجیر   ودیگران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P 
dir=rtl&gt;                               
بیزن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;         شناسه ی نیاکان 
گودرزیان درتاریخ طبری  حیرت آور است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      منوچهر ،  نوذر  ،  
مسواگ  ،  بودراحا  ،   رعر  ،    
وندنگ،   ارس ،  رنسگ ،   داح  ، اورب ،  
رسود  ،       حبر ،   
 فرحین  ،       دسحره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;         
                                   گشوادگان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;          
                                   گودرز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       
                      بی     
شادوس     لخام       
گدمیرودیگران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   طبری برپایه ی شناسه ی بالا نسب گودرزیان راپس از برشمردن 
چندین پشت به نوذر ومنوجهر می رساند  .درحالی که اندکی بالاتر می گویدکی خسرو 
.قصد خون خواهی پدر را با گودرز در میان گذاشت و به گودرزدستور داد که با سپاهیان 
خود به طوس پسر نوذز برای جنگ با افراسیاب به پیوندد.10&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کیانیان وگودرزیان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    باظهور کیانیان دو خانواده ی دستان وگودرز که 
خویشاوند سببی هستند در راس امور قرار می گیرند.به گونه ای که افراد این دو خانواده 
بازی گران ماجراهای کلیدی در داستان های ملی می شوند.تا جایی که خانواده ی سامه 
ونوذر وخانواده های دیگری که نام ونشان آن ها را در اوستا می بینیم یا بطور کلی از 
صحنه خارج  شده اند یا آنکه نقش کم رنگ تری می یابند.وبسیاری از ماجرا های آن 
ها نیز به افرادی ازاین دو خانواده  نسبت داده می شود وبرای آن که دیرینگی 
واصالت بیشتری به ایشان بدهند.کاه به صورت جعلی برای آن ها نسب سازی نیز می شود 
مثلا نسب خانواده ی دستان را به کرشاسپ پهلوان معروف اوستایی می رسانند.ونسب 
گودرزیان را به کاوه ی اهنگرونوذزر ومنوچهر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      دردوران کاوس، گودرز علاوه براین که در 
همه ی ماجرا ها در کنار او است .نقش میانجی گرانه ای هم دارد.بخصوص در داستان لشکر 
کشی سهراب به ایران وآن چه بین کاوس ورستم پیش می آید این گودرز است که پادر میانی 
می کندوبه ماجرا پایان می دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  دراین میان رابطه ی گودرزیان ونوذریان جالب است .در دوران 
پادشاهی کی خسرو توس پسر نوذر که از خانواده ی شاهی است .در کشا کش پنهان برسر 
فرماندهی، به سپهداری مغرور وکم خرد بدل می شود در حالی که در ماجرای قتل فرود 
گودرزیان هم بی تقصیر نبودند واین بیزن ورهام هستند که فرود را بقتل میرسانند.گوییی 
فرود به قتل می رسد تا توس زندانی گرددوفری برز در کاسه رود وهماون ناتوانی خود را 
در فرماندهی به ا ثبات برساند.تادرپی این بی کفایتی گودرز فرمانده ی سپاه شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    .در این دوران رفته رفته  نقش گودرزیان آن 
چنان گسترده می شود که از خاندان دستان هم پیشی می گیرند. بخصوص درماجرای باز 
گرداندن کی خسروبه ایران وخون خواهی سیاوش،گودرز وپسرانش از هیچ فداکاری دریغ نمی 
کنند.و تا پایان کاربا کی خسرو هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  بررسی  دوران پادشاهی کاوس وکی خسرو این واقعیت را نشان می 
دهد که گودرزیان همیشه در ماجراهاحضور داشته اند درحالی که خانواده دستان را تنها 
 زمانی  که کره ای ناگشودنی در کار می افتاده است  به در بارفرا می 
خواندند .جالب این که در بیشتر مواقع گیو ازطرف شاه برای رستم وزال پیام 
 می بردوایشان را از فرمان پادشاه آگاه می سازد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    .درباره ی نزدیکی گودرزیان به پادشاه  طبری 
 به نکته ای اشاره دارد :کی خسروپرچم کاویا ن را به خاندان گودرز سپردونقل می 
کند که پیش از آن هیچیک ازپادشاهان این درفش را به سرداری نداده بود. 11  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; درباره ی گودرزیان درپاره ای موارد بین شاهنامه وطبری اختلاف 
اندکی وجوددارد مثلا طبری قتل افراسیاب را به بی (گیو) نسبت می دهد در حا لی که در 
شاهنامه کی خسرو افراسیاب را به قتل می رساند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;12وهمچنین طبری اشاره ای به همراهان او در هنگام ناپدید شدن نمی 
کند.طبری سلسله نسبی طولانی تا منوچهر برای ایشان بر می شمرد که در شاهنامه خبری از 
آن نیست. 13&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گودرزیان وسیاوش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  پیش آمد سیاوش  اوج کار ایشان وپایان آن را رقم می زند 
.گودرزیان دلبستگی شدیدی به سیاوش دارند .طبری نقل می کند.نخستین کس که در عزا سیاه 
به تن کرد شادوس پسر گودرز بودکه در ماتم سیاوخش سیاه پوش شدواین به هنگامی بودکه 
خبر قتل سیاوخش به کاوس رسید.پیش شاه رفت وگفت چنین کرده که روزی تاریک وسیاه 
است14&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   همین وابستگی ایشان را پی گیر انتقا م خون سیاوش می کند 
وتا جایی پیش می روند .که طومار خانواده  در هم می پیچد ودر پایان پادشاهی کی 
خسرو جز گودرز کسی زنده نمی ماند.خونین ترین وهیجان انگیز ترین این جنگ ها در کاسه 
رود وهما ون رخ می دهد .که دراثر نا توانی فریبرز وعقب نشینی او ایرانیان شکست می 
خورندو به گزارش شاهنامه بسیاری از پسر گودرز دراین نبرد ها به قتل می رسند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      فراوان زگودرزیان کشته 
مرد                   
شده خاک بستر  به دشت نبرد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      هر آن کس کزیشان بجان رسته 
اند               
بکوه هماون همه خسته اند     ج4ص157ب647و648&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     طبری نیز این ماجرارا بهمین گونه نقل می کند 
او تعداد کشتگان گودرزی را هفتاد تن می داند15&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     معروف ترین این کشتگان بهرام است که .پیوند 
مهر آمیز او باسیاوش همه جا بچشم می خورد.در جنگ دوازده رخ علاوه براین که گودرز 
فرمانده ی سپاه است.بیشترین فداکاری را او وفرزندانش به کار می برند.بطوری که 
 پنج تن از گودرزیان به میدان نبرد تن بتن با تورانیان قدم می گذارند  که 
عبارتند از: گیو ،بیزن ،رهام،هجیر و.خود گودرز.وهر کدام حریفی تورانی را بقتل می 
رسانند. ومهم تر این که گروی زره قاتل سیاوش بدست گیو بقتل می رسد.در همین جنگ پیش 
از آغاز نبرد اصلی  بیزن دو تن از دلاوران ویسه نزاد  را- که در جنگ 
هماون بسیاری از گودرزیان را بخاک وخون کشیده بودند یعنی هومان ونستهین را  در 
نبردی شور انگیز به خاک می افکند.پس از کشته شدن پیران وپراکنده شدن سپاهیانش  
جنگ بزرگ کی خسروبا افراسیاب آغاز می شود وگودرز این جنگ را فرماندهی می کند 
.درپایان جنگ بزرگ، گودرز وگیو افراسیاب را که ازدست هوم گریخته است وبه جادو در 
دریاچه ی چیچست فرو رفته .باشکنجه کردن کرسیوز در کنار آب بدام می اندازند.وکی خسرو 
وکاوس را که در آتشکده سرگرم عبادت هستند. با خبر می کنند. درپیش آمد ناپدید شدن کی 
خسرونیز سه تن از گودرزیان که عبارتند از گیو ورهام وبیزن با او می روندودر توفان 
برف ناپدید می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  درپایان جنگ های خون خواهی سیاوش وکناره گیری وناپدید شدن 
 کی خسروزبان حال گودرز در ابیات زیر بیان شده 
است              
&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همی کند گودرز 
گشوادموی                               
همی ریخت آب وهمی خست روی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همی گفت گودرزکین کس 
ندید                              
که از تخم کاوس برمن رسید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نبیره پسر داشتم لشکری         
                          جهانداروبر 
هرسری افسری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بکین سیاوش همه کشته 
شد                                
همه دوده زیروزبر گشته شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کنون دیگرازچشم 
شدناپدید                                
که دید این شگفتی که بر من رسید&lt;/P&gt;
&lt;P 
dir=rtl&gt;                                          
                       ش.م 
ج 5ص415ب3057و3058&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابیات فوق چکیده غم انگیزیست  است از آنچه  برخانواده 
ی گودرز گذشته است.وی در گفتگو بالهراسپ جانشین خسرو نیز چنین می گوید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     به گودز گفت آنچ داری 
نهان                    
بگوی از دل ای پهلوان جهان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     بدو گفت گودرز من یک 
تنم                       
چو بی گیوورهام وبی بیزانم ج5 ص417ب3091و3092&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-بندهش فرنبغ دادگی بخش 4بند197مهردادبهار -2-وزیدگیهای زاداسپرم کرده 
35 فقره ی6  راشد 
محصل                       
3-بندهش بخش4بند197-4 آبان یشت فقره ی 53 و54-&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5-کیانیان ص90و91.  6-طبری ج2ص۴۹۸-7حماسه ی ملی بند8و9  
8-طبری ج2ص426.  9-همانص430   10-همان 426-   11-همان 
ص428   12-همان ص432  13-  همان ص432  
  14-همان ص425  15-همان ص 426&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Feb 2009 21:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ho3ina&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>ho3ina</dc:creator>
<guid>http://ho3ina.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جاجم دالو</title>
<link>http://ho3ina.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                    اور بهاره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                            گل منه ماله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                 بنگ تراغرم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                         شو شو تاره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                   بند علف سوز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                              پیچک سردار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                دریل منی کوگ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                             پهرن به کهسار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                    کلوس نوری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                 لوان واکرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                   افتو دروید .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                   اورانه تارکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                    جاجم دالو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                 ورسردار کرد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Jan 2009 12:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ho3ina&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>ho3ina</dc:creator>
<guid>http://ho3ina.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اوروبارون</title>
<link>http://ho3ina.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                 اور بارون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                  شووتیفون &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                   هرگال وگره و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                     ره نی گرپا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                           دل اپهره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                   چه بگم سیت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                   دل اپهر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                    مثل پهرسن آساره سرگو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                         هی اگن رو تو مترس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                           کرودی رهد ورسید۱&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                             گردانهد پیایی که نرهد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     پ.ن آبشاری در بختیاری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Jan 2009 12:25:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ho3ina&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>ho3ina</dc:creator>
<guid>http://ho3ina.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ضحاک دراوستا وشاهنامه</title>
<link>http://ho3ina.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  شکل گیری اسطوره های نوین درروند جامعه ی انسانی به عنا صری نیاز 
داردکه بتوانندهماهنگ باطرح کلی  داستان وباور های فرهنگی ،روابط  گسترده 
تری رادرطرح ها وتوطئه های داستانی به نمایش بگذارند.پس عناصر اسطوره باید با سازه 
های متناسب .شکل بگیرند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در چنین حالتی ،اساسی ترین باور فرهنگی جامعه ی اسطوره پرداز بیان ذهنی 
مساله ی خیر وشر در روابط انسانی وکنش های اجتماعی است.نه درپیوندباعناصر طبیعی 
وذهنی ای که عناصر آغازین شکل گیری اسطوره بوده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   داستان ضحاک باساختی که در شاهنامه آمده است.گامی در دست 
یابی به این هدف وهماهنگ شدن اسطوره با باور های فرهنگی جامعه است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دراسطوره های آغازین،رویش عنصر ذهنی در پیوند باطبیعت ونیرو های قهار آن 
بوده اما باگسترش روابط انسانی ودگر گونی ساخت جامعه جهت این عناصر نیز تغییر کرده 
است.دراین دگر گونی عناصر وسازه های اسطوره،ضحاک جانشین ازدها ک  شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    داستان ازدهاک منشائی بسیار کهن دارد .جزء نخست این 
نام دراوستا به معنی ماروافعی است .در این کتاب آزدها ک وصفی ازدها گونه دارد که به 
آن اشاره خواهیم کرد. در واقع ،داستان آزدهاک پس از اسطوره ی آفرینش ودر پیوندباآن 
شکل می گیرد.،بدین معنی که اهریمن آزدهاک رابرای هدفی خاص-یعنی نابودی جهان مادی 
هرمز –آفریده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     درباره ی آزدهاک درکوش یشت اززبان فریدون چنین 
می خوانیم :(این کامیابی را به من ده ای نیک،ای تواناترین درواسپ که من به آزدهاک 
سه پوزه ،سه کله شش چشم،هزار چستی وچالاکی دارنده،ظفر یابم.به این دروغ بسیار قوی 
که آسیب مردمان است.به این خبیث وقوی ترین دروغی که اهریمن بر ضد جهان مادی 
بیافرید.جهان راستی را ازآن تباه سازد.وکه من هردو زنش را بربایم وهردو راسنگهوک 
(شهرناز)وارنوک (ارنواز)که از برای توالدوتناسل دارای بهترین بدن می باشند.هردوراکه 
از برای خانداری برازنده اند)1&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همین مفهوم درفقره ی 34 ازکرده ی 9 آبان یشت(2 )وفقره ی37 از کرده 
ی6زامیادیشت تکرار شده است.(3 )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    وصف آزدهاک باصفت های سه پوزه  وسه کله وشش چشم 
دراوستا تاثیری انکار ناپذ  در به وجود آمدن شاه ازدها وش درشاهنامه داشته 
است.متاثر از همین وصف اوستایی ،ضحاک بادو مار برکتف  ظاهر می شود.درحالی که 
در اوستا سخنی از ضحاک بادو مار برشان هایش به میان نیامده است.بلکه آزدهاک سه کله 
دارد.واین تصویر هیولای اساطیری یعنی ازدها است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  در فقره بالا دو عنصر داستانی جدا از یک دیکر که هر کدام به دوره 
ای خاص تعلق دارد دیده می شود. .بخش اول توصیف ،عناصر اسطوره های کهن را در خود 
دارد.وازدهایی اساطیری را نشان می دهد که به خواست اهریمن عمل می کند.وخویشکاری او 
در جهت هدف های اهریمن است.اما درهمین توصیف اندکی پایین تر به اسامی دختران جمشید 
بر می خوریم که همسران او هستند.اسطوره ی ربودن زنان وعلاقمند شدن هیو لاهای 
اساطیری به آن ها از اسطوره ی آزدهاک جدیدتر است .آمیختن این اسطوره با اسطوره ی 
آزدهاک  در دگر گونی آن نقش داشته است.ونشان دهنده ی این واقعیت است که آزدهاک 
در داستان ها ی بعدی ظاهری تازه بخود خواهد گرفت..از عناصر کهن تنها دو مار به جای 
دو کله بر شانه های او به جا می ماند.که خود جدا شده از اسطوره های  هیبرید 
است که موجودات رابه صورت نیمه انسان ونیمه حیوان نشان می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  بادگر گونی ظاهر ضحاک ،خویشکاری اونیز دگر گون می  شودوزشت 
کاری های او به شرارت های اجتماعی حاکمی تباه ت  بد ل می گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   درفقره های 46تا50اززامیاد یشت ماجرای رویارویی 
آذرباآزدهاک برسر به دست آوردن (فر)ذکر شده است.بنا به روایت زامیاد یشت ،سپند مینو 
وانکره مینو برای بدست آوردن فر که از جمشید گسسته بود.هر کدام کسانی را مامور 
کردند .اهورا مزدا وهومن واردیبهشت وآذررابرگزیدواهریمن آک من وخشم وآزدهاک 
را(4)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   خویشکاری آزدهاک دراین ماجرا بر اساس اهدف های آفرینش 
اوست.اما درفقره های 29 تا31آبان یشت مطلبی آمده که تردید برانگیز است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   &lt; از برای او( آناهید) آزدهاک سه پوزه درمملکت بابل صد 
اسب وهزار گاو وهزار گوسفندقربانی کرد.واز او خواست این کامیابی را به من ده ای نیک 
،ای توانا ترین اردویسور ناهید که من هفت کشور را از انسان تهی سازم&gt;(5)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  درفقره ی بالا دونکته وجود دارد.:یکی تهی کردن هفت کشور از انسان 
است که با خویشکاری آزدهاک وهدف از آفرینش او تناسب دارد.ودیگری درخواست از 
اناهیتاکه با آن در تضاد است.این مطلب  در دوران ها ی بعد بر اسطوره ی ضحاک 
افزوده شده است.زیرا جای تعجب است که آزدهاک –که بنا بر تا کید اوستا اهریمن اورابا 
هدف  نابود کردن جهان مادی هرمز آفریده است-از ناهید .چنین در خواستی داشته 
باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    دراوستا سخنی از پادشاهی آزدهاک به میان نیامده است 
.ماجرای پادشاهی او که در متن های پهلوی وشاهنامه به تفصیل نقل شده ،نتیجه ی 
دگرگونی ها یی است که اسطوره آن ها را پذیرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; اسطوره ی ضحاک در نوشته های په پهلوی وبه ویز ه شاهنامه ،سازه های 
جدیدی را با خود دارد که اسطوره ی آزدهاک فاقد آن هاست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    طهور ضحاک در شاهنامه اهرم حرکتی است که داستان 
جمشید راباداستان های یک نواخت پیش از آن  متفاوت می کند.ظاهر شدن آزدهاک در 
شمایل ضحاک  پادشاه ، ناشی از شناخت نوین است که انسان از حکومت تباه بدست 
آورده است.در شاهنامه ، ضحاک تصویر مبهمی ندارد که بشود درباره اش چون وچرا 
کرد.بلکه انسانی است که فریفته ی ابلیس می شود .دراین جا ابلیس جانشین ابزار جادویی 
ای شده است .که شرارت آغازین باآن شروع می شود.البته مفهوم ابلیس وفریب خوردن ضحاک 
از او ،بر کنار از اساطر سامی در باره ی ابلیس نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  درشاهنامه بسیاری از ویزگی های اساطر کهن، از ضحاک جدا شده است و 
اندیشه ی ملی که ضد عرب عمل می کند ، ملیت مشخصی نیز به او می دهدکه از عناصر اصلی 
ساخت اسطوره نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    اسطوره ی ضحاک درشاهنامه باوصف پدر او آغاز می 
شود.این وصف یکی ازعناصر مهم ریخت شناسی این اسطوره است،زیرا بلا فا صله پس از آن 
،خویشکاری شرارت بار ضحاک یعنی توطئه قتل پدر به تحریک ابلیس آغاز می شود،طرح 
وتوطئه با راهنمایی ابلیس وکندن چاه برسر راه پدربه عمل درمی آید.ومرداس کشته می 
شود.بدین گونه اسطوره با شرارت آغاز می گردد ابلیس دراین اسطوره واسطوره هایی که 
عنصر فریب آغاز گر شرات است.ناگهان ظهور می کندواز این جهت ،شباهت بسیار با 
ظهوجادوگر،پری یادیودر اسطوره های دیگر دارد.ابلیس در این اسطوره سه باربصورت 
ناگهانی وهر بار باظاهری متفاوت ظاهر می شود.وی در آغاز داستان باشمایل مردی نیک 
خواه خود را به ضحاک نشان می دهدواورا وسوسه می کند.که پدر را بکشد.وقدرت را در دست 
بگیرد.بار دوم خودرا بصورت جوانی زیبا در می آوردوبه ضحاک چنین می گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   همیدون به ضحاک بنماد 
روی                                       
نبودش بجز آفرین گفتگوی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   بدو گفت اگرشاه را 
درخورم                    
                     یکی 
نامور پاک خوالیگرم 6&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وپس از بوسیدن شانه های ضحاک ناپدید می شود.بار سوم به عنوان پزشگ وارد 
میدان می شود.در این جا پس از تجویز مغز انسان برای آرام کردن مار ها،خویش کاری 
اهریمن وآزدهاک درداستان های کهن درتوالی خویشکاری های نوین  ظاهر می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      نگرتاکه ابلیس ازاین گفت 
وگوی                       
چه کردوچه خواست اندرین جست وجوی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      مگرتایکی چاره سازد 
نهان                             
که پردخته گردد زمردم 
جهان             
7&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دروصف آغازین داستان که وصفی از پدر ضحاک است.،از او به نیکی یاد 
می شود.وچنین سخن به میان می آید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     یکی مرد بود اند آن 
روزگار                       
زدشت سواران نیز گذار  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   گران مایه هم شاه وهم نیک 
مرد                   
زترس جهان دار بابادسرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  که مرداس نام گران مایه 
بود                        
به دادو دهش برترینپایه بود  8 &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   این توصیف پیش ازآن که ستایش مرداس باشد،تخریب شخصیت ضحاک 
است.همین وصف ،درواقع پیش درآمدبرملا شدن مساله ا ی است که درآغاز به آن اشاره 
کردیم، یعنی بیان خیر وشر درروابط انسانی که نتیجه ی آن آشکار شدن نخستین خویش کاری 
ضحاک است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   ضحاک باشر آغازین که به کمک عامل جادویی یعنی  ابلیس 
به آن دست می زند،چهره ای مهیب وترسناک بخود می گیرد.که لازمه ی شخصیت او است.دراین 
جاست که شکل بندی نوین اسطوره باسازه هایی که در ساخت آن به کار رفته اند ، شکل می 
گیرد.وقهرمان خاص خودرا نیز باخویشکاری مناسب شکل می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درشاهنامه علت پیدایی ضحاک ،ناسپاسی وکفر گویی جمشیددربرابر خالق هستی 
ودعوی خدایی کردن او ذکر شده است.نکته ی اخیر باداستان نمرودو شداد قرابت دارد .وبه 
ظاهر زیر تاثیر آن ها به وجود آمده است .ونمی تواند دراساطیر ایران ماجرایی کهن 
باشد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       چنین گفت باسال خورده 
مهان       
                    که 
جز خویشتن را ندانم جهان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      هنر در جهان ازمن آمد 
پدید                             
چو من نام ور تخت شاهی ندید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       جهان را بخوبی من 
آراستم                            
چنان است گیتی کجا خواستم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      خور خواب وآرامتان ازمن 
است       
              همان 
کوشش وکامتان از من است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       بزرگی ودیهیم شاهی 
مراست                          
که گوید که جز من کسی پادشاست9&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   ودر پایان این  گفتارچنین می آورد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;        منی چون بپیوست با 
کردگار                            
شکست اندر آوردوبرگشت کار10 &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      به جمشید برتیره گون گشت 
روز                      
همی کاست آن فر گیتی فروز11&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; وهمین خود دلیل دست یابی ضحاک به قدرت است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    درکتاب مینوی خرددراین باره چنین آمده است:&lt;مصلحت 
کار چنین بودکه آزدهاک بیور اسب وافراسیاب مجرم تورانی به سلطنت رسند.اگر نه اهریمن 
عفریت خشم را برای سلطنت برمی انگیخت.&gt;12&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دربندهش درباره ی پادشاهی ضحاک این  گونه آمده است.:(دیگر هزاره 
آغاز شد .ضحاک پادشاهی بدفراز کردن گرفت.ویک هزار سال پادشاهی بکرد،چون هزاره سر شد 
.فریدون اورا گرفت وبست)13درمنابع تاریخی نیزهمان مفاهیمی که در شاهنامه آمده 
تکرارشده اند.درحالی که دراوستا سخنی ازپادشاهی او به میان نیامده است بلکه به شکل 
موجودی لجام گسیخته باتصویری مبهم تصور شده است که به هستی مادی می تازدوهمه چیز را 
ویران می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  درشاهنامه تصویری روشن از ضحاک به عنوان پادشاهی ستمگر ترسیم شده 
که حکومتی تباه وبه دور ازخرد را پایه می گذارد.تصویری که فردوسی از اوبه دست می 
دهد،بسیار گویا وهراس آور است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      چوضحاک شدبرجهان 
شهریار                     
بروسالیان انجمن 
شدهزار           &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;        سراسرزمانه  بدو 
گشت   
باز                        
بر؛آمد برین روزگاردراز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       نهان گشت کردار 
فرزانگان                         
پراکنده شد کام دیوانگان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      هنرخارشد جادوی 
ارجمند                           
نهان راستی،آشکارا گزند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       شده بربدی دست دیوان 
دراز                       
به نیکی نرفتی سخن جز به راز14&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    آن چه دربالا آمد نشان دهنده ی شناخت تازه ایست که 
انسان ازحکومت تباه به دست آورده است.چنین حکومتی برهمه ی شئون زندگی اجتماعی انسان 
تاثیر منفی  می گذارد ومانع شکل گیری استعدادها درجامعه ی انسانی می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    ازعناصرکهن داستانی که دراسطوره های مختلف ازآن به 
عنوان عامل بیان خبر استفاده  شده،خواب ورویا است.دراسطوره ی ضحاک نیز این 
عامل نقشی اساسی دربرهم ریختن قوام شخصیت ضحاک وآگاهی کردن او برعامل تهدیددارد.پس 
از این خواب ،خویش کاری دیگر ضحاک –  یعنی جست وجو برای یافتن (کودک)که عامل 
تهدیدبه شمار می رود –آغاز می شود.این خویش کاری درداستان فرعون نیز وجود 
دارد.فرعون برای یافتن موسی دست به جست وجو می زند اما موفق به یافتن او نمی 
شود.درهمه این داستان ها شریر در جست وجوی خود موفق نیست.ضحاک برای یافتن فریدون 
تمام نیرو ی خودرا بکار می گیرد.وتا آن جا که می تواند پیش می رودوجنایت می کند 
،آبتین پدر فریدون نیز قربانی می شود.اما فریدون باتدبیر مادرش ازمرگ نجات پیدا می 
کند. دست نیافتن به فریدون  سبب پیدایی ناپایداری شخصیت در ضحاک می شود.دراین 
هنگام خویش کاری پشیمانی در توالی خویش کاری ها ی دیگر آشکار می گردد.در واقع 
،خویشکاری پشیمانی که ضحاک آن را بیان می کند،پایان کار او است چون قدرت جادویی 
اورا درهم می شکند.اوبا برپایی انجمنی اعلام می کندکه کارهای گذشته دیگر تکرار 
نخواهد شدوطوماری درتایید شیوه ی نوین خود به امضای بزرگان کشور می رساند.دراین جا 
کاوه ی آهنگر وارد داستان می شود.که درواقع  از اجزای اصلی وکهن اسطوره ی ضحاک 
نیست بلکه دردوره های بعد به آن افزوده شده است.  دراوستا نامی از او به میان 
نیامده است.اوپلی می شود میان مردم ستم دیده وفریدون.در این انجمن کاوه بانک اعتراض 
خود را به ضحاک بلند می کند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;         خروشیدوزددست 
برسرزشاه           
             که 
شاها منم کاوه ی دادخواه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;        یکی بی زیان مرد 
آهنگرم                            
زشاآتش آید همی بر سرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;        که گر هفت کشوربه شاهی 
تراست                
چرا رنج وسختی همه بهر ماست15&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  وهنگامی که منشور را به او می دهند ومی گویندکه ضحاک ازاین پس به 
عدل وداد پادشاهی خواهد کرد،نوشته را پاره می کندوخطاب به بزرگان کشور می گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       خروشید کای پای مردان 
دیو                    
بریده دل از ترس کیهان خدیو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   همه سوی دوزخ 
نهادیدروی                          
سپردید دل ها به گفتار اوی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  نباشم بدین محضراندر 
گواه                           
نه هرگز بر اندیشم از پادشاه16&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سپس او به بازار گاه می آید،مردم را علیه ضحاک  بسیج می کند وبه 
هواداری فریدون بر می انگیزد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نبرد فریدون باضحاک درشاهنامه یک جنگ مردمی واقعی است.همه ی مردم دراین 
نبرد شرکت دارند.درواقع این تنها جنبشی است که مردم درآن حضور فعال دارند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه بام ودر مردم 
شهربود                       
کسی کش زجنگ آوری بهر بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه در هوای فریدون 
بودند                    
که ازدرد ضحاک پرخون بودند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زدیوار ها خشت واز بام 
سنگ                
به کوی اندرون تیغ وتیر خدنگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به شهراندرون هر که 
برنابودند               
چه پیران که درجنگ دانابودند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سوی لشکر آفریدون 
شدند                     
زنیرنگ ضحاک بیرون شدند17&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وهمین جنبش است که فریدون را بر ضحاک پیروز می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  پایان داستان ،بتد کردن ضحاک در کوه دماوند است که همه ی منابع 
آن را ذکر کرده اند.در اینجا دوره ی نخست اسطوره ضحاک بازندانی شدن او در کوه 
دماوند پایان می پذیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  ازدهاک عمری طولانی تا پایان جهان خواهد داشت .دوره ی دوم اسطوره 
یا پیدایی سوشیانس آغاز می شود.وبه اساطیر آخر زمان وابسته است.عنصر طول عمردر 
داستان ضحاک یکی ازعناصر کهن اسطوره ی آفرینش است.دراین باره در بندهش چنین می 
خوانیم:(هرمزد به اهریمن گفت:که زمان کن تا کار زاررابدین پیمان به نه هزارسال فراز 
افکنیم،زیرادانست که بدین زمان کردن اهریمن را از کار بیفکند.)18&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  برجای ماندن ازدهاک براساس این پیمان است ، زیراتنها پس از گذشت 
زمان تعیین شده است که آفریدگان اهریمن میرا می شوند..بنا به گفته ی بندهش 
:(آفریدگان اهریمن بدان زمان از میان روند که تن پسین باشد.)19&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; در دوره آخر زمان ،ضحاک به تحریک آشموغ دیو،بندها را پاره می کند 
.وبه جهان حمله ور می شود.دراین باره در بندهش چنین آمده است:(پس نزدیک به پایان 
هزاره ی اوشیدر ماه ،ضحاک از بند رها شود.بیور اسپ بس آفریدگان رابه دیوکامگی تباه 
کند.درآن هنگام ، سوشیانس پسر زردشت،به پیدایی رسد،سی شبان روز خورشیدبه بالای 
آسمان بایستد.نخست از جهانیان ،مرده ی گرشاسپ پسر سام  رابرانگیزند(تا)تبیور 
اسپ رازندوکشدواز آفریدگان باز دارد.)20&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در بندهش به سر انجام ضحاک در روز پسین نیز اشاره شده است.براساس گفته ی 
بندهش وی به همراه افراسیاب وآمون گرفتار بادآفره ی سه شبه خواهد شد.بادآفره ای که 
ایشان تحمل می کنند،بسیار شدید تراز آن چیزی است که نابکاران دیگر تحمل خواهند 
کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پانویس: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-پورداود،یشتها ،ج اول،ص 381 -2همان،ص249     
3-همان،ج2،ص337-4-همان،صص339و340 -5همان،ج 1 ،ص247  -6-فردوسی ،ش،م ج اول 
ص42و43 ب،126و127  -7-همان ص  48ب163و164-8-همان ص43ب 
،75تا77-9-همان،ص42و43-10-همان ص43-11-همان ص 43-12مینوی خرد،ص44،فصل26،فقره 
ی34و35-13-فرنبغ 
دادگی،بندهش،ص129،بهار-14-شاهنامه،ج1ص51ب1تا5-15-همان،ص62و63ب203تا205-16همان،ص63فب215تا217-17همان 
ص74ب409تا414&lt;/P&gt;18-بندهش بخش نخست19-همان ص 34-20-همانص142-21-همان ص147</description>
<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 14:38:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ho3ina&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>ho3ina</dc:creator>
<guid>http://ho3ina.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدرود پرنده ی کو چکم</title>
<link>http://ho3ina.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;             &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    باران می بارید.لبه ی پنجره خیس بود.دانه های درشت باران روی شیشه  می دویدند.به پنجره وبعد به تو نگاه کردم .کوله پشتی را رها کردی ونشستی .  سرتاپات خیس بود.به موها وسپس  پیشانی دست کشیدی وزیر لب چیزی گفتی که نتوانستم.بخوانم.دوباره به خط هایی که باران روی شیشه می کشید خیره شدم.برق اندروارا روشن کرد.سایه ها بر دیوار رقصیدندومحوشدند.  لرزش هراس آورتندررا روی اشیا دید م.تو چیزی گفتی.نتوانستم بخوانم. دوباره به لب هایت نگاه کردم.. کتابی را باز کردی. وورق زدی.باگچ روی کتاب خط کشیدم.باتعجب نگاهم کردی.چیزی توی ذهنم تکان خورد. به پنجره خیره شدم.باران باهیجان می بارید.دوباره  روی کتابت خط کشیدم.این بار تعجب نکردی،تنها با انگشت تکه های گچ را  گرد کردی ولی خط را به حال خود کذاشتی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دوراتا ق چرخی زدم.بعد آمدم رودررویت ایستادم .این بار درست کنار انگشتت روی کتاب خط کشیدم.لب هایت ترک برداشت.ادادر آوردی خط را پاک نکردی ،کتاب را ورق زدی.دوست داشتی روی صفحه ی بعد هم خط بکشم.این را از نگاهت فهمیدم.دلم می خواست آزارت بدهم .به همین خاطر تورا در انتظار گذاشتم.لحظه ای وانمود کردم که خط می کشم .اما دستم را پس کشیدم .وخودم را توی برهوتی ک نمیدانستم کجاست گم و کور کردم.زمانی دراز میان اشیا گم بودم.زمان را درک نمی کردم.تنها رقص دانه ها ی بارا ن را روی شیشه می دیدم. احساس کردم همه ی ذهنم را باران پر کرده است.بعد احساس کردم چیزی دارد درآن می روید. سال ها بعد که خاطرات آن روز را برایت نوشتم.دیدم گفتی:وای خاک بر سرم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      نفهمیدم که چه، هر چه پافشاری کردم .بی فایده بود.تو جواب ندادی.تنها خندیدی وریشخند کردی.بعدها نیز نفهمیدم.اما  این جمله درذهنم جا خوش کرد.هروقت بیاد تو می افتادم  سبز می شدوبرابرم قدمی کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  باران مانند اسبی سرکش ازجا کنده شد.به پنجره نگاه کردی. تند جلو آمدم وروی کتاب خط کشیدم.گیر افتادی درست دمی که انتظارش را نداشتی.سر بلند کردی چیزی شبیه ایش روی لبانت خواندم.اما خط را پاک نکردی.بعد ها گفتی کتاب را به همان گونه نگه داشتی. کتاب را بستی ودر کیف گذاشتی ورفتی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  .ذهنم انباشته ازاشباحی غریب بود.به صندوقی درپستویی می مانست.نمی دانستم این ها چطور کنار هم جاگرفته اند..کنار پنجره ایستادم.به درختانی که از دور دست به پنجره نگاه می کردند.خیره شدم .احساس کردم چاه تاریکی به عمق هزاران سا ل درذهنم وجوددارد.که انتهایش را نمی بینم.همان دم تو از میان باران گذشتی.ومن به درون چاه هزار ساله خزیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                         &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    روزی که مادر دربیشه زارکوچک پشت خانه چشمانش را بر هم نهاد.من صداهارا نمی شنیدم تنها حرکت بی معنی لب هارا می دیدم .چشم می گرداندم ازکسی به دیکری .نشانه ی  گنگ وشومی  درچهره  ها نقش بسته بود..بی قراری می کردم پابه زمین می کوبیدم.می خواستم از سد آدم هایی که درانتهای حیاط ایستاده بودندند.بگذرم وبه بیشه بروم.باشتاب از باغچه گذشتم.وبه طرف شمشاد ها دویدم.کنار سد شمشاد ها ایستادم .راهی می جستم تابگذرم.هیچ راهی وجود نداشت .شمشاد ها تن بهم داده بودند. پدر رادیدم که به بیشه می رفت.اندامش به نظرم مچاله شده بود.چندنفر بدنبالش راه افتادند وپشت شمشاد ها ناپدید شدند.سرانجام راهی پیدا کردم. ازشمشاد ها گذشتم. ناگهان دایه دستم را محکم کرفت ونگذاشت تکان بخورم.فریادزدم میدانستم دارم فریاد می زنم.اماصدارا نمی شنیدم. پدر  رفت کنار مادرایستاد.دمی بعد نشست.دست روی صورتش کشید .نمیدانسم چرا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   کسی با شتارب از لابلای شمشادها گذ شت.ردیف آدم ها را کنار زدوپارچه ی سفیدی  روی مادر کشید.تو دورتر ایستاده بودی با همان کتابی که رویش خط می کشیدم. دیدم که پرنده ای کوچک با پرهای رنگی از چشمانت پر واز کرد .برگشتم به خانه که میان چمن زار نشته بود. نگا کردم.خورشید داشت پشت خانه گم می شد.سایه تا بیشه زار کش  آورد.پدر هنوز آن جا ایستاده بود.دیگر مادر را نمی دیدم.دایه کشان کشان مرا به خانه بردفکر می کردم مادر آن جاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   شب باهراس ازراه رسید.شبحی هولناک بر همه ی زندگی سایه انداخته بود.از تاریکی هراس داشتم .سعی می کردم.چشمانم را باز نگاه دارم .تا چشمانم را می بستم.شبح پیدا می شد.تمام شب من بودم وشبح وپرنده ی تو ومادر که میان بیشه زار خوابیده بود وصدای باد که در بیشه می چرخید.وحفره ی بزرگ چشمانش در پس تاریکی وبیشه زار وبیشه زار.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   صبح با برآمدن خورشید ازخواب بیدار شدم.خانه را زیر رو کردم مادر در خانه نبود.دوباره دایه آمد ،دستم راگرفت ونگذاشت ازجا تکان بخورم.ساعتی بعد مرد ها وزن هایی که می شناختم ونمی شناختم آمدند.خانه پرشد از آدم هایی که لباس سیاه به تن کرده بودند.لب هایشان تکان می خورد.کسانی گریه می کردند.من نمی دانستم چرا.ناگهان همه از خانه بیرون رفتند من ماندم ودایه که شانه هایش می لرزید.در نگاهش اندوهی وجود داشت .که درک نمی کردم.ظهر پدر وآن آدم ها آمدند .مادر همراهشان نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    دایه را که می دیدم .بی اختیاربه یاد مادر می افتادم.یادم می آمد که مادر آن روز توی بیشه خوابید. خشمگین می شدم.پابه زمین می کوبیدم.زبانم را گاز می گرفتم.وبا دست به صورتم می زدم..دایه هراسان به طرفم می آمد.دست هایم را می گرفت تا بیش از این به خود آسیب نرسا نم .جدالی هراس آور بین ما آغاز می شد.  به پاوشکمش لگد می زدم .دستش را گاز می گرفتم.خون ازدست هایش جاری می شد اما رهایم نمی کرد.آنقدر پافشاری می کرد تا سرانجام خسته می شدم.سرم راروی دامنش می گذاشتم. سکسکه می کردم ورفته رفته آرام می شدم.بعد سرازدامنش بر می داشتم.خون از لب ولوچه ام جاری بود.باآستین پیراهن دهان خون آلودم را پاک می کردم .دایه خشمگین می شد البته به خاطرآستین پیراهنم  .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     تصویر ویران کر مادر دربیشه دم به دم درذهنم .شکل می کرفت .جلو می آمد بزرگ می شد .ولحظه ای بعد درچاهی که دروجودم سر بر داشته بود فرو می رفت ودیواره های آن را با بوی خویش اندود می کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; باز مانند کرد باد می پیچید و بالا می آمد ومرا با خود از جا می کند.آن روز ها نمی توانستم  درک کنم چرا مادر دربیش زار بخواب رفت. تمام آن سال ها هرروز که از خواب بیدار می شدم .تصور می کردم .مادر آن جاست.به بیشه می دویدم.درست همان جایی که مادر خوابیده بود. دراز می شدم.وذهنم را می سابیدم .تاچیزی را محو کنم به نظرم می آمد که دست مالی راباوسواس روی آینه می کشم ، هرچه تلاش می کردم بی فایده بود.لکه ها برجای می ماندند و دست ما ل رفته رفته محو می شد.سر انجام آینه همان  .آینه  بود ومن همان ،پشت آینه بیشه زار  و پشت بیشه زار چشمان هرا س آور چیزی که نمی شناختم اما همیشه احساس می کردم ازهمه به تو نزدیک تر است .یک روز این را به تو فهماندم .تو جواب دادی تنها هیولی که درپی من است .تویی وبلند خندیدی.از آن روز به بعد چیزی دراین مورد .بین ما به میان نیامد.اما من بار ها آن چشمان هراس آور را در دوقدمی تو دیدم.شده بودم آونگی که پیوسته میان توومادر وآن چشمان هراس آور درنوسان بود.در خود راه می رفتم در کوچه های تیره وتار چاه هزار ساله سر گردان می شدم .ودوباره به خود می رسیدم.خاموشی ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   روزی از مرد بی لب پرسیدم .چرا لب هایت را چیدی .روی لب هایش خواندم .چون به آن ها نیاز نداشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;         روزی که نیکی با خنجر کوچکش سینه ام رادرید.زمستان بود.برف می بارید.خون فوران زد .روی برف نشتم.دست روی زخم گذاشتم.ومحکم آن را فشردم.دست وبالم خونی شد.راه افتادم .به خانه  رسیدم.تو روی تخت نشته بودی وبا تلفن ور می رفتی.سر تکان دادم .بدون این که نکاه کنی گفتی:خوبم خوب تر از همیشه وبلند خندیدی.بعد نگاه کردی .جاخوردی.پرسیدی تو چکار کردی؟زخمی شدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; همه ی این هارا روی لب هایت می دیدم.به شتاب بر گشتم.بدنبالم دویدی.برنگشتم که ببینم چه می کنی.میان تاریکی گم شدم.آن جاروی ایوان ایستادی دستانت.را تکان دادی.وباچشم تاریکی را کاویدی.من باسیاهی همرنگ شده بودم.چند دقیقه بعد به بیشه رسیدم.فکر می کردم .مادر هنوز آنجاست.جایی که مادر خوابیده بود دراز شدم ونفس نفس زدم.دستم را روی زخم گذاشتم هنوز خون می آمد.احساس کردم دستان مادر به دور سینه ام حلقه زدند ونفسش روی گونه هایم نشست.سرم را در سینه اش فرو بردم.مثل همان روزهایی که در بیشه به خواب نرفته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       مادرم درخت بید لرزانی بودوباهربادی تلخکام می شد.وجودش از هراسی پنهان لب ریز بود.من همیشه این را احساس می کردم اما نمی دانستم چرا. دستانش را دراز می کردوباهراس مرا به سینه اش می فشرد.وشیره ی تلخ هراس را درجانم می نشاند.شاید همین هراس باعث شد بتوانم بعد ها حرف هاراببینم.روزی که نیکی خنجر رادر سینه ام فرو کرد.همه ی حرف هایی راکه به زبان آورد دیدم .آزرده شدم اما تلاش کردم که آزردگی ام را به خشم بد ل نکنم.به همین خاطرایستادم. وباحالتی که کبوتر به باز نگاه می کند به چشمانش نگاه کردم.شاید برای همین بود که وقتی می خواست برود.به چشمانم ذل زد وآرام گفت :ببخش  من همان جا همه ی خشمم را رها کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; میان تاریکی آمدی،.بالای سرم ایستادی. بعد زانوزدی.دست روی سینه ام گذاشتی.دستت خونی شد دست خون آلودت را به چهره ام مالیدی.دیدم که گفتی :کی این کار راکرد.؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     سر تکان دادم .گفتی:باشه آخر می فهمم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      پرنده را دیدم که در چشمانت محو شد .چشمانم را بستم تاهرچه می گویی نبینم.درخاموشی تنها چیزی که درذهنم می رقصید باران بود.بعد همه ی حرف هایی که تا آن روز دیده بودم.زیر باران به رقص درآمدند.بخصوص آن هایی که روی لب های تو خوانده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      ازاتاق بخیه کاری وپانسمان که بیرون آمدم.تو بادو مامور پلیس جلویم سبزشدی.باحیرت به تو وپلیس ها نگاه کردم.همه ی چیزها یی که لازم بود در ورقه نوشته بودی به جز  به قول تونام قاتل وریز ماجرا که من باید می گفتم.هرچه پلیس پرسید. من تنها سر تکان دادم .واز نوشتن خودداری کردم.توپافشاری کردی.  آزرده شدم .بعد خشمگین شدم پا به زمین کوبیدم.وبیمارستان راروی سر کذاشتم.پلیس ها حیرت زده نگاه می کردند.باخشم ورقه را از دست مرد پلیس گرفتی وآن را ریزریز کردی.وبه صورتم زدی .سپس با صدای بلند لب هایت باز شد.روی لب هایت خواندم .ابله.وباشتاب از بیمارستان بیرو ن رفتی.من ماندم .بادومرد پلیس آن ها مرا باخود به پاسگاه بردندو ساعتی بعد رها یم کردند.ازپاسگاه که بیرون آمدم.مرد بی لب با دو چرخه اش کنار خیابان ایستاده بود .دهانش باز بود نمی دانستم دارد حرف می زند یا می خندد.روی ترک دو چرخه اش پریدم .درخیابان ها پرسه زدیم وبه جلوه گاه  های آراسته ی مغازه ها نگاه کردیم.به خصوص عروسک هایی که تن پوش زنانه به تن داشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     مرد بی لب زمانی می گذشت که درکناره ی شهر در اسطبل اسب ها زندگی می کرد.شب ها آنجا می خوابید وروز ها بادو جرخه ی هرکولس اش در شهر پرسه می زد.شب به آن جا رفتیم بوی پهن وعرق تن اسب ها اندروا را پر کرده بود.صدای فرفری را روی لب  اسب ها می دیدم.مرد بی لب اسب هارا نوازش می کرد وآن هارا در آغوش می گرفت.وعاشقانه به آن ها مهر می ورزید. نیمه های شب هر کدام به آخر اسبی خزیدیم وروی کاه دراز شدیم سکوت بودو سکوت ، صدای فر فر اسب ها را هم دیگر نمی دیدم.تنها    احساس می کردم چاهی هزار ساله  در ذهنم وجود دارد ، انباشته از توهم وتاریکی …وقرابتی سهمگین با اسب وپرنده وماهی . پرنده بال گشود-همان پرنده که آن روز دربیشه ازچشمان تو بپرواز درامد-&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;        دست  بردم .بالش را نوازش کردم ومنقار کوچکش را میان انگشتانم گرفتم.وبیاد  آوردم.آن دم دوگانه را درآن سال های ازدست رفته وخودرا که میان خواب مادر وپرنده ی تو گرفتار بودم.پرنده تگان خوردو حودرا رهاکرد ودر چاه هزار ساله فرورفت.برای نخستن بار چیزی که صدا می خوانند شنیدم وآن صدای پرزذن او بود .دست بردم . د یواره ی چاه را خراشیدم . مثل آدم های آل دیده پس نشستم.وچشم دوختم بر لبان اسبی که سر در آخر کرده بود.وکاه می خورد صدای دندان هایش روی لبایش نقش بسته بود.همیشه فکر می کردم پرنده ی من روزی در تیرگی این چاه گم خواه شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     ازآخر بیرون پریدم وبه دیوار که سایه هارا در آغوش گرفته بودچشم دوختم. مترسکی راکه تن من بود . عریان کردم.ودرچاه تیره ی هزار ساله ی برامده ازتالاب های خاموشی فرورفتم.میل به زنان به هزار دلیل موجح وناموجح درمن بیدار شد.درغاری که انتهای آن را آتشی شعله ور روشنایی می بخشید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;          مرد بی لب لاغر اندام،کوتا قد وسیا چرده روز وشب با دوجرخه اش دور شهر می گشت .وانمود می کرد دارد به کارها سروسامان می دهد. کارهایی که در واقع هیچ  معلوم نبود ،چه هستند وبرای چه باید اجرا شوند.اما واقعیت این بود.که او عادت داشت دور شهر .پرسه بزند.خسته که می شد به درون باغچه ی مدرسه می رفت .وعلف های هرز را ویجین می کرد.ورهایشان می کرد تا بپوسند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      آن روزازکنار نرده هاکه می گذشتم.دیدم.میان باغچه دراز شده است وباغیچی سبیل هایش را کوتاه می کند.بی خودی می خندید .خنده اش را می دیدم.حتم داشتم که صدایش درحیاط مدرسه می پیچد.خورشید چشمانم را آزار می داد.درست نمی دیدم.اما چیزی برنگ خون روی لب هایش راه می رفت.داشت با غیچی لب هایش را می چید .هراسان پابزمین کوبیدم .به درون مدرسه رفتم مدرسه را روی سر گذاشتم. وبه اطراف نگا ه کردم.مرد همچنان لب هایش را می چید .تکه های لبش روی زمین می افتاد.دورخود چرخیدم. تو  باشتاب بسویم  آمدی.. دست هایت را تکان می  دادی .درک نمی کردم چه می کویی.کوله ات را روی دوش جابجا کردی. من بین تو ومرد ایستاده بودم. روی لب هایت دیدم.باخشم گفتی چی شده؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    به کنار رفتم.وبه باغچه نگاه کردم.مرد تمام لب هایش را چیده بود تو حیرت کردی .بعد همه  ی صورتت دهان شد .چشمانت داشتند ازجا کنده می شدند.دستم را گرفتی وبه سوی دیوار کشاندی.مرد میان باغچه خون &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آلودبادهان باز  ایستاده بود .نمی دانستم می خندد یا گریه می کند.صدایش را نمی دیدم.چند نفر به آن جا آمدند.تو به باغچه ومرد اشاره کردی.آن ها به باغچه دویدندوغیچی لب چین را از دستش گرفتند.واورا بیرون آوردند .نکاه کردم مرد دیگر لب نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       دو باره  دستم را گرفتی وبه طرف در کشیدی.مرتب برمی گشتم ونگاه می کردم.سرانجام رهایم کردی.از دری که میان تاریکی وروشنایی شناور بود گذشتی. برگشتم.مرد بی لب کنار باغچه در انتظار ایستاده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     نیکی چون پرنده ای خشمگین روی لبه ی پنجره نشسته بود.دستانش را تکان می داد لب هایش زهر آکین بودند..احساس می کردم مثل گنجشگی در چنکالش اسیرم.نمی توانستم .هیچ حرکتی بکنم .درچنبرافسون وخشمش دست وپا می زدم.و کاری نمی کردم .تنها می دیدم ورنج می بردم.درچشمانم حرکاتش آنقدر تندو حیرت آوربود که توفانی ناگهانی هجوم خود را آغاز کند.نمی دانستم این هیاهو برای چیست.بی اختیار نگاهش می کردم واین بیشتر به خشمش  دامن می زد.ناگهان از لبه ینجره پایین پرید .آمد رودررویم ایستاد .من تنها نکاهش می کردم.دستش بالا آمد وخنجرش در سینه ام فروشد.چندثانیه ایستاد .به خونی که اززخم فوران می زد .نگا کرد.من همان طور نگاهش می کردم.روی لبانش خواندم ببخش خنجر را به زمین انداخت ورفت.من ماندم .باچاه هزار ساله ام .که تاریک بود وپراز توهم .وبوته های گیاه  که بردیواره های آن رویید بود .وگل های پراز خار ی که نمی شد دست پیش ان ها دراز کرد.بعد خودم بودم وتنهایی وسکوت.واشیای خاموش که درزیر نو رملایمی که بدرون می تابیدخم وراست می شدند.وبارانی که در ذهنم می بارید.وهمه چیز را مرطوب می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       دارو دسته ی جنگلی ها باخنجر چوبی خود  به مسافران هجوم می بردند.واموالشان را می روبودند .این تنها چیزی بود که از بازی های کودکانه به خاطر داشتم .اما این بار بازی به گونه ای دیگر بودنمی دانستم چرا  این بلارا سرم آورد ونمی دانستم .چرا گفت ببخش دمی بعد برگشتم ونگاه کردم.برف می بارید.دانه های &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; برف برپشت باد می لغزیدند.وبرزمین می نشستند.سفید یاسپید.چه فرق می کند نشانه ها تمام ذهنم را پرکرده اند .مادر هنوز به گفته ی دایه:زیر ملحفه ی  (سپید) خوابیده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;        همیشه من از دارو دسته ی جنگلی ها بودم.وتو مسافر، این تنها بازی بود که با دلشادی درآن شرکت می کردم.غروب ها سر محله جمع می شدیم یار گیری می کردیم.وبازی شروع می شد.کاروان با محا فظ ونگهبان راه می افتاد.و وچند قدم آن طرف تر وارد بیشه می شد. نا گهان سر کله ی نی سوارانی با شمشیر های  چوبی پیدامی شد .نبرد بین نگهبان هاو جنگلی ها درمی گرفت .این بازی مضک چنان رنگ واقعی بخو د می گرفت که هراسان می شدم .در یک چشم بر هم زدن دست تورا می گرفتم واز معرکه می گرختیم.همیشه غنیمت من تو بودی .می رفتیم دوراز ماجرا زیر درخت نارون می نشتیم .ساعت ها تا از خانه صدا می زدند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناگهان دستت روی سرم می نشست.وآرام روی گونه هایم می لغزید.گرمی نفست را احساس می کردم ..سرانجام زیر بغلم را می گرفتی وازجا بلندم می کردی.ودرهنگام بدرود آن پرنده به پرواز در می آمد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  این بار دستت رابر زخم نهادی وسپس بر گونه هایم نمی توانستم کرمای تنت را حس .کنم .وهسته ی آن را درخود احساس کنم .گویی این بار نه برای من که به خاطر کینه ای پنهان به سراغم آمده ای.چون پرنده در چشمانت پرواز نمی کرد .مدام می پرسیدی او کی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      جمعه روزی در بیشه زار خوابیده بودم وبه آسمان نگاه می کردم .مرد بی لب بالای سرم ایستاد همه ی دهانش دندان بود .وحشت کردم این اولین باری بود که پس از لب چینی می دیدمش..حرف هایش را نمی فهمیدم لب نداشت که بتوانم کلمات را روی لبش بخوانم.مدام دهانش تکان می خورد.دندان هایش بهم می خوردند.آب دهانش بیرون می ریخت.سعی می کردم.ولی چیزی نمی دیدم.حرکت دندان ها را نمی فهمیدم.همان دم تو آمدی.مرد عقب رفت.دیدم که دشنام دادی.وبادست تهدیدش کردی.مرد همچنان ایستاده بود ونگاه می کرد.د ندان هایش بهم چسبیده بودند.خم شدی ،سنگ کوچکی را برداشتی وبه سویش پرت کردی.اوبه درون بیشه دویدوناپدید شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     پس از آن روز می آمد روبرویم می نشت،حرف می زد.مثل آدم های بحت زده مستقیم به دندان هایش ذل می زدم.باهم به انتهای بیشه می رفتیم.کنار چشمه آب می نوشیدم وساعتی بعد بر می گشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد بی لب از تو نمی ترسید.اما دوست نداشت باتو روبرو شود.بعد ها که دندان هایش را خواندم این را دانستم.ولی به تو چیزی نگفتم .تنها پرسیدم که با او چه کارداری؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       تو گفتی از آدم های ناقص بدم میاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   در خاموشی فرو رفتم .نمی توانستم .لب هایت را بخوانم. پاورچین پاورچین عقب نشستم.و دانستم چه هستم.دستم را فشردی وآهسته گفتی تو که این طور نیستی.هستی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خاموشی بر چهره ام سایه انداخت.نگاهم کردی نکاهت عاشقانه بود.همین باعث شد که همه ی کدورتم بپرد.اما همچنان پس می نشستم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     مردناقص دوست من بود دوراز چشم توکنار نرده ها پرسه می زدیم.گل های یاس را می چیدیم شاپرک ها را به دام می انداختیم.از لای نرده ها می کذشتیم .درون شهر می شدیم.خیابان هارا زیر پا می گذاشتیم.وغروب باز می گشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      پاییز سررسید.با باراندازخونینش مزرع هارا فتح کرد ودرختانرادرخویش گرفت .پرندگان مها جر از راه رسیدند غروب هنگام لشکر سیاه پوش برآسمان چنگ انداخت.قار ،قار،قار.مردبی لب می خندید وبه آسمان اشاره می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  مدت ها بود می دانستم که تو آش دیگری را هم می زنی .غروب که می شد می آمدی کنارم می نشستی وزبان میریختی من سکوت وحسادت را تجربه می کردم.سعی می کردی ذهنم را بخوانی می خواستی بدانی چطور فهمیدم.اما موفق نشدی.پیله کردی.طفره رفتم.وقتی دیدم رها نمی کنی .به دروغ گفتم :همه ی شهر می دانند.جا خوردی باناراحتی گفتی:همه ی شهر یعنی چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  با فرومایگی گفتم: یعنی رسوایی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرام بلند شدی کوله را روی دوش انداختی ورفتی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      جم جمک برگ خزان .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دایه گفت یادت می آید؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  یادم می آمد .زیر کرسی می نشستم وبا دایه بازی می کردم.مادر می خندید از خنذه هایش خوشم می آمد.دوست داشتم بخندد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   روی لب های دایه خواندم :چه روزگار خوشی بود از وقتی مارا تنها گذاشته ،خوشی ها پرکشیدند.پر کشیدن خوشی هارا نفهمیدم .سکوت کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     مادردوباره  امد .توی بیشه زار خوابیده بود .من تلاش می کردم از دیواره ی درخت چه ها بگذرم. بخود آمدم دیدم دایه گریه می کند.زمان برق آسا گذشته و موریانه وار پیوند ها ی رادرنوردیده بود. .دگرکونی بود پشت دکر گونی حتا چاه هزار ساله ی من هم دکرگون شده بود.پرنده ی کوچک من هم چیز دیکری شده بود.زیباتر وبامعنی تر از آن چه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  ناگهان دایه گفت:او سرش جای دیگری گرم است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   خیره خیره نگاهش کردم .می دانستم که تورا می گوید.سکوت کردم وبه روی خود نیاوردم .دایه هم چیزی نگفت.  مدت ها بود که می دانستم تو سرت جای دیگری کرم است .مدت ها پیش یک روز مرد بی لب به دنبالم آمد .زاغ سیاه ترا چوب زدیم.آن روز تو را با کسی دیدم که می شناختمش . اما هر گز با او رابطه ی خوبی نداشتم .همیشه به خاطر نا توانیم ریشخندم می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     چندروز پیش از این ماجرا برای اولین با رنوانستم بگویم دوستت دارم.تو در جواب گفتی از این کلمه بدم میاد .اول متوجه نشدم .دوباره به لب هایت نگاه کردم .دیدم که جه می گویی.احساس کردم که نباید این را می گفتم.اما دیر شده بود .سکوت کرد م بعدهم هرچه تو خواستی موضوع را ماست مالی کنی بی فایده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دایه گفت: به خاطر او خودت را آزار نده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    مگر دست من بود که خودم راآزار ندهم .برای این که حرف را عوض کنم دست هایم را مشت کردم ورو ی هم گذاشتم. دایه آمد  کنارم نشست،جم جمک برگ خزان بازی کردیم.درهمان حال پدر آمد دید داریم بازی می کنیم خنده اش گرفت.دست وصورتش را شست .آمد نشست واز روی ایوان به بیشه نگاه کرد.چیزی در چهره اش جا بجاشد.احساس کردم .مادر هنوز آن جاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    مادر که دربیشه خوابید.من خاموش بودم.درسکوت راه می رفتم .می خوابیدم .عاشق می شدم .نفرت پیدا می کردم.بانکاه لب هارا می بلعیدم.وپریشان می شدم.آنگاه به درختان خیره می شدم که زیر تازیانه ی بادمی رقصیدند.نمی توانستم لب هایشان را بخوانم.اما می دانستم که چیزی شبیه به ناله روی لبانشان نقش می بندد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  .درختان رنگ می باختند. رنگ نارنجی ملایم که کم کم تند می شد.پشت زردی چیزی خوابیده بودهرچه فکر می کردم .نمی فهمیدم. اما احساس می کردم.که با مادر پیوند دارد.پیوندی غم انگیز که  درلایه های پنها ن ذهنم .سر گردان بود.همیشه تصور می کردم پشت زردی دوچشم هراس آور وجود دارد.که زهر درجان گیاه ودرخت می ریزدوبرای همین پرپر می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  آن روزهاکه تو سرکرم بودی. پاییز کامل شده بود.برای من تنها همان حرف ها ونقل های کذشته را زمزمه می کردی .وسرخوش این طرف وآن طرف پرسه می زدی .تا آن اتفاق آفتاد وهمه چیز رنگ عوض کرد.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     پرنده ای کوچک همیشه با من است..با پرهای رنگین ،منقار ی کوچک  ودمی هفت رنگ ،به رنگین کمان می ماند.من شده ام قفسش ،صدایش تنها صدایی است که بی واسطه می شنوم.نه نیاز به لب خوانی دارم. نه این که خودرا آزار بدهم.آواز می خواند ودرفضای ذهنم به پرواز در می آید وچاه هزار ساله را زیرو می کند وبه من می رسد.خودم را باز می یابم .من آن جا هستم باپرنده ،گذشته از طوالی سال ها وحکایت چکونه بودن.امروزهم پرنده با من است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   وقتی که تورا آوردند.باران می بارید.احساس کردم همه ی ذهنم مرطوب است.مرد بی لب کنارم ایستاده بود.وبه درودیوار آن جهنم دره ی ابدی وصندوق های سنگ چین شده اش نگاه می کرد.هر طوفانی سرانجا گرفتار افتی می شود که به ناچار خود را نیز وا می نهد..بدرود پرنده کوچکم .بدرود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;            </description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 12:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ho3ina&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>ho3ina</dc:creator>
<guid>http://ho3ina.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
